تبليغاتX
شهید علی آقا ماهانی
قدر این انقلاب را بدانید الله، الله، از رهبر انقلاب سر پیچی نکنید، الله، الله، از روحانیت آگاه و در خط امام اطاعت کنید از محرومان و خانواده های شهید عفلت نکنید. الله، الله از قرآن اطاعت کنید نگذارید درطاقچه ها گرد و خاک بخورد بخوانید و بکار ببرید. دل از این دنیا بر کنید تا هم صحبت خدا شوید، حُبّ دنیا را از دلتان بیرون کنید تا شوق به لقای خدا قلبتان را پر کند. از ظلمتگاه بیرون روید تا نور تقوی وجود تان را نورانی کند اگر معنویت میخواهید دست بدامن امام حسین (ع) بشوید، نماز شب را بخوانید تا به مقام محمود برسید."ازوصیت نامه شهید علی آقا ماهانی"


شهید علی آقا ماهانی










شهید علی آقا ماهانی

 

 

فصل چهارم ۱

 

 

 

 

 

 

 

 

 

زهرا چشمش از اشک خیس شد . هنوز زمستان دلش به انتظار بهارانه است . گمنام ترین شقایق فصل را یکبار دیده بود . یکبار طولانی . به اندازه پلک بر هم زدنی . زخمهای برادر ، زخم او هم بود . هرچند می گوید : من پنج سال از علی آقا کوچکتر بودم . الان هم حدوداً سی و پنج سال سن دارم . در خانه ای قدیمی به دنیا آمدیم که به اندازه همه دنیا جایی برای آرامش دلهای خسته داشت .

‏دست و بال پدرم تنگ بود . مثل مادرم . آنها رنگهای زیبای تار و ‏پود را به هم می بافتند،‌ تا چشمهایشان از خستگی کم سو شود، تا در ‏بی پناهی دنیا استخوان تنشان زود تر خمیده شود، پیر شوند و فرزندانی را به گستره آسمان خدا و اسلام تحویل بدهند ، که مایه آبروی امروز شان باشد .

‏روزهای سخت را ، آسان نمی شود گفت : که چه می کند! اما همین روزهای سخت وقتی که کم رنگ می شوند ،‌خاطرات نخ نما شده سر برمی آورند و دل آدم برای با آنها بودن حریصانه می تپد .

‏امروز هم آرزو می کنم کاش دوران کودکی بود و علی آقا سر به سرم می گذاشت و اسباب بازیهای مرا در کنجی قایم می کرد ... تا باز پا به زمین بکوبم و گریه کنم ، و مادرم بیاید و وساطت کند ، تا دوباره آشتی کنیم ، و علی آقا پشیمان بشود، و از اینکه موهای مرا کشیده ، چشم به زمین بدوزد،  و من تکه نانی بیات را با او تقسیم کنم . و دوباره شبهای خنک کرمان بیاید و ستاره ها آسمان را لبریز کنند و ما هرکدام ستاره ای را نشان کنیم و بردا ریم ، و با آنها حرف بزنیم . علی آقا ستاره های لاغر را دوست داشت . مثل خودش .

‏ستاره هایی که آرام سوسو می زدند و انگار تنها بودند .

‏ستاره ها بالاتر از همه بودند و می توانستند حرفهای ما را زود تر به خدا برسانند .

‏من عروسک کوچکم را که گریه نمی کرد،  ساکت می کردم و می گفتم،  گریه نکن ، تا خدا حرفهای ما را بهتر بشنود .

‏علی آقا،  اما ساکت بود و به ستاره لاغرش چشم می دوخت . بعد دستهایش را بالا می آورد و برای چشمهای پدر دعا می کرد که دیرتر‏کم سو شوند، و دیگر مادر از درد کمر ناله نکند و سفره خانه مان ‏پربرکت باشد و آب حوض از تمیزی بدرخشد،  تا بشود وضو گرفت و ‏علی بخندد و بگوید «کر» است . چقدر خوب می توانست نماز بخواند .

من زبانم نمی چرخید و او مهربان می گفت «فقط بگو الله اکبر» تا زبانت ‏بچرخد ... از ته دل بگو! ، اگه از ته دل نگویی ، خدا زبانت را‏نمی چرخاند . و من می گفتم : الله اکبر .

‏و دلم می خواست ستاره لاغر او هم بعضی شبها مال من باشد . فکر می کردم ستاره او خیلی چیزها می داند . چون وقتی نماز می خواند با

‏همه بچه ها ، و حتی بزرگترها فرق می کرد . همه به او نگاه می کردند .

‏و او انگار با دنیا قهر کرده ، چنان در نماز غرق می شد که همه چیز را ‏فراموش می کرد و من حسودیم می شد ... بعضی وقتها فکر می کردم ‏علی پاک تر از درخت انگور میان حیاط است . مودار که انگور از آن ‏آویزان بود،  گاهی اوقات خاک می گرفت ، اما علی همیشه از تمیزی برق می زد .

‏مادرم می گفت او نورا نیست : و من دلم می خواست خانه مان برق داشت، تا می فهمیدم علی آقا نورا نیست یا برق؟ اما دروغ می گفتم ، اگر برق هم داشتیم ،‌باز علی آقا نورانی تر بود . چون نورش را خدا می داد .

‏علی چقدر آقا بود و من نمی دانستم . همیشه فکر می کردم او چقدر کم خوراک است،‌ چرا که سهم نان و پیاز خودش را به من می داد و می گفت : خدا گفته گرسنه باش تا پاداش خوبی به تو بدهم . من هم پاداش می خواستم ،‌اما نمی تو انستم شبها گرسنه بخوابم . شکمم که قارت و قورت می کرد،‌ او می خندید و می گفت شیطان از پله های دلت بالا می دود . من شیطان را دوست نداشتم و مادرم می گفت پوست نازک داخل پیاز را بکن تا شیطان پایش لیز بخورد و بیفتد . علی آقا می گفت :

‏کاش روزی بیاید که دیگر دستهای بابا ترک نخورد ، و فرشی که ‏می بافد، روزی خودش روی ان بنشیند و با خیال راحت سیگار دود ‏کند . بعد می دیدم که پشتش را می کرد و می خوا بید . خودش می گفت من خوابیده ام . اما خواب نبود . همیشه شبهای تابستان می دیدم که زیر نور مهتاب ، قطره اشکی گوشه چشمش افتاده و مژه هایش بهم می خورد . می گفتم : علی آقا ، اگر زود تر از من بخوابی ستاره لاغرت را برمی دارم ، و او که بغضی میان گلویش بود می گفت: باشد ، نمی خوابم ، ‏اما ستاره لاغرم برای تو . من هم که می دیدم او ناراحت است ، ستاره چاقم را به شرط بیداری،‌‏به او می بخشیدم . »

‏. . . و او بزرگ شد . مثل من . ستاره لاغرش را به من بخشید و ستاره ای همیشگی پیدا کرد . می گفت اسم ستاره ام حضرت فاطمه است .

‏با اینکه با سخت ترین مشکلات زندگی درافتاده و روزگار از او پولاد آبدیده ای ساخته بود ، ‏قلبش ازمظلومیت دیگران به تلنگری به تپش درمی آمد . اگر در بهترین لحظات زندگی اش ، ‏نامی از حضرت فاطمه (س) می بردی، سیلاب اشک از چشمهایش جاری می شد . این بود که بی بی نظر خوبی به او داشت و صدای پر سوز و گدازی به او عنایت فرموده بود تا شرح مظلومیتش را از زبان او بشنود .

‏روزی وارد اتاقش شدم . نشسته بود و با سوز و گدازی عجیب، روضه حضرت فاطمه (س) را می خواند و گریه می کرد . گفتم : «علی ، چرا گریه می کنی؟»

‏گفت : «برای مظلومیت حضرت زهرا . شما هم وقتی من شهید شدم،  ‏بیایید سر خاکم و روضه حضرت فاطمه را برایم بخو انید و از آن،  بزرگوار درخواست کنید که شفاعتم کند . »

‏خیلی بزرگ بود این آدم . عیناً مثل همه شهدای ما از صدر اسلام تا جنگ تحمیلی . راضی بود تمام مشکلات و سختی ها را خودش به تنهایی به دوش بکشد . اما دیگران راحت باشند . قبل از انقلاب وقتی جریان پخش اعلامیه ها در پادگان لو می رود ، ساواک ، علی آقا و دو نفر دیگر را دستگیر و بازداشت می کند، اما بیشتر از علی آقا ، ‏آن دو نفر مورد شکنجه قرار می گیرند . علی آقا که خودش به عنوان عامل اصلی و ارتباطی عمل می کرد ، ‏وقتی وضع و حال اینها را می بیند، ‏طاقت نمی آورد و به این دو نفر می گوید اگر شکنجه شدید،  ‏اعتراف کنید که ما بی گناهیم و اعلامیه ها را از ماهانی می گرفتیم . آنها هم همین کار را کرده بودند . ساواک بعد از اعتراف این دو، ‏علی آقا را به عنوان سر نخ اصلی ، مورد شکجه های بیرحمانه ای قرار داده بود که ما آثار آن را دیده بودیم ، اما هرگز موفق به شناسایی کسی دیگر نمی شوند.

‏با پیروزی انقلاب اسلامی ،  وقتی مردم به زندان پادگان کازرون ریختند ، ‏همه دربند عمومی جمع بودند . تنها او در سلول انفرادی کثیف، تاریک و نموری زندانی شده بود .

از عزت نفس این شهید مطلبی دیگر به نظرم آمد که خالی از لطف نیست .

زمستان که شد ، ‏علی آقا لباس گرمی برای خودش خرید . خوشحال شدیم که پس از چندی به فکر سلامت خودش افتاده است، اما دیری نکشید که دوباره علی آقا را با همان پیراهن رنگ و رو رفته قبلی دیدیم . پرسیدم :« پس لباس گرمت چی شد.» 

‏گفت : «در اتوبوس نشسته بودم که دیدم بنده خدایی از سرما می لرزد و لباسی به تن ندارد . اگر خدا قسمت کند، ‏دوباره می خرم .» عاشق بود و به هیچ صراطی ، ‏جز صراط خدا مستقیم نمی شد . اگر تکه تکه اش هم می کردی همان بود که باید باشد .

‏در یکی از شبهای ماه مبارک رمضان که قرار بود مردم به یک مناسبتی  که یادم نمی آید به پشت بامها بروند و « الله اکبر» بگویند. علی آقا آن روزها تازه از  بیمارستان مرخص شده بود و نمی تو انست حرکت کند . همان ‏شب ،  سر ساعت مقرر ،  ما به پشت بام رفتیم و همصدا با مردم شروع به گفتن «الله اکبر»  کردیم . از طرفی ،  دلمان هم برای علی آقا می سوخت ‏که نمی تواند به پشت بام بیایید و «الله اکبر» بگوید . چندین بار همصدا با مردم « الله اکبر»  گفته بودیم که یکدفعه صدای شنیدیم،  رساتر از همه ! تعجب ‏کردم . از بام که به حیاط نگاه کردیم ،  دیدم علی آقا با کمک عصا خودش را به ‏حیاط کشانده است و با صدایی که به جثه اش نمی ماند ، فریاد می زند « الله اکبر . . . »

‏او اهل تعریف و بزرگ نمایی از خودش نبود . دست به کاری که می زد ،  همان لحظه تاثیر خودش را گذاشته بود .

‏علی آقا نمی گفت این کار را می کنم که آن شود . اما همیشه می دیدیم کاری را کرده اند . و آن شده است . که بایدمی شد . خودشان را وقف کرده بودند و به رضای خدا فکر می کردند . جبهه که بودند جای خودش را داشت . اما وقتی می آمدند یک لحظه در منزل آرام و قرار نداشتند . یادم است شیفت کتابخانه مسجد را که یکی از مؤسسان اصلی آن بودند به بنده و یکی از دوستانم واگذار کرده بودند.  آنقدر در مورد رسالت این کار توضیح می دادند که آدم فکرمی کرد اگر سهواً هم قصوری پیش بیاید ،  نزد خدا مقصر است، چون وقتی خودشان بودند از جان مایه می گذاشتند . شخصأ کتابها را به در خانه افرادی که هنوز لذت مطالعه را نچشیده بودند تحویل می داد و با خوشرویی سفارش کتاب مورد درخواست را می گرفت . بعداً همین آدمها از عضو های فعال و ثابت دوازده کتابخانه ای شدند که در سطح مساجد گسترش پیدا کرده بود . آنها هنوز می گویند،  ما قبل از علاقه به کتاب شیفته علی آقا شده بودیم !

‏این روحیه را به برادر کوچکترمان،‌‏محمود هم منعکس کرده بود . ما هم می دانستیم او را برای چه راهی آماده می کند،  یادم است محمود سه _ چهار سال بیشتر نداشت اما علی آقا سعی می کرد در هر فرصتی او را به کنار خود بکشد . درست، ‏مثل آدمهای بزرگ با او برخورد می کرد . این انس و الفت در دوران دفاع مقدس صد چندان شد ، ‏به شکلی که هرجا که علی آقا می رفت ،  محمود هم با او بود . محمود ،  راه و رسم زندگی را از علی آقا یاد گرفت و او را همیشه به چشم معلم دین و معرفت خودش معرفی می کرد .

‏من مفهوم برادری را تا زمانی که این دو بزرگوار زنده بودند، ‏به چشم خود می دیدم . در آخر هم این دو به فاصله یک ساعت از هم به دیدار معبود شتافتد .

‏بعد از شهادت علی آقا و محمود فکر می کردیم روحیه پدر پیرمان شکسته شده و دیگر حوصله هیچ کس و هیچ چیز را ندارد . اما وقتی آمدند به او دلداری بدهد،‌ گفت : «ما خیلی وقت است که علی را به خدای خودش سپرده ایم یعنی امانت خودش را به خودش پس داده ایم . علی سالها پیش شهید شد ،‌ اما بعضی ها تازه متوجه شدند.»  

‏بعد گفت : « علاوه بر خودم و پسرم ، ‏من چهار تا نوه هم دارم که اگه نیاز باشد ، به جبهه می رویم » .

‏روزی قبل از اینکه بچه ها را به جبهه بفرستد ، ‏دیدمش که با لباس بسیجی در پاشنه در ایستاده است،‌ گفتم: « کجا پدر؟» 

‏گفت : « تفنگ علی زمین نیفتاده،‌ اما من هم سهمی دارم . باید بروم .»

‏و رفت .

و چه پاک و مطهر بود علی آقا . وقتی به یاد آن حجب و حیای مؤمنانه اش می افتم با خودم می گریم کاش بیشتر می ماند ، در یک بعدازظهر جمعه علی آقا را خیلی ناراحت دیدم . او معمولأ آرام بود . اما وقتی از چیزی آزرده می شد یا چیزی درونی عذابش می داد، فقط سکوت می کرد. آن روز،  این سکوت طولانی، ‏ناراحتی درونی اش را برایم آشکار ساخت . گفتم : «اتفاقی افتاده علی آقا،‌ ‏خیلی ناراحت هستی؟! »

‏با همان حجب و حیای همیشگیش گفت : « امروز در نماز جمعه ‏یکمرتبه پرده قسمت زنانه کنده شد و من ناخودآگاه چشمم به زنی افتاد ‏که چادر به سر نداشت و موهایش کاملاً مشخص بود . حالا پیش خودم خجالت زده و ناراحتم . کاش این خواهران، در قسمت زنانه هم مواظب حجاب خودشان  باشند تا در چنین مواقعی،‌ ‏خدای نکرده ،‌ ‏ثواب نماز به گناه آلوده نشود .


۱-روایت از زبان خواهر شهید

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387 ساعت 1:30  توسط   |