فصل چهارم ۱
زهرا چشمش از اشک خیس شد . هنوز زمستان دلش به انتظار بهارانه است . گمنام ترین شقایق فصل را یکبار دیده بود . یکبار طولانی . به اندازه پلک بر هم زدنی . زخمهای برادر ، زخم او هم بود . هرچند می گوید : من پنج سال از علی آقا کوچکتر بودم . الان هم حدوداً سی و پنج سال سن دارم . در خانه ای قدیمی به دنیا آمدیم که به اندازه همه دنیا جایی برای آرامش دلهای خسته داشت .
دست و بال پدرم تنگ بود . مثل مادرم . آنها رنگهای زیبای تار و پود را به هم می بافتند، تا چشمهایشان از خستگی کم سو شود، تا در بی پناهی دنیا استخوان تنشان زود تر خمیده شود، پیر شوند و فرزندانی را به گستره آسمان خدا و اسلام تحویل بدهند ، که مایه آبروی امروز شان باشد .
روزهای سخت را ، آسان نمی شود گفت : که چه می کند! اما همین روزهای سخت وقتی که کم رنگ می شوند ،خاطرات نخ نما شده سر برمی آورند و دل آدم برای با آنها بودن حریصانه می تپد .
امروز هم آرزو می کنم کاش دوران کودکی بود و علی آقا سر به سرم می گذاشت و اسباب بازیهای مرا در کنجی قایم می کرد ... تا باز پا به زمین بکوبم و گریه کنم ، و مادرم بیاید و وساطت کند ، تا دوباره آشتی کنیم ، و علی آقا پشیمان بشود، و از اینکه موهای مرا کشیده ، چشم به زمین بدوزد، و من تکه نانی بیات را با او تقسیم کنم . و دوباره شبهای خنک کرمان بیاید و ستاره ها آسمان را لبریز کنند و ما هرکدام ستاره ای را نشان کنیم و بردا ریم ، و با آنها حرف بزنیم . علی آقا ستاره های لاغر را دوست داشت . مثل خودش .
ستاره هایی که آرام سوسو می زدند و انگار تنها بودند .
ستاره ها بالاتر از همه بودند و می توانستند حرفهای ما را زود تر به خدا برسانند .
من عروسک کوچکم را که گریه نمی کرد، ساکت می کردم و می گفتم، گریه نکن ، تا خدا حرفهای ما را بهتر بشنود .
علی آقا، اما ساکت بود و به ستاره لاغرش چشم می دوخت . بعد دستهایش را بالا می آورد و برای چشمهای پدر دعا می کرد که دیرترکم سو شوند، و دیگر مادر از درد کمر ناله نکند و سفره خانه مان پربرکت باشد و آب حوض از تمیزی بدرخشد، تا بشود وضو گرفت و علی بخندد و بگوید «کر» است . چقدر خوب می توانست نماز بخواند .
من زبانم نمی چرخید و او مهربان می گفت «فقط بگو الله اکبر» تا زبانت بچرخد ... از ته دل بگو! ، اگه از ته دل نگویی ، خدا زبانت رانمی چرخاند . و من می گفتم : الله اکبر .
و دلم می خواست ستاره لاغر او هم بعضی شبها مال من باشد . فکر می کردم ستاره او خیلی چیزها می داند . چون وقتی نماز می خواند با
همه بچه ها ، و حتی بزرگترها فرق می کرد . همه به او نگاه می کردند .
و او انگار با دنیا قهر کرده ، چنان در نماز غرق می شد که همه چیز را فراموش می کرد و من حسودیم می شد ... بعضی وقتها فکر می کردم علی پاک تر از درخت انگور میان حیاط است . مودار که انگور از آن آویزان بود، گاهی اوقات خاک می گرفت ، اما علی همیشه از تمیزی برق می زد .
مادرم می گفت او نورا نیست : و من دلم می خواست خانه مان برق داشت، تا می فهمیدم علی آقا نورا نیست یا برق؟ اما دروغ می گفتم ، اگر برق هم داشتیم ،باز علی آقا نورانی تر بود . چون نورش را خدا می داد .
علی چقدر آقا بود و من نمی دانستم . همیشه فکر می کردم او چقدر کم خوراک است، چرا که سهم نان و پیاز خودش را به من می داد و می گفت : خدا گفته گرسنه باش تا پاداش خوبی به تو بدهم . من هم پاداش می خواستم ،اما نمی تو انستم شبها گرسنه بخوابم . شکمم که قارت و قورت می کرد، او می خندید و می گفت شیطان از پله های دلت بالا می دود . من شیطان را دوست نداشتم و مادرم می گفت پوست نازک داخل پیاز را بکن تا شیطان پایش لیز بخورد و بیفتد . علی آقا می گفت :
کاش روزی بیاید که دیگر دستهای بابا ترک نخورد ، و فرشی که می بافد، روزی خودش روی ان بنشیند و با خیال راحت سیگار دود کند . بعد می دیدم که پشتش را می کرد و می خوا بید . خودش می گفت من خوابیده ام . اما خواب نبود . همیشه شبهای تابستان می دیدم که زیر نور مهتاب ، قطره اشکی گوشه چشمش افتاده و مژه هایش بهم می خورد . می گفتم : علی آقا ، اگر زود تر از من بخوابی ستاره لاغرت را برمی دارم ، و او که بغضی میان گلویش بود می گفت: باشد ، نمی خوابم ، اما ستاره لاغرم برای تو . من هم که می دیدم او ناراحت است ، ستاره چاقم را به شرط بیداری،به او می بخشیدم . »
. . . و او بزرگ شد . مثل من . ستاره لاغرش را به من بخشید و ستاره ای همیشگی پیدا کرد . می گفت اسم ستاره ام حضرت فاطمه است .
با اینکه با سخت ترین مشکلات زندگی درافتاده و روزگار از او پولاد آبدیده ای ساخته بود ، قلبش ازمظلومیت دیگران به تلنگری به تپش درمی آمد . اگر در بهترین لحظات زندگی اش ، نامی از حضرت فاطمه (س) می بردی، سیلاب اشک از چشمهایش جاری می شد . این بود که بی بی نظر خوبی به او داشت و صدای پر سوز و گدازی به او عنایت فرموده بود تا شرح مظلومیتش را از زبان او بشنود .
روزی وارد اتاقش شدم . نشسته بود و با سوز و گدازی عجیب، روضه حضرت فاطمه (س) را می خواند و گریه می کرد . گفتم : «علی ، چرا گریه می کنی؟»
گفت : «برای مظلومیت حضرت زهرا . شما هم وقتی من شهید شدم، بیایید سر خاکم و روضه حضرت فاطمه را برایم بخو انید و از آن، بزرگوار درخواست کنید که شفاعتم کند . »
خیلی بزرگ بود این آدم . عیناً مثل همه شهدای ما از صدر اسلام تا جنگ تحمیلی . راضی بود تمام مشکلات و سختی ها را خودش به تنهایی به دوش بکشد . اما دیگران راحت باشند . قبل از انقلاب وقتی جریان پخش اعلامیه ها در پادگان لو می رود ، ساواک ، علی آقا و دو نفر دیگر را دستگیر و بازداشت می کند، اما بیشتر از علی آقا ، آن دو نفر مورد شکنجه قرار می گیرند . علی آقا که خودش به عنوان عامل اصلی و ارتباطی عمل می کرد ، وقتی وضع و حال اینها را می بیند، طاقت نمی آورد و به این دو نفر می گوید اگر شکنجه شدید، اعتراف کنید که ما بی گناهیم و اعلامیه ها را از ماهانی می گرفتیم . آنها هم همین کار را کرده بودند . ساواک بعد از اعتراف این دو، علی آقا را به عنوان سر نخ اصلی ، مورد شکجه های بیرحمانه ای قرار داده بود که ما آثار آن را دیده بودیم ، اما هرگز موفق به شناسایی کسی دیگر نمی شوند.
با پیروزی انقلاب اسلامی ، وقتی مردم به زندان پادگان کازرون ریختند ، همه دربند عمومی جمع بودند . تنها او در سلول انفرادی کثیف، تاریک و نموری زندانی شده بود .
از عزت نفس این شهید مطلبی دیگر به نظرم آمد که خالی از لطف نیست .
زمستان که شد ، علی آقا لباس گرمی برای خودش خرید . خوشحال شدیم که پس از چندی به فکر سلامت خودش افتاده است، اما دیری نکشید که دوباره علی آقا را با همان پیراهن رنگ و رو رفته قبلی دیدیم . پرسیدم :« پس لباس گرمت چی شد.»
گفت : «در اتوبوس نشسته بودم که دیدم بنده خدایی از سرما می لرزد و لباسی به تن ندارد . اگر خدا قسمت کند، دوباره می خرم .» عاشق بود و به هیچ صراطی ، جز صراط خدا مستقیم نمی شد . اگر تکه تکه اش هم می کردی همان بود که باید باشد .
در یکی از شبهای ماه مبارک رمضان که قرار بود مردم به یک مناسبتی که یادم نمی آید به پشت بامها بروند و « الله اکبر» بگویند. علی آقا آن روزها تازه از بیمارستان مرخص شده بود و نمی تو انست حرکت کند . همان شب ، سر ساعت مقرر ، ما به پشت بام رفتیم و همصدا با مردم شروع به گفتن «الله اکبر» کردیم . از طرفی ، دلمان هم برای علی آقا می سوخت که نمی تواند به پشت بام بیایید و «الله اکبر» بگوید . چندین بار همصدا با مردم « الله اکبر» گفته بودیم که یکدفعه صدای شنیدیم، رساتر از همه ! تعجب کردم . از بام که به حیاط نگاه کردیم ، دیدم علی آقا با کمک عصا خودش را به حیاط کشانده است و با صدایی که به جثه اش نمی ماند ، فریاد می زند « الله اکبر . . . »
او اهل تعریف و بزرگ نمایی از خودش نبود . دست به کاری که می زد ، همان لحظه تاثیر خودش را گذاشته بود .
علی آقا نمی گفت این کار را می کنم که آن شود . اما همیشه می دیدیم کاری را کرده اند . و آن شده است . که بایدمی شد . خودشان را وقف کرده بودند و به رضای خدا فکر می کردند . جبهه که بودند جای خودش را داشت . اما وقتی می آمدند یک لحظه در منزل آرام و قرار نداشتند . یادم است شیفت کتابخانه مسجد را که یکی از مؤسسان اصلی آن بودند به بنده و یکی از دوستانم واگذار کرده بودند. آنقدر در مورد رسالت این کار توضیح می دادند که آدم فکرمی کرد اگر سهواً هم قصوری پیش بیاید ، نزد خدا مقصر است، چون وقتی خودشان بودند از جان مایه می گذاشتند . شخصأ کتابها را به در خانه افرادی که هنوز لذت مطالعه را نچشیده بودند تحویل می داد و با خوشرویی سفارش کتاب مورد درخواست را می گرفت . بعداً همین آدمها از عضو های فعال و ثابت دوازده کتابخانه ای شدند که در سطح مساجد گسترش پیدا کرده بود . آنها هنوز می گویند، ما قبل از علاقه به کتاب شیفته علی آقا شده بودیم !
این روحیه را به برادر کوچکترمان،محمود هم منعکس کرده بود . ما هم می دانستیم او را برای چه راهی آماده می کند، یادم است محمود سه _ چهار سال بیشتر نداشت اما علی آقا سعی می کرد در هر فرصتی او را به کنار خود بکشد . درست، مثل آدمهای بزرگ با او برخورد می کرد . این انس و الفت در دوران دفاع مقدس صد چندان شد ، به شکلی که هرجا که علی آقا می رفت ، محمود هم با او بود . محمود ، راه و رسم زندگی را از علی آقا یاد گرفت و او را همیشه به چشم معلم دین و معرفت خودش معرفی می کرد .
من مفهوم برادری را تا زمانی که این دو بزرگوار زنده بودند، به چشم خود می دیدم . در آخر هم این دو به فاصله یک ساعت از هم به دیدار معبود شتافتد .
بعد از شهادت علی آقا و محمود فکر می کردیم روحیه پدر پیرمان شکسته شده و دیگر حوصله هیچ کس و هیچ چیز را ندارد . اما وقتی آمدند به او دلداری بدهد، گفت : «ما خیلی وقت است که علی را به خدای خودش سپرده ایم یعنی امانت خودش را به خودش پس داده ایم . علی سالها پیش شهید شد ، اما بعضی ها تازه متوجه شدند.»
بعد گفت : « علاوه بر خودم و پسرم ، من چهار تا نوه هم دارم که اگه نیاز باشد ، به جبهه می رویم » .
روزی قبل از اینکه بچه ها را به جبهه بفرستد ، دیدمش که با لباس بسیجی در پاشنه در ایستاده است، گفتم: « کجا پدر؟»
گفت : « تفنگ علی زمین نیفتاده، اما من هم سهمی دارم . باید بروم .»
و رفت .
و چه پاک و مطهر بود علی آقا . وقتی به یاد آن حجب و حیای مؤمنانه اش می افتم با خودم می گریم کاش بیشتر می ماند ، در یک بعدازظهر جمعه علی آقا را خیلی ناراحت دیدم . او معمولأ آرام بود . اما وقتی از چیزی آزرده می شد یا چیزی درونی عذابش می داد، فقط سکوت می کرد. آن روز، این سکوت طولانی، ناراحتی درونی اش را برایم آشکار ساخت . گفتم : «اتفاقی افتاده علی آقا، خیلی ناراحت هستی؟! »
با همان حجب و حیای همیشگیش گفت : « امروز در نماز جمعه یکمرتبه پرده قسمت زنانه کنده شد و من ناخودآگاه چشمم به زنی افتاد که چادر به سر نداشت و موهایش کاملاً مشخص بود . حالا پیش خودم خجالت زده و ناراحتم . کاش این خواهران، در قسمت زنانه هم مواظب حجاب خودشان باشند تا در چنین مواقعی، خدای نکرده ، ثواب نماز به گناه آلوده نشود .
۱-روایت از زبان خواهر شهید