تبليغاتX
شهید علی آقا ماهانی
قدر این انقلاب را بدانید الله، الله، از رهبر انقلاب سر پیچی نکنید، الله، الله، از روحانیت آگاه و در خط امام اطاعت کنید از محرومان و خانواده های شهید عفلت نکنید. الله، الله از قرآن اطاعت کنید نگذارید درطاقچه ها گرد و خاک بخورد بخوانید و بکار ببرید. دل از این دنیا بر کنید تا هم صحبت خدا شوید، حُبّ دنیا را از دلتان بیرون کنید تا شوق به لقای خدا قلبتان را پر کند. از ظلمتگاه بیرون روید تا نور تقوی وجود تان را نورانی کند اگر معنویت میخواهید دست بدامن امام حسین (ع) بشوید، نماز شب را بخوانید تا به مقام محمود برسید."ازوصیت نامه شهید علی آقا ماهانی"


شهید علی آقا ماهانی










 مادر شهید علی آقا ماهانی

 

 فصل دوم۱

 

 

 

 

 

 

دیگر چشمه اشکم خشک شده ، از بس هرروز می بینمش و بر ایش ‏زار می زنم . می گویم علی اقا بگو با آن دست مجر وحت . لباس ‏بسیجی ات را چطور می شویی؟ ابوالفضل العباس من ، حالا در رکاب کی هستی؟ بعد او شب به خوابم می آید و می گوید اسلام از خون مسلم است که زنده و پابرجا مانده . بعد می خندد و می گوید من زنده ام، ‏ناراحت نباش . حالا از کجا بگویم. چطور؟ از کی که همیشه با من ‏است حرف بزنم؟ او مثل درد است . یک درد شیرین که باید همیشه روی سینه من باشد ، تا بفهمم مادر شهید هستم ، از این درد شیرین راضی هستم و اجازه می دهم تا روز به روز،  بیشتر در وجودم پخش بشود . بچه که بود، می گفتم یواش بزن ، الان قلبت کنده میشه . اما او تندتر می زد . نمی خواست به من لج کند ، عاشق بود . مثل اینکه پروانه بداند، جلوآتش نباید برود ، اما باز هم می رود . این دیگر از پروانه نیست از اتش است . به همین خاطر محکم به سینه می کوبید و می گفت : ‏«حسین جان! » حسین آتش عشق او بود که شعله ورش می کرد . علی آقا هم عاشق بود، ‏مثل محمود ، ‏برادر کوچکترش، که او هم مثل خودش شهید شد . کاش احمد هم شهید می شد . برادر بزرگش را می گویم که سرطان مغزاستخوان گرفت و اجل مهلتش نداد . علی آقا از نوجوانی،  ‏با همه بچه های هم سن و سال خودش فرق  می کرد . ما نفهمیدیم او چه وقت قرآن را یاد گرفت . فقط روزی دیدم چند نفر از بچه های محله را جمع کرد، و به خانه آورده. گفتم : « علی آقا  با این بچه ها چه کار داری ؟» 

گفت : « می خواهم به اینها قرآن یاد بدهم »

از همان بچگی، ‏از اینکه می دید بچه ها بیهوده میان کوچه و بازار راه افتاده اند، ناراحت می شد . عده ای هم از اینکه می دیدن  علی آقا بچه ها را به نماز و روزه دعوت می کند.  ناراحت می شدند . علی آقا،  ‏تا روزی که به شهادت رسید، بزرگتر از سن و سال خودش فکر می کرد . یادم می آید در همان دوران کودکی که بچه ها را به خواندن قرآن دعوت می کرد ، ‏بعد از کلاس،‌چند نفر از کسانی که نمی خواستند علی آقا بچه ها را تعلیم بدهد،‌ در حالی که با چوب به پیت می کوبیدند، ‏می گفتند :

‏_ .. . شیخ علی آمد ... شیخ علی آمد . ..

‏_ آنها نمی دانستد که آرزوی قلبی این جوان این بود که روزی شیخ شود .

‏ما بجز مهر و محبت از او چه دیدیم؟ خدا شاهد است نه بخاطر اینکه بچه من است،‌اما باید بگویم او نمونه واقعی شیعه علی بود .

‏یک بار هم ندیدم که این جوان، ‏حرمت موی سفید ما را بشکند، بیسوادی ما را به رخ بکشد، حرف تلخ بزند یا حقیرمان کند . از در اتاق که وارد می شدم، ‏از جا نیم خیز می شد . اگر بیست بار هم می رفتم و می آمدم، همین کار را می کرد . می گفتم : علی جان، ‏مگر من غریبه هستم؟ چرا به خودت زحمت می دهی؟

‏می گفت :« این دستور خدا است . »

‏روزی که خانه نبودم و او از جبهه آمده و لباسهای شسته نشده ای را در گوشه حیاط دیده بود . تشت و آب آورده و با همان لباس ساده بسیجی و دست مجروح و فلج لباسها را شسته بود . وقتی رسیدم، دیدم دارد لباسها را روی طناب پهن می کد . چقدر هم تمیز شسته بود ! گفتم : « الهی بمیرم مادر . تو با یک دست چطوری این همه لباس را  شستی ؟»

‏ ‏گفت : «ااگه دو دست هم نداشتم ، ‏باز هم وجدانم قبول نمی کرد من اینجا باشم و تو در زحمت باشی! »

‏یعنی اهل کمال بود . همه چیز را می فهمید . اوایل دشمنان انقلاب خیلی تلاش کردند با ضربه زدن به روحیه خانواده این بچه های پاک ، مسیر انقلاب را عوض کنند ،  ‏اما دیدیم به لطف خدا نتوانستند .

‏این انقلاب و بچه های انقلابی ، ‏از همان روزهای اول دشمنانی داشتند  که خدا لعنت کد آنها را . اینها،‌یک مشت خان و خان زاده بودند و اجنبی،  یا کسانی که دستاویز آنها شده بودند .

‏علی آقا ، ‏از همان روزهای اول هم به اینها امان نداد . زندگی خودش را وقف این کرده بود که نگذارد انقلابی که با خون به ثمر نشسته است . دستاویز غافلان بشود .

‏یادم می آید زمانی که جنگ شروع شد . همین کسانی که از انقلاب ضربه خورده بودند شایع کردند علی آقا تیر خورده،  خیلی نگران ‏شدم ؟ چون تازه فکش خوب شده بود . رفتم و از شهید  اکبر شجره پرسیدم : علی آقا مجروح شده؟ چرا راستش را به من نمی گویید؟» 

‏گفت :« مادر این شایعه دشمن است تا روحیه شما را خراب ‏کنند .» 

‏چند روز بعد که این خبر به منطقه رسیده بود،  تلفنی تماس گرفت و ‏گفت : «مادر اگر گفتند علی آقا تیر خورده، بگو،  آره،‌ خورده ؟ اما ‏خوب می شود . بگو : شما هم اگر مرد هستید و راست می گویید، ‏بروید لااقل برای خاک مملکت، با دشمن بجنگید تا فردا به خفت و‏خواری نیفتید ... » . او بزرگ فکر می کرد .

‏و این روحیه از همان دوران نوجوانی در او بود . حق و باطل را خیلی خوب تشخیص می داد . ده _ دوازده ساله بود که یکی از اقوام به منزل ما آمد و گفت قرار است شاه به کرمان بیاید .

‏وقتی رفت ،‌ دیدم علی آقا با غضب به او نگاه می کند . گفتم :

علی آقا،  چرا ناراحت هستی؟ مگر حرفی به تو زد؟» 

‏گفت : «نه .» 

گفتم : « پس چر ناراحتی ؟» 

‏گفت : این همه راه آمده که بگوید شاه می خواهد به کرمان بیاید؛ چه فرقی به حال ما می کند؟ شاه الان می داند وضع ما و این مردم چطوری است؟

‏بعد دندانهایش را به هم فشرد و گفت : «به خدا اگر زورم می رسید » گردنش را می گرفتم و آنقدر فشار می دادم تا خفه بشود . » 

‏اینقدر از ظلم و ظالم نفرت داشت . بچه های جبهه می گفتند علی آقا به حدی ارتباطش با خدا نزدیک است که از بعضی کارها و چیزهایی که با چشم هم نمی بیند، مطلع می شود . یکبار در گلبافت کرمان زلزله شد . خبر زلزله به منطقه هم رسیده بود، چون خیلی از رزمنده ها برای اطلاع از سلامتی خانواده و آشنایان و اقوام به مرخصی آمدند، اما علی آقا یک ماه بعد پیدایش شد . گفتم : مادر ،‌ ما برای تو اینقدر بی اهمیت هستیم که نخواستی از حال ما باخبر باشی؟ همه از دور و نزدیک ریختند توی شهر تا از سلامت اقوام خودشان مطلع بشوند، آن وقت تو احوالی از این پیرمرد و پیرزن نپرسیدی؟ » 

‏خلاصه خیلی گله کردم . علی آقا با آن قیافه مظلوم ، صورتم را بوسید و گفت: مادر جان ، احتیاجی نبود که بیایم ؛ چون خبر سلامت ‏شما و اقوام را قبلاً پرسیده بودم . نفهمیدم چه گفت،  اما حرفش به دلم نشست . بغلش کردم و اشکم با لباس بسیجی اش پاک شد .»

‏یک روز ، در یک تنگ غروب که با علی نشسته بودیم و حرف ‏می زدیم . نمی دانم چی شد که گفتم : مادر کاش زودتر ازدواج می کردی و تا من نمردم لباس دامادی را به تنت می دیدم ، آخر تو کی داماد می شوی،  مجرد که باشی خد ا غضبش می گیرد . البته چند بار گفته بودم .

‏اوایل جواب نمی داد، اما وقتی فهمید این آرزوی قلبی یک مادر است . به خاطر اینکه دل من خوش باشد ،‌روزی گفت : مادر ، می خواهم ازدواج کنم .» 

‏گفتم :« الهی شکر،  بگو چه کسی را می خواهی تا به خواستگاری ‏بروم . » 

‏می دانستم به خاطر رضایت دل ما می خواهد این کار را بکند .

‏اما وقتی چندبار در جبهه زخمی شد و فهمید که باید همین روزها به جمع شهدا برود ، ‏می خندید و به مزاح می گفت : «مادر ، ‏دیگر فرصتی برای من نیست. انشاء الله در آن دنیا ، ‏یک حوری بهشتی را عقد می کنم .» 

‏آخر هم رفت و به عروس دنیا پشت کرد .

‏خب چکار باید می کرد؟ باید جای او می بودی ، ‏تا درد دلش را می فهمیدی. سخت است ، برای کسی که میان بیابانی ، ‏دور ا‏ز کاروان مانده باشد . او همه آرزویش شهادت بود و من از کجای دنیا با او حرف می زدم . حق هم داشت .

‏وقتی می دید که همان دوستان و همرزمانش به فیض شهادت رسیده اند ،  ‏دلگیر می شد . می گفت : «مادر ،  ‏تو بزرگواری ،  ‏خداوند خیلی برای پدر و مادرها ارزش قائل است! چرا دعا نمی کی که عاقبت به خیر بشوم . بهشت حتی روبه روی ما نیست ؛ اما زیر پای شماست . چرا دست به دعا برنمی داری تا این پیکر ذلیل ، غرق خون بشود تا شاید گناهانش بخشیده شود .

‏می گفتم : « مادر ، ‏تو که جای سالمی در بدن نداری ، ‏نه دست داری و نه پا.»

اما با التماس ، ، روسری ام را پایین می کشید ،‌ سرم را می بوسید و می گفت: « مادر ،‌ پنج دفعه ،‌ به حق پنج تن ،  از ته دل دعا کن که وقتی گمنام شهید شدم ،  بدنم مثل آقا امام حسین بشود .» 

‏مشمول ذمه ام می کرد، زمانی که به مسجد می روم ، به عکس ‏شهدا یی که در آنجا گذاشته اند ، بگویم : «شما چرا علی را ‏نمی خو اهید . »

بعد بگویم که جایی برای او باز کنید .

‏من هم شبهای جمعه به مسجد می رفتم و با دلی تنگ می گفتم : « ای شهدای بزرگ ، ای دوستان عزیز علی آقا ! من مادر شرمنده ام از بس این جوان آرزوی آمدن پیش شما را دارد . علی آقا دیگر طاقت ندارد . دلش می خواهد پیش شما باشد . » 

‏بعد با دریایی از غم برمی گشتم . بعضی وقتها دیگر گریه نمی کردم ،می دانستم علی آقا دیگر متعلق به شهدا است ، به آنانی که چشم به راه او هستند .

‏این بود که او را به خدا سپردیم . یادم نمی رود آن روزهایی را که عادت کرده بودیم با صدای قرائت قرآن علی آقا که قبل از اذان صبح بگوش می رسید،  از خواب بیدار شویم .

‏صدای علی آقا با همه صداها فرق داشت . اگر هم غمی به دل نداشتی،‏باز چشمهایت پر از اشک می شد . بعد از اینکه به جبهه برمی گشت ،  ‏دائم بهانه  شنیدن صدایش را می گرفتیم .

‏روزی به محمود" برادر کوچکترش " گفتم : «محمود جان ، ‏ما که می دانیم علی آقا شهید می شود . پس تو از همین حالا شرو ع کن به خواندن  قرآن تا صد ایت مثل علی آقا شود . »

‏صبح فردا ، صدایی را شنیدم که همان سوز صدای علی آقا را داشت . با دست به فرق سرم کو بیدم و گفتم ... انا لله و انا الیه راجعون ...

‏دل مادر بود و می دانست . چه کسی زود تر از مادر می فهمد که اولادش  عوض شده ، که تغییر کرده . من آن روزها یک بویی از اینها به مشامم می رسید . بوی دلتگی که باید در جانم می نشست و نوید جدایی آنها را از خاک، و پیوستن به مقام اعلا را می داد . وقتی علی آقا به فیض شهادت رسید . دلم از هرچه خوب و بد دنیا کنده شد . به من گفته بودند علی آقا در جبهه خیلی فداکاری کرده و خیلی از آدمها را به راه راست کشانده . فقط این حرفها دلم را آرام می کند .

‏شبی موقع خواب گفتم : «خدایا ، ‏علی من کجاست؟» خیلی دلم شکسته بود. داغ سه جوان بر دلم بود ، شب خواب دیدم کنار نهر آب زلالی نشسته و کبوتری را به دست گرفته . گفتم : «مادرجان ، ‏علی ، ‏اینجا چه کار می کنی . » خندید و با خوشحالی گفت : «مادر، من منشی امیرالمؤمین شده ام . »

‏من هم همیشه با او که در ذهن و قلب من است می گویم : علی جان، اسم مرا هم بنویس . شاید به آبروی و بزرگی مقام تو ، ‏آن امام همام شفاعتم کند.


۱-روایت از زبان مادر شهید(مرحوم حاجیه خانم صغری رائینی زاده)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387 ساعت 17:45  توسط   |