دیگر چشمه اشکم خشک شده ، از بس هرروز می بینمش و بر ایش زار می زنم . می گویم علی اقا بگو با آن دست مجر وحت . لباس بسیجی ات را چطور می شویی؟ ابوالفضل العباس من ، حالا در رکاب کی هستی؟ بعد او شب به خوابم می آید و می گوید اسلام از خون مسلم است که زنده و پابرجا مانده . بعد می خندد و می گوید من زنده ام، ناراحت نباش . حالا از کجا بگویم. چطور؟ از کی که همیشه با من است حرف بزنم؟ او مثل درد است . یک درد شیرین که باید همیشه روی سینه من باشد ، تا بفهمم مادر شهید هستم ، از این درد شیرین راضی هستم و اجازه می دهم تا روز به روز، بیشتر در وجودم پخش بشود . بچه که بود، می گفتم یواش بزن ، الان قلبت کنده میشه . اما او تندتر می زد . نمی خواست به من لج کند ، عاشق بود . مثل اینکه پروانه بداند، جلوآتش نباید برود ، اما باز هم می رود . این دیگر از پروانه نیست از اتش است . به همین خاطر محکم به سینه می کوبید و می گفت : «حسین جان! » حسین آتش عشق او بود که شعله ورش می کرد . علی آقا هم عاشق بود، مثل محمود ، برادر کوچکترش، که او هم مثل خودش شهید شد . کاش احمد هم شهید می شد . برادر بزرگش را می گویم که سرطان مغزاستخوان گرفت و اجل مهلتش نداد . علی آقا از نوجوانی، با همه بچه های هم سن و سال خودش فرق می کرد . ما نفهمیدیم او چه وقت قرآن را یاد گرفت . فقط روزی دیدم چند نفر از بچه های محله را جمع کرد، و به خانه آورده. گفتم : « علی آقا با این بچه ها چه کار داری ؟»
گفت : « می خواهم به اینها قرآن یاد بدهم »
از همان بچگی، از اینکه می دید بچه ها بیهوده میان کوچه و بازار راه افتاده اند، ناراحت می شد . عده ای هم از اینکه می دیدن علی آقا بچه ها را به نماز و روزه دعوت می کند. ناراحت می شدند . علی آقا، تا روزی که به شهادت رسید، بزرگتر از سن و سال خودش فکر می کرد . یادم می آید در همان دوران کودکی که بچه ها را به خواندن قرآن دعوت می کرد ، بعد از کلاس،چند نفر از کسانی که نمی خواستند علی آقا بچه ها را تعلیم بدهد، در حالی که با چوب به پیت می کوبیدند، می گفتند :
_ .. . شیخ علی آمد ... شیخ علی آمد . ..
_ آنها نمی دانستد که آرزوی قلبی این جوان این بود که روزی شیخ شود .
ما بجز مهر و محبت از او چه دیدیم؟ خدا شاهد است نه بخاطر اینکه بچه من است،اما باید بگویم او نمونه واقعی شیعه علی بود .
یک بار هم ندیدم که این جوان، حرمت موی سفید ما را بشکند، بیسوادی ما را به رخ بکشد، حرف تلخ بزند یا حقیرمان کند . از در اتاق که وارد می شدم، از جا نیم خیز می شد . اگر بیست بار هم می رفتم و می آمدم، همین کار را می کرد . می گفتم : علی جان، مگر من غریبه هستم؟ چرا به خودت زحمت می دهی؟
می گفت :« این دستور خدا است . »
روزی که خانه نبودم و او از جبهه آمده و لباسهای شسته نشده ای را در گوشه حیاط دیده بود . تشت و آب آورده و با همان لباس ساده بسیجی و دست مجروح و فلج لباسها را شسته بود . وقتی رسیدم، دیدم دارد لباسها را روی طناب پهن می کد . چقدر هم تمیز شسته بود ! گفتم : « الهی بمیرم مادر . تو با یک دست چطوری این همه لباس را شستی ؟»
گفت : «ااگه دو دست هم نداشتم ، باز هم وجدانم قبول نمی کرد من اینجا باشم و تو در زحمت باشی! »
یعنی اهل کمال بود . همه چیز را می فهمید . اوایل دشمنان انقلاب خیلی تلاش کردند با ضربه زدن به روحیه خانواده این بچه های پاک ، مسیر انقلاب را عوض کنند ، اما دیدیم به لطف خدا نتوانستند .
این انقلاب و بچه های انقلابی ، از همان روزهای اول دشمنانی داشتند که خدا لعنت کد آنها را . اینها،یک مشت خان و خان زاده بودند و اجنبی، یا کسانی که دستاویز آنها شده بودند .
علی آقا ، از همان روزهای اول هم به اینها امان نداد . زندگی خودش را وقف این کرده بود که نگذارد انقلابی که با خون به ثمر نشسته است . دستاویز غافلان بشود .
یادم می آید زمانی که جنگ شروع شد . همین کسانی که از انقلاب ضربه خورده بودند شایع کردند علی آقا تیر خورده، خیلی نگران شدم ؟ چون تازه فکش خوب شده بود . رفتم و از شهید اکبر شجره پرسیدم : علی آقا مجروح شده؟ چرا راستش را به من نمی گویید؟»
گفت :« مادر این شایعه دشمن است تا روحیه شما را خراب کنند .»
چند روز بعد که این خبر به منطقه رسیده بود، تلفنی تماس گرفت و گفت : «مادر اگر گفتند علی آقا تیر خورده، بگو، آره، خورده ؟ اما خوب می شود . بگو : شما هم اگر مرد هستید و راست می گویید، بروید لااقل برای خاک مملکت، با دشمن بجنگید تا فردا به خفت وخواری نیفتید ... » . او بزرگ فکر می کرد .
و این روحیه از همان دوران نوجوانی در او بود . حق و باطل را خیلی خوب تشخیص می داد . ده _ دوازده ساله بود که یکی از اقوام به منزل ما آمد و گفت قرار است شاه به کرمان بیاید .
وقتی رفت ، دیدم علی آقا با غضب به او نگاه می کند . گفتم :
علی آقا، چرا ناراحت هستی؟ مگر حرفی به تو زد؟»
گفت : «نه .»
گفتم : « پس چر ناراحتی ؟»
گفت : این همه راه آمده که بگوید شاه می خواهد به کرمان بیاید؛ چه فرقی به حال ما می کند؟ شاه الان می داند وضع ما و این مردم چطوری است؟
بعد دندانهایش را به هم فشرد و گفت : «به خدا اگر زورم می رسید » گردنش را می گرفتم و آنقدر فشار می دادم تا خفه بشود . »
اینقدر از ظلم و ظالم نفرت داشت . بچه های جبهه می گفتند علی آقا به حدی ارتباطش با خدا نزدیک است که از بعضی کارها و چیزهایی که با چشم هم نمی بیند، مطلع می شود . یکبار در گلبافت کرمان زلزله شد . خبر زلزله به منطقه هم رسیده بود، چون خیلی از رزمنده ها برای اطلاع از سلامتی خانواده و آشنایان و اقوام به مرخصی آمدند، اما علی آقا یک ماه بعد پیدایش شد . گفتم : مادر ، ما برای تو اینقدر بی اهمیت هستیم که نخواستی از حال ما باخبر باشی؟ همه از دور و نزدیک ریختند توی شهر تا از سلامت اقوام خودشان مطلع بشوند، آن وقت تو احوالی از این پیرمرد و پیرزن نپرسیدی؟ »
خلاصه خیلی گله کردم . علی آقا با آن قیافه مظلوم ، صورتم را بوسید و گفت: مادر جان ، احتیاجی نبود که بیایم ؛ چون خبر سلامت شما و اقوام را قبلاً پرسیده بودم . نفهمیدم چه گفت، اما حرفش به دلم نشست . بغلش کردم و اشکم با لباس بسیجی اش پاک شد .»
یک روز ، در یک تنگ غروب که با علی نشسته بودیم و حرف می زدیم . نمی دانم چی شد که گفتم : مادر کاش زودتر ازدواج می کردی و تا من نمردم لباس دامادی را به تنت می دیدم ، آخر تو کی داماد می شوی، مجرد که باشی خد ا غضبش می گیرد . البته چند بار گفته بودم .
اوایل جواب نمی داد، اما وقتی فهمید این آرزوی قلبی یک مادر است . به خاطر اینکه دل من خوش باشد ،روزی گفت : مادر ، می خواهم ازدواج کنم .»
گفتم :« الهی شکر، بگو چه کسی را می خواهی تا به خواستگاری بروم . »
می دانستم به خاطر رضایت دل ما می خواهد این کار را بکند .
اما وقتی چندبار در جبهه زخمی شد و فهمید که باید همین روزها به جمع شهدا برود ، می خندید و به مزاح می گفت : «مادر ، دیگر فرصتی برای من نیست. انشاء الله در آن دنیا ، یک حوری بهشتی را عقد می کنم .»
آخر هم رفت و به عروس دنیا پشت کرد .
خب چکار باید می کرد؟ باید جای او می بودی ، تا درد دلش را می فهمیدی. سخت است ، برای کسی که میان بیابانی ، دور از کاروان مانده باشد . او همه آرزویش شهادت بود و من از کجای دنیا با او حرف می زدم . حق هم داشت .
وقتی می دید که همان دوستان و همرزمانش به فیض شهادت رسیده اند ، دلگیر می شد . می گفت : «مادر ، تو بزرگواری ، خداوند خیلی برای پدر و مادرها ارزش قائل است! چرا دعا نمی کی که عاقبت به خیر بشوم . بهشت حتی روبه روی ما نیست ؛ اما زیر پای شماست . چرا دست به دعا برنمی داری تا این پیکر ذلیل ، غرق خون بشود تا شاید گناهانش بخشیده شود .
می گفتم : « مادر ، تو که جای سالمی در بدن نداری ، نه دست داری و نه پا.»
اما با التماس ، ، روسری ام را پایین می کشید ، سرم را می بوسید و می گفت: « مادر ، پنج دفعه ، به حق پنج تن ، از ته دل دعا کن که وقتی گمنام شهید شدم ، بدنم مثل آقا امام حسین بشود .»
مشمول ذمه ام می کرد، زمانی که به مسجد می روم ، به عکس شهدا یی که در آنجا گذاشته اند ، بگویم : «شما چرا علی را نمی خو اهید . »
بعد بگویم که جایی برای او باز کنید .
من هم شبهای جمعه به مسجد می رفتم و با دلی تنگ می گفتم : « ای شهدای بزرگ ، ای دوستان عزیز علی آقا ! من مادر شرمنده ام از بس این جوان آرزوی آمدن پیش شما را دارد . علی آقا دیگر طاقت ندارد . دلش می خواهد پیش شما باشد . »
بعد با دریایی از غم برمی گشتم . بعضی وقتها دیگر گریه نمی کردم ،می دانستم علی آقا دیگر متعلق به شهدا است ، به آنانی که چشم به راه او هستند .
این بود که او را به خدا سپردیم . یادم نمی رود آن روزهایی را که عادت کرده بودیم با صدای قرائت قرآن علی آقا که قبل از اذان صبح بگوش می رسید، از خواب بیدار شویم .
صدای علی آقا با همه صداها فرق داشت . اگر هم غمی به دل نداشتی،باز چشمهایت پر از اشک می شد . بعد از اینکه به جبهه برمی گشت ، دائم بهانه شنیدن صدایش را می گرفتیم .
روزی به محمود" برادر کوچکترش " گفتم : «محمود جان ، ما که می دانیم علی آقا شهید می شود . پس تو از همین حالا شرو ع کن به خواندن قرآن تا صد ایت مثل علی آقا شود . »
صبح فردا ، صدایی را شنیدم که همان سوز صدای علی آقا را داشت . با دست به فرق سرم کو بیدم و گفتم ... انا لله و انا الیه راجعون ...
دل مادر بود و می دانست . چه کسی زود تر از مادر می فهمد که اولادش عوض شده ، که تغییر کرده . من آن روزها یک بویی از اینها به مشامم می رسید . بوی دلتگی که باید در جانم می نشست و نوید جدایی آنها را از خاک، و پیوستن به مقام اعلا را می داد . وقتی علی آقا به فیض شهادت رسید . دلم از هرچه خوب و بد دنیا کنده شد . به من گفته بودند علی آقا در جبهه خیلی فداکاری کرده و خیلی از آدمها را به راه راست کشانده . فقط این حرفها دلم را آرام می کند .
شبی موقع خواب گفتم : «خدایا ، علی من کجاست؟» خیلی دلم شکسته بود. داغ سه جوان بر دلم بود ، شب خواب دیدم کنار نهر آب زلالی نشسته و کبوتری را به دست گرفته . گفتم : «مادرجان ، علی ، اینجا چه کار می کنی . » خندید و با خوشحالی گفت : «مادر، من منشی امیرالمؤمین شده ام . »
من هم همیشه با او که در ذهن و قلب من است می گویم : علی جان، اسم مرا هم بنویس . شاید به آبروی و بزرگی مقام تو ، آن امام همام شفاعتم کند.
۱-روایت از زبان مادر شهید(مرحوم حاجیه خانم صغری رائینی زاده)