تبليغاتX
شهید علی آقا ماهانی
قدر این انقلاب را بدانید الله، الله، از رهبر انقلاب سر پیچی نکنید، الله، الله، از روحانیت آگاه و در خط امام اطاعت کنید از محرومان و خانواده های شهید عفلت نکنید. الله، الله از قرآن اطاعت کنید نگذارید درطاقچه ها گرد و خاک بخورد بخوانید و بکار ببرید. دل از این دنیا بر کنید تا هم صحبت خدا شوید، حُبّ دنیا را از دلتان بیرون کنید تا شوق به لقای خدا قلبتان را پر کند. از ظلمتگاه بیرون روید تا نور تقوی وجود تان را نورانی کند اگر معنویت میخواهید دست بدامن امام حسین (ع) بشوید، نماز شب را بخوانید تا به مقام محمود برسید."ازوصیت نامه شهید علی آقا ماهانی"


شهید علی آقا ماهانی










                                                                           تاریخ مصاحبه 6/6/67

از آذر ماه 59 که در پادگان کرمان آموزش دیدیم، صحبتهایی می شد و از افرادی یاد می شد که ما اسم علی آقا ماهانی را زیاد می شنیدیم.

همان روز شنیدم یکی از برادران در سومار گلوله به فکش خورده و در تهران بستری است و برادر اکبر علوی که فرمانده ما بود رفتند تهران، بعد از برگشت تعریف می کرد، می گفت آنچه از او می پرسند، می نویسد چون نمی توانستند صحبت کنند و این شخص علی آقا ماهانی بود.

اوایل سال 62 رفتم ذلیجان ، و از همان روز اول با ایشان آشنا شدم و از روز بعد دوستی من با ایشان شروع شد.

همه کارهایش برای آدم درس بود، سر سفره معمولاً دیرتر از همه می آمد، و همه لقمه های نان و ته مانده های غذا که داخل سفره بود را می خورد.

یک شب از کرمان می آمدیم، سر کافه ایستادیم ایشان وضو گرفت و آمد بالا مرتب توی صورت من نگاه می کرد که ببیند من خوابم یا بیدار. به من می گفت بخواب، من خودم را به خواب زدم، دیدم نماز شبش را روی صندلی خواند.

شیراز رفته بودیم زیارت، شکلاتی تعارف ایشان کردم، باز کرد و پوستش را گذاشت داخل جیبش، من گفتم بده بیاندازم داخل سطل آشغال، گفت من خودم کمتر از سطل آشغال نیستم.

هر چه داشت می خواست هدیه به دیگران بدهد.

یکی از برادران تعریف می کرد که ظهر تابستان گرمی بود، با هم رفته بودند لب رودخانه که مو کت بشویند، بعد از شستن آنها گفته بود توی این گرما اگر یک هندوانه ای بود و می خوردیم بد نبود، دیدم یک نصف هندوانه روی آب دارد می آید و عجیب تر اینکه این هندوانه سرد هم بود.

همیشه با وضو بود، اگر 5 دقیقه بیکار گیر می آورد آن را قرآن می خواند.

زمانی که توی لشکر بودیم، هنگام غروب که هوا خنک تر می شد، بچه ها مشغول بازی می شدند و ایشان می رفت بالای کانکس و قرآن می خواند تا وقت اذان مغرب.

هر زمان بچه ها از ایشان درخواست شفاعت می کردند، می گفت من آدم بدقولی هستم، قول نمی داد.

والفجر 3 بود، ما رفتیم تهران، آخرین شبی که ایشان را دیدم، گفتم علی آقا قول شفاعت می دهی؟ آن شب قبول کرد و قول داد.

معمولاً هر وقت صحبت می کرد می گفت می خواهم مثل امام حسین (ع) شهید شوم و می گفت بگویید سرخاک من هر کس می آید روضه حضرت زهرا (س) را بخواند، علاقه خاص به حضرت زهرا (س) داشت نمی شد دعایی بخواند ولی روضه آن حضرت را نخواند.

چند شب بعد از شهادتش یکی از برادران را خواب دیده بود که علی آقا را در کرمان تشییع می کنند، رفتم سر تابوت، دست زدم دیدم سرش از تنش جدا شد و سر را بلند کردم دیدم قرآن تلاوت می کند، سر را که می گذاشتم باز به تنش جفت می شد.

خانواده ایشان بسیار محروم و از یکی از بخشهای کرمان بودند ظاهراً شغل پدر و مادرش قالیبافی بوده و مادر وی بیسواد است.

روزی رفته بودم خانواده ایشان سر بزنم، مادرش به خود من گفت که اگر علی من شهید نمی شد به حقش ظلم می شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 13:43  توسط   |