بسم الله الرحمن الرحیم
اینجانب محمد حسن ماهانی پدر دو شهید علی و محمود ماهانی از طرف بسیج سال 54 به طول سه ماه جبهه رفتم. دو برج مسئول آشپزخانه سنگر بودم در اهواز و یک برج هم فاو بودم مسئول یخ رسانی برای رزمندگان. خاطره های خوبی دارم از وفا، خاطره ای دارم از خرما که با آقای اکبر علوی می رفتیم توی نخلستانها و انبارهای مهمات بازدید کنیم که آب زده بود به بالا با پسر سید خوشرو، سه تایی می رفتیم باز یک خمپاره ای آمد خورد توی درختهای نخلستان دو تا از این نخلهای خرما قطع شد اما آسیبی به ما نرسید. خوشبختانه شهید نشدیم، آرزو داشتیم اما نشدیم. بعد یک ماه فاو بودیم شغل من این بود که یخ برای سنگرها می رساندم و به برادران بسیجی با میوه و نان که ماشینها می آوردند می دادم، من شغلم این بود . بله در سنگر بسیج همین جور که برادران می آمدند بروند به جبهه من پتو و غذا به آنها می دادم. خوب بلندشان می کردم نماز بخوانند، خوب بچه بودند بالاخره بلندشان می کردیم، صبح برپا می دادیم.
شبهای جمعه دعای کمیل بود توی همان سنگر بسیج می گذاشتند، بچه ها می آمدند نماز شب و دعا، دعای برای امام بر همه مقدم بود، بعد از وفا آمدیم اهواز توی سنگر بسیج جای ما را معلوم کردند و تدارکات بردند تهران و صد نفر از ما را جدا کردند، و من شدم مال تدارکاتشان و برویم تهران. از تهران 600 نفر عراقی تحویل بگیریم و ببریم زاهدان. این خیلی خاطره خوبی بود اما ناامید شدیم پدر آقای سید علی خامنه ای فوت کرده بودند. ایشان در مشهد بودند و نبودند که امضاء کنند و ما را دوباره برگرداندند دوباره با قطار به اهواز برگشتیم ، دو روز ماندیم، دوباره یک خاطره خوبی اینجا هست که دوباره ما را جدا کردند 100 الی 200 نفر، نمی دانم چند تا ماشین بردند مشهد زیارت حضرت امام رضا (ع) از آنجا برگشتیم. دیگر خاطره ای ندارم.
(والسلام)
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 13:25 توسط
|