تبليغاتX
شهید علی آقا ماهانی
قدر این انقلاب را بدانید الله، الله، از رهبر انقلاب سر پیچی نکنید، الله، الله، از روحانیت آگاه و در خط امام اطاعت کنید از محرومان و خانواده های شهید عفلت نکنید. الله، الله از قرآن اطاعت کنید نگذارید درطاقچه ها گرد و خاک بخورد بخوانید و بکار ببرید. دل از این دنیا بر کنید تا هم صحبت خدا شوید، حُبّ دنیا را از دلتان بیرون کنید تا شوق به لقای خدا قلبتان را پر کند. از ظلمتگاه بیرون روید تا نور تقوی وجود تان را نورانی کند اگر معنویت میخواهید دست بدامن امام حسین (ع) بشوید، نماز شب را بخوانید تا به مقام محمود برسید."ازوصیت نامه شهید علی آقا ماهانی"


شهید علی آقا ماهانی










 

شهیدعلی آقا ماهانی

 

 

 

 

 

 

تا قبل از این که برود به سربازی، نديده بودم به خواسته هاي رژيم تن بدهد واحترام بگذارد.

وقت سربازي اش كه رسيد، بعيد مي ديدم برود وبه رژیم خدمت کند؛ اما رفت.

گفت: بايد بريم ونفوذ كنيم.بايدنفوذي باشيم تا شايد بتونيم توي محيط سربازي افشاگري كنيم .


 

 بچه های مذهبی پادگان برای مخالفت با دستورات فرمانده فقط به یک نتیجه رسیدند؛ اعتصاب غذا.

  برنامه ي اعتصاب غذا كه توي پادگان مطرح شد، قرارشد اولين كساني كه اعتصاب مي كنند نیروهای گردان علي آقا باشند.

اعتصاب که شروع شد،ضد اطلاعات علی آقا را شناسایی کرد؛ باز داشتش کردند وچهار ماه زنداني اش كردند.

چهار ماه شکنجه اش می کردند.


 

 

علی آقا و چند نفر ديگراز بچه ها مي رفتند جلوي هيئت هاي عزاداري وسينه مي زدند.

جمعيت كه زياد مي شدو فرصت را مناسب می دیدند،همه با هم فرياد مي زدند : برخيز اي خميني، تو خودي كه حسيني .

وسط جمعيت مخفی مي شدند تا برسند به يك هيئت ديگرو...


 

 

 توی یک خانه ی به اصطلاح دانشجویی علیه رژیم فعالیت

 می کردند.

يكي كتاب بسته بندي مي كرد.  يكي اعلاميه های امام را مي نوشت.

 يكي ...                            

هركسي مشغول كار خودش بود.

از یک نفرشان پرسیدم : اسم شما چيه؟

:    علي

از بعدي كه پرسيدم،او هم گفت:  علي

هشت نفر بودند که اسم هفت نفرشان "علي" بود.

جمع شان كه لو رفت"علي آقا"مسئوليت كار همه ي "علي" ها را به عهده گرفت.

5/ اعلاميه هاي امام كه توی پادگان لو رفت،چند ماه علی آقا را  شكنجه كردند ولي نتوانستند ازاو اعتراف بگيرندکه با چه کسانی هم کاری می کند.

دست آخر گفتند اگر جلوي همه، توي مراسم صبح گاه ابراز ندامت كند وانقلابيون را لعنت كند، در مجازاتش تخفيف مي دهند.

اما...

*  با فشار هاي آيت الله دستغيب حكم اعدامش عقب افتاد تا انقلاب شد.


 ضد اطلاعات علی آقا و سه نفر دیگر را به جُرم خراب کاری گرفت.

موقع بازجويي، بازپرس ازعلي آقا پرسيد : براي چي اعلاميه پخش مي كردي؟

خيلي آرام گفت: به دستور امام؛براي براندازي رژيم.

* بعد ها خودش تعريف مي كرد:...  وقتي مردم پادگان را تصرف مي كردند،پرونده هاي هر چهار نفر را پيدا كردم كه به اعدام محكوم شده بوديم.


 

 

 رفتم به ملاقات علی آقا؛توی زندان.گفتند حق نداري باهاش صحبت كني ، فقط ببينش.

زير باران منتظر بودم.

وقتي آوردندش، دست وپايش را بسته بودند و سربازها محاصره اش کرده بودند.

سر و صورت خون آلودش را که دیدم، نتوانستم طاقت بياورم.رفتم جلوي سربازها وگفتم: چرا اين كار رو كردين؟خدا رو خوش نمي آد.

علی آقا سرم فرياد كشيدوگفت: حسين... التماس نكن.

همين روزا امام مي آد؛ منم آزاد مي شم . تمام كشور آزاد مي شه.

سرباز ها افتادند به جانش و تا جایی که می توانستند زدندش.

 نیم ساعت ؛ زير باران.


براي مناظره با كمونيست ها مي رفتيم . قبل از رسيدن ، علی آقا بارها تأكيد كرد... هر چي براتون آوردن نخورين.

 *   گفت: اول اين كه به اونا مديون مي شيم و بايد حرمت نمك شون رو نگه داريم.بعد هم اين كه اونا نجس ان ومال شون هم نجسه، يه ذره از مال اونا كلي توي زندگي مون تأثير مي ذاره.


 

یکی از بچه های محله از وقتي که رفته بود دانشگاه ،كمونيست شده بود.

جمع بچه هاي مسجد را كه ديد،پیش نهاد داد که برویم توی محل کارشان و با آن ها مناظره کنیم.

هفت- هشت نفری رفتيم براي مناظره . وقتي بحث مي كرديم علي آقا اصلاً صحبت نمي كردوبه حرف های ما گوش می کرد.

 کمونیست هاوقتي ديدند حريف مان نمي شوند، از کوره در رفتندو شروع کردند به فحّاشی کردن.

علي آقا که دید آن ها دارند به همه ی مقدّسات توهین می کنند،عصباني شد وگفت: آروم بشينين پدر سوخته ها.اگه شلوغ كنين همين جااین قدر می زنیم تون تا بمیرید.

بعد هم از جرياناتي كه کمونیست ها توی کشور راه انداخته بودندگفت ودستشان را رو كرد.

دعوا آن قدر بالا گرفت كه ميز وصندلي ها را شكستيم و به جان هم افتاديم.

*  پانزده روز بعد،آن ها تابلويشان راآوردند پايين وبراي هميشه منحل شدند


یک روز آمد پیشم و بی مقدمه گفت: مي خوام برم توی كارخونه ي نوشابه سازي كاركنم.

گفتم:اون جا خطرناكه. روسای ا ون جا همه شون بهايي ان.

خندیدوگفت: اتفاقاً دارم مي رم سراغ همونا.

 *  چهل روز بعد، وقتی علی آقا از كارخانه ی نوشابه سازی بيرون آمد ، يك نفر از بهايي هاآن جا نبود.

*  مبارزه اش را از همان روزی که به کارخانه رفت شروع کرد.

 وسط برف های روی محوطه ی کارخانه چند تا پتو پهن کرد و نماز جماعت خواند .


 

 آماده مي شديم كه برويم كردستان.

هر كسي داشت كوله پشتي اش را آماده مي كرد.

كوله پشتي علي آقا از همه بزرگ تر بود.

كردستان كه بوديم،گفتيم اي كاش مي شد كاري بكنيم تا وقت مان هدرنرود وازوقت استفاده كنيم.

علي آقا رفت كوله پشتي اش را آورد وباز كرد.

*  سه جلد تفسير نمونه ، قرآن ، نهج البلاغه وچند جلد كتاب مذهبی ديگر


 شهیدعلی آقا ماهانی محمود اخلاقی علی اکبرمحمدحسینی محمدنگارستانی

 

 

 

 

 

 

 

دوازده نفر بودند كه رفتند قله را آزاد كنند.

محمود اخلاقي شهيد شد.  علي آقا هم زخمي شد.

وقتی برگشتیم، علی آقاگفت: مي دونم چرا شهيد نشدم...وقتي مي رفتيم بالاي قله يه چشمه ي آب ديدم.

با خودم گفتم وقتي بر گشتم، اين جا آب تني مي كنم.

همين تعلق به دنيا باعث شد زخمي بشم ولي...


 

شهیدعلی اکبرمحمدحسینی و علی آقا ماهانی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بعد از عمليات سومار به شدت زخمي شد.

توي بيمارستان بستري اش كردند.

 وقتی به هوش آمد،اولين چيزي كه در خواست كرد مفاتيح بود

 

 

 


شهید علی آقا ماهانی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

براي اولين بار بود كه مي ديدمش. فکش را باند پیچی کرده بودونمی توانست حرف بزند.

 حرف هايش را روي كاغذ مي نوشت تا بچه ها بخوانند.

* تير خورده بود توي فكش و از آن طرف در آمده بود.  تا مدت ها فكش سيم پيچي بود.

تنها چیزی که می شد از حرف هایش بهفمی روضه خواندنش بود.


 

 زخمي كه شد، سپاه اجازه نمي داد برود توی مناطق عملياتي.

از سپاه استعفا داد تا به عنوان بسيجي برود،اما سپاه کرمان با رفتنش مخالفت کرد.

از كرمان كه اعزامش نكردند،رفت واز بندر عباس به عنوان بسيجي اعزام شد


  یک گروه بودند که با سپاه مخالفت داشتند وبرای همین اذیت مان می کردند.

 علی آقاکه به بندر عباس آمدو از موضوع با خبر شد ، برای چند شب رفت پیش آن ها و توي جمع شان خوابيد؛جايي كه ما از ترس جرأت نمي كرديم راه برويم.

علی آقا فقط با آن ها زندگي كرد؛ همان زندگي معمولي خودش را.

چهار روز بعد،همان آدم هايي كه از پشت تلفن هم به ما بد وبي راه مي گفتند وفحش مي دادند،

آمدندوگفتند: اگه كاري دارين بدين ما براتون انجام بديم.

*  قبل از آمدن علي آقا آن قدر اذيت مان كرده بودندكه هر وقت يادش مي افتاديم اشك مان در مي آمد


  مي خواست اعزام بشود منطقه.

گفتم:علی آقا... شما كه نمي توني غذاي جبهه رو بخوري وبايد غذاي رقيق بخوري؛بمون همين جا . توي جبهه غذاي مناسب براي شما پيدا نمي شه.

این حرف را که زدم، نشست يك گوشه ونيم ساعت رفت توي خودش.

یک مرتبه بلند شد و گفت: بريم نونوايي .

چند كيلو نان بربري گرفت ونرم كرد.تا چند ماه بعد وقتی می خواست غذا بخورد، يك ليوان چاي مي آورد، نان ها را تويش

مي ريخت و با نِي مشغول خوردن مي شد


زخمی شده بود و پاشنه ی پایش از بین رفته بود، ولي با دو چرخه اي كه از كرمان  به بندر عباس آورده بود رفت وآمد مي كردتا از ماشین بیت المال استفاده نکند.

جلوي مركز بسيج بندرعباس بولوار بودوموتور ها ودوچرخه ها از شكسته گي وسط جدول ها رد مي شدند.

علي آقا با دوچرخه مي رفت تا انتهاي بولوار و دورمي زد تا برسد به مركزبسیج.

 *  مي گفت: رعايت اين موارد مطابق شرع وعرف جامعه اس، بهتر از هر كسی هم بسيجي ها بايد رعايت كنن.


 

 

 قبل از عمليات والفجر يك جلسه ي توجيه بيسيم چي ها بود.

جلسه که تمام شد، بچه ها شروع كردند به وداع با هم ديگر.

هم دیگر را بغل مي كردند وحلاليت مي طلبيدند.

علي آقا هر كس را كه بغل مي گرفت، التماس مي كرد كه شفاعتش كند. حلالش كندو...

   *  التماس مي كرد


گردان ها مي رفتند براي عمليات.

علی آقا پشت سرشان مي دويد،يعني مي خواست بدود ولي جراحت پايش نمي گذاشت.

لنگان لنگان دنبال ماشين ها مي رفت.

هر كدام از بچه ها را كه مي ديد، بغل مي كرد وخدا حافظي مي كرد.

* به پهنای صورت اشک می ریخت.

به خاطر مجروحيتش اجازه نداده بودند برود براي عمليات


  چند روز بود که علی آقا بهم قرآن یاد می داد.

شب دوم عمليات که خط خلوت شد، از پشت بيسيم گفت: امروز قرآنت رو خوندي؟

گفتم : نه...  قرآن ندارم توی اين اوضاع.

   : هر چي بلدي بخون؛ از حفظ.

*  از پشت بيسيم "بسم الله "گفتم وشروع كردم


با قيچي پنبه را روي زخم پشتش مي كشيدم تا زخمش را شست و شو بدهم.

همین طور که پنبه را روی زخم ها می کشیدم، سر قيچي به چیزی توی کمرش خورد ودرد پیچید توی صورتش.

چند ماه قيچي را به تركش توي پشتش مي زدم . اما علی آقا درد را تحمل می کرد و به روي خودش نمي آورد.

 *  دكتر ها گفتند چون طول تركش زياد است وسرش توي بدن فرو رفته نمي شود درش آورد


هر كس داشت دنبال جاي خنكي براي خودش مي گشت تا از گرما فرار كندوبرای لحظه ای استراحت کند.

گوشه ي ساختمان از جاهايي بود كه همه ازآن فرار مي كردند.

علي آقا آمد همان جا وروي پتوها خوابيد.

خندیدوگفت: نبايد به اين جسم خيلي رو داد. نبايد زياد از حد بهش توجه كرد.


 

 دنبال بهانه ای می گشتم تا سر صحبت را با علی آقا باز کنم.برای همین یک شب بهش گفتم: با حاج آقا شوشتري ارتباط دارم ومرتب به جلسات ايشان مي روم.

گفت: حاج آقا تاحالا چه چيزايي به شما گفتن ؟

تقويمم را در آوردم وشرح يك حديث را برايش خواندم.

حرفم که تمام شد،علی آقاگفت:ديگه چي؟

حديث بعدي را خواندم و...

ماجراي خواندن حديث، شب هاي بعد هم ادامه داشت.آن قدر كه چيزي نبود حاج آقا شوشتري گفته باشدومن به علي آقا نگفته باشم. همه ی این ها درحالي بودكه خودش استاد اخلاق ومفسر قرآن بود


مهدی و علی آقا خيلي با هم دوست بودند.

اكثر اوقات با هم بودندوكارهاي شان را با هم انجام مي دادند.

یکی از بچه ها وقتی آن ها را با هم دید گفت: مهدي مثل ابوذر است" تُند"

علي آقا هم مثل سلمان است" صبور"


 

 دستم عفونت كرده بود.

چند روز بهش توجه نكردم ؛ ولي يك شب دردش طاقتم را بريد.

 نصف شب به خودم مي پيچيدم ودرد مي كشيدم.

هر وقت شب كه چشمم را باز كردم ديدم علی آقا بالاي سرم نشسته است.

* هر كاري که می توانست انجام داد تا عفونت دستم بهتر شود.

نمي دانم ... شايد گريه هم كرده باشد


هوا خيلي سرد بود.

اتوبوس كه بین راه ايستاد،علی آقا رفت پايين و وضو گرفت.

اتوبوس كه حركت كرد ،گفت:جواد بخواب،خسته اي.

خودم را به خواب زدم ؛اما مواظب كارهايش بودم . مطمئن كه شد همه خوابيده اند مُهر نمازش را از جيبش بيرون آورد و...

"الله اكبر"


داشت برای بچه ها دعاي توسّل مي خواند.

اواسط دعا بود كه شروع کرد به روضه خواندن واز شهيدي گفت كه وقتي بالاي سرش رسيده خون از گلويش مي ريخته.

*  گفت:  الآن خيلي ها دارن به ما وكارمون مي خندن. خیلی ها به جبهه اومدن ما می خندن. ما كجاهستيم واونا كجا.


 

 

روضه ي مخصوصش،روضه ي حضرت زهرا بود.

از مصائبي كه براي حضرت پيش آمده بود مي گفت.

از پهلوي شكسته.

از غصب فدك.

دست آخر هم اين شعر را مي خواند.

"مهدي ات با شيشه ي دارو به درمان خواهد آمد"


شهید علی آقا ماهانی 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

با چند نفر از بچه هارفتيم مسجد جامع براي نماز.

موقع برگشتن، علی آقا جلوی در ورودی ايستاد ونيامد.

یکی از نماز گزارها كه بيرون آمد، علي آقارفت جلويش وكلّي ازش معذرت خواهي كرد.

*  كفشش را لگد كرده بود.


 

 

عمّه خانم تازه از اتاق  آمده بود بیرون و حالش اصلاً خوب نبود. خيلي درد مي كشيد. علي آقا که آمد برای عیادت، سلام كرد؛بالاي سرعمّه خانم ايستادوشروع كرد به دعا خواندن.

زهرا همین که چشمش به علی آقا افتاد با خوش حالي گفت: همه چي درست شد. فرشته ها اومدن.

* عمّه خانم که به هوش آمد، مريض هاي كناري اش مي گفتند:خوش به حالت كه چنين بردارزاده اي داري.

كاش براي ما هم دعا مي كرد تا خوب شويم.


 

 بچه ها اصرارمی كردند كه علی آقا جلو بايستد تا نماز جماعت بخوانند؛ اما علی آقا قبول نمي كرد .

 همیشه همین طور بود. یک جای خلوت برای نماز خواندن پیدا می کرد؛ اما همین که نمازش را که می بست، صف های جماعت پشت سرش بسته می شد.


 

 داشتم سفره را پهن می کردم وسط اتاق که علی آقا پرسید: ناهار چی داریم؟

- نون و خرما!

لب خندی زد وگفت: خدا رو شكر ... خدا رو شكر.

  هر لقمه اي كه بر مي داشت مي گفت "خدا رو شكر"


 

 

 آمد پیشم و از من بیل و كلنگ گرفت.

چند ماه می رفت توی روستا های اطراف و با کمک بچه های جهاد مدرسه و مسجد و حمام می ساخت.

آخر هفته ها كه بر مي گشت،دست ها يش پر از زخم و تاوَل بود.

* مادرش كه مي خواست روي زخم ها مرحم بگذارد، نمي گذاشت.

مي گفت: اينا بايد برن زير خاك، همين طور خوبه.


 

 کنار سفره نسشت وشروع كرد به غذا خوردن.آرام آرام.

انگاراصلاًچيزي نمي خورد.

:چرا غذا نمي خوري؟

- مي خورم...  بذار اول بچه ها سير شن،هر چي اضافه اومد من مي خورم.


 

 تهران.

قرار بود عصب دستش راكه قطع شده بود، عمل كنند.

همين كه بي هوشش كردند تا ببرندش توي اتاق عمل،روضه ي حضرت زهرا را شروع كرد.

به روضه ي شكستن پهلوي حضرت كه رسيد، شروع كرد به گفتن "يا فاطمه يا فاطمه"

از اتاق عمل كه آوردندش بيرون هنوز داشت "يا فاطمه يا فاطمه"مي گفت.

وقتی به هوش آمد پرسید: عمل چه طور بود؟

 جواب دادم : الحمد لله. دكتر گفت خوب بود.

 علی آقا لب خندی زد و گفت: بي بي نظر داشت، بي بي نظر داشت.


 

آمد توی جمع بچه های محله و گفت: شهيد به اين عزيزي توي اين كوچه دارين ولي اسم كوچه هنوز شهبازه؟چرا عوضش نكردين؟

گفتم:اين به شهرداري مربوطه.

گفت: به شهرداري چه ربطي داره ؟ ما مي نويسيم ومي ذاريم، اسم كوچه مي شه اسم شهيد.

* تابلوي اسم "شهيد راحتي" را كه نوشت ونصب كرد سر كوچه گفت:اسم شهيد،ياد شهيد وذكرشهيد هميشه بايد جلوي چشم شماوآينه ي شماباشه.


 

 تازه ازمنطقه برگشته بود.

 وقتي فهميدمراسم عروسی خواهرش است، از همان جلوی در برگشت.

پرسيدم:از اين وصلت ناراحتي؟

گفت: نه! ولی الآن اگه بيام تو ی خونه، همه جلوي من بلند مي شن.  مگه من كي ام؟

*  آن شب چند ساعت كنارعروس وداماد نشست ودرباره ي زندگي حضرت علي وحضرت زهرا برای شان صحبت كرد و گفت شما هم بايد همين طور باشيد.


 

 براي يكي از برادران اهل سنت نامه نوشته بود.

ابتداي نامه به جاي احوال پرسي وصحبت هاي معمولي نوشته بود...تعهدات ومسئوليت هاي انسان به خاطر وقوع انقلاب اسلامي نسبت به سرنوشت مسلمين واسلام بيشتر شده؛ لذا در نامه ها به جاي احوال پرسي مكلف هستيم از اسلام وحقايق جهان اسلام سخن بگوييم.

*  توي نامه از عدم اتّحاد مسلمانان به عنوان دليل ضعف جهان اسلام نوشته بود و واقعه ي غدير را با سند ومدرك بيان كرده بود.


 

 بسیجیِ جوان رفته بود روي مين.

بعد از عمل، آوردندش به اتاقی که علی آقا هم توی آن بود.

صداي آه وناله اش كه بلند مي شد، اشك از چشمان علي آقا جاري مي شد.

مي گفت: كاش تموم تركشاي مين به جون من مي رفت.

گفتم:شما كه خودت مجروحي چرا از این حرفا می زنی؟

گفت:اين بچه ضعيفه، نبايد تنش پر بشه از تركش.


 

 از اين كه جوان كناري اش درد مي كشيد ناراحت بود.

دل داري اش دادم وگفتم:جنگه... ان شا الله يه روز تموم مي شه. 

نگاهش را به طرفم چرخاند وگفت:  ما كه براي جنگ نمي جنگيم.


 

شهید علی آقا ماهانی

 

 

 

 

 

 

  گفتم : علی آقا چرا اين قدركم حرف مي زني؟

گفت: حرف زدنِ تنها كه ارزش نداره.

گفتم: خوب حرف با ارزش بزن!

خنديد وگفت: الآنم دارم زياد حرف مي زنم.

*  : هر چي كمتر حرف بزنيم هم مسئوليت مون وهم گناه مون كمتره.


 

 

 از هفت نفري كه رفته بوديم كردستان، فقط من وعلي آقا مانده بوديم.

رفتم توي سنگر مخابرات و گفتم: ناصرفولادی هم شهيد شد، بيا بريم بندرعباس نيرو جذب كنيم وبفرستيم منطقه.

گفت: ديگه بسّه، هي نگو بيا، من نمي خوام بيام.ديگه كسي برام نمونده.

نمي خوام از اين جا كنده بشم.

"مي خوام بمونم تا بطلبه"


 

  بيست و هفت -  هشت نفر از بچه ها علي آقا رادوره كرده بودند تا برایشان قران بخواند و تفسیر کند.

 از كنارشان كه رد شدم، علي آقا گفت: حميد آقا ... شما نمي آيي كلاس قرآن ؟

گفتم: داريم مي ريم با مصطفي تير بار رو بذاريم ، بر مي گردم ...  و از علي آقا جداشدم. برگشتنم نيم ساعت طول كشيد. وقتي رفتم طرف بچه ها و علي آقا ، ديدم يك هندوانه بزرگ را خورده اند وفقط يك كم از آن مانده كه من آن را با دست تراشيدم و خوردم.

: هندونه از كجا آوردين؟

- نبودي چه خبر شد؟

تو كه رفتي ،كلاس قرآن علي آقا تموم شد. علي آقا پرسيد بچه ها چي دوست دارين ؟

كه هر كسي يه جوابي داد.

در جواب بچه ها ، علي آقا گفت: نه...

خدا بايد براي كسي كه توي اين گرما قرآن  ياد مي گيره، يه هندونه ی خنك بفرسته .

آمديم به حرف علي آقا بخنديم كه آب این هندونه را با خودش آورد طرف بچه ها .

پنج - شش روز بعد كه علي آقا را ديدم به شوخي گفتم: شما موقع كلاس قرآن به بچه ها هندونه مي دين؟

گفت: حمید... اگه مي خواهي با هم دوست باشيم ،  تا من زنده ام اين حرف رو به كسي نزن.

" من بي ظرفيتم و از خدا يه چيزايي در خواست مي كنم و همين كه از خدا مي خوام ، بهم ميده "

 

 

زخمی شده بود وخيلي درد مي كشيد. درد توي چهره اش پيچيده بود؛اما به روی خودش نمی آورد.

شب كه خوابيد،تازه صدای ناله اش بلند شد.

روز بعدگفتم: ديشب توي خواب خيلي آخ آخ مي گفتي!درد می کشیدی.

گفت: مادر، من اگه توی بیداری يه آخ بگم پيش خدا بي اجر مي شم.


 

 

 زخمي بود،خيلي ضعيف شده بود.

بردمش توي حمام تا زخم هایش را شست و شو بدهم و کمکش کنم که خودش را بشوید.

چشمم که به بدن لاغرو ضعیفش افتادگفتم :خيلي ضعيف شدي،لا اقل يه چيزي بخورتا جون بگيري.

خندیدوگفت:با همين حال كه مي بيني، با همين حال صدام رو بدين به دست من،اون وقت  ببينين چه كارش مي كنم.


 

  من و علی آقا هميشه با هم بوديم.

خواب...كار...نماز...وضوو...

ده سال بعد از شهادتش فهميدم پايش مشكل داشت ويك تكه تخته مي گذاشت زير پاشنه ي پا تا بتوانددرست راه برود.


 

 پس لرزه هاي زلزله ي گلباف،كرمان را مي لرزاند.

زمين كه لرزيد دويدم توي اتاق تابه علی آقا خبر بدهم.

سرش روي قرآن بودواصلاً متوجه من نشد.

چند دقيقه بعدزمين دوباره لرزيد.دوباره رفتم توی اتاق،امااین بار هم متوجه من نشد وسرش را از روي قرآن بر نداشت.

دست آخر رفتم توی اتاق وگفتم:الآن چند دفعه است كه زمين زير پام مي لرزه، ولي تو انگار نه انگار.

داري قرآن مي خوني وبيرون نمي آيي!

گفت: توي جبهه شبانه روزهمين طور زلزله اس ، ما بايد چه كار كنيم؟


 

 هر قدر لب جاده منتظر ايستاد، هيچ ماشيني جلويش ترمز نکرد تا به اهواز برساندش.

انگار يادش آمد كاري نكرده باشد، برگشت توي قرارگاه.

جلوي چادر مخابرات كه رسيدگفت: ان شاءالله مي رم اهواز كارم روانجام بدم ؛ و بر گشت به طرف جاده.

وقتي بر گشت لب جاده، اولين ماشين جلويش ايستاد.

 ...بپر بالا اخوي...


 

 از بيمارستان مرخص شد.

خيلي ضعيف شده بود.

بعد از چند روز که جان گرفت ،رفت تا از طريق بسيج اعزام شود به منطقه و بدون هيچ حرفي رفت همان جايي كه گفته بودند؛آشپزخانه.

يك مدت كه آن جا بود چند نفر شناختندش.

* معذرت خواهي مي كردندومي خواستند منتقلش كنند به يك جاي ديگر.

اما علی آقا می گفت: من همين جا راضي ام. هدفم فقط خدمت به جبهه بود.


 

 سرما بيداد مي كرد.

چهار - پنج تا پتورويم مي انداختم ومي خوابيدم.

علي آقا هر شب رأس يك ساعت مشخص مي آمد و بيدارم مي كرد براي نماز شب.

بعضي شب ها هم چند بارمی آمدو بيدارم مي كرد.

نماز مي خواندم يا نه،هر شب همان ساعت بيدارم مي كرد.


 

 طبق معمول ديرتر از همه آمدسرسفره.

چشم گرداند وجاي يكي از بچه ها كه بلند شده بودنشست.

شروع كرد به خوردن غذا.

ته مانده هاي نفر قبلي


 

  غذايش را كه با دست خورد،اطراف ظرف غذا را دست كشيدوهمه ي غذاهاراازروي سفره جمع كرد.

لقمه ي آخرش بود.

گفت: مستحبه. هم با دست خوردن. هم غذاي روي سفره.


 

  يكي از بچه ها رو کرد به جمعی که علی آقا هم بین آن ها بود وپرسيد : امروزچه روزيه؟

علي آقا جوابش را كه داد ، رو كرد به ديگران و گفت: اگه بچه ها دعاهاي روزهاي هفته رو بخونن، نمی پُرسن امروزچه روزيه.


 

  بيش تر از پنجاه تا تركش توي بدنش بودکه با یک آمبولانس آوردندش كرمان.

هرروز يك آمبولانس از سپاه مي آمدتاپانسمانش را عوض كنند.

رو کرد به دکتر وقسم جان امام را داد.گفت: راضي نيستم به خاطر من يه ماشين از بيمارستان سپاه بيارين.

با اصرار علی آقا وسايل را گرفتيم وتا مدت ها توي خانه پانسمانش را عوض مي كرديم.


 

  فرمانده ی لشکرهميشه ي خداآرام بود.

به مشكلي كه برمي خورديم مي رفتيم پيش او تا مشکل مان را حل کند.

خيلي وقت ها حاج قاسم می رفت پيش علي آقا.

باهمان آرامش همیشه گی اش.

دوزانوجلوي علی آقا  مي نشست و.


  وقتی کسی با علی آقا کار داشت و پیدایش نمی کرد،یک راست می رفت توی نماز خانه و دنبالش می گشت.

شده بود عادت مان که توی نماز خانه منتظرش بمانیم تا بیاید.


 

 یکی از بچه ها آمدکنارم نشست وگفت:خيلي نا راحتم،دلم گرفته.

علي آقا كجاست؟

گفتم:توي سنگر اُپراتوري نشسته.

از جایش بلند شدوگفت: برم پيش علي آقا يه روضه ي حضرت زهرا برام بخونه تا دلم باز شه.

 *  از سنگر اُپراتوری كه آمد بيرون، شاد بود.

خندیدوگفت:غم هاي دلم سبك شد.


 

می رفت توی نماز خانه و دوزانو یک گوشه می نشست .

ساعت هاروي همان پاي خرابش می نشست.

قرآن را روي دست هايش می گرفت و...

·       خيلي وقت ها ازپشت سر مي ديديمش كه دارد مناجات مي كند،ولي كسي جرأت نمي كرد جلوي خودش بگويدكه شمارادرفلان حالت ديده ام.

نه که بترسد...نه. جذبه ی علی آقا مانعش می شد.


 

  رفتم پیش حاج قاسم و گفتم:حاجی توي مخابرات يه سري كم بود داريم.

تا آمدم ادامه ی حرفم را بزنم و کم بود های مخابرات را بگویم،حاجی خندید و

گفت:شما علي آقا رودارين... نبايد چيزي كم داشته باشين.


 

 

  ساكت بود.

بي حركت.

نگاهش راازروي قرآن بر نمي داشت.

حتي لب هايش تكان نمي خورد.

همان طورچند ساعت روي يك صفحه خيره می ماند.

*  يك روز كه بحث قرآني پيش آمد،علي آقا شروع كرد به تفسیر کردن آیات قرآن.

نتيجه ي آن همه تأملش در قرآن را فهميدم.


 

 هرباركه رفته بود توي نماز خانه ديده بود علي آقا آن جا نشسته است.

مي خواست يك بارهم كه شده زودترازعلي آقا برود توي نماز خانه.

ولي هر بار كه رفته بود...


 

 

 لباس هايم رانزديك شير آب گذاشته بودم وخيس كرده بودم تا بشويم.

وقتی برگشتم ، ديدم علي آقا دارد لباس هارا مي شويد.

اصرارم فايده نداشت كه لباس هارا به من بدهد.

*  دستش را كه فلج بود مي گذاشت روي لباس وبادست ديگرچنگ مي زد.

لباس را دور دست فلجش مي پيچاند و بادست ديگر مي چرخاند تا آبش گرفته شود.


 

 

  چشم هايش ضعيف بود ؛آن قدر که یک عینک ته استکانی به چشم می زد.

توي لباس هايي كه روي بند پهن شده بود چشم گرداند.

با همان چشم های ضعیف پیراهن علی آقا را از روی رنگش شناخت.

: همونه ... لباس علي آقاس... همون كه رنگش رفته وبا بقيه فرق مي كنه.


 

 

  توي مسافرت هاي زيادي با هم بوديم.

بین راه علی آقا ازتوي كيفش خوراكي در مي آورد ومدام تعارف مي كرد كه من بخورم.

تعارف مي كرد وبعد مي گفت: قربون دستِ مادر... قربون دستِ مادر.


 

 به شدت مجروح شد.

امدادگرهاكه بالاي سرش رسيدندهيچ علامتي كه نشان دهدزنده است درجسمش نديدندوباشهداتخليه اش كردند عقب.

*  توي سردخانه،جنازه هاي شهدا را جابه جا مي كرد. به جنازه ي علي آقا كه رسيد،حس کرد لب هايش دارند تكان مي خورند.

سرش را نزديك تربُرد وبه دقت گوش كرد؛ داشت روضه ي حضرت زهرا مي خواند.

بلافاصله منتقلش كردند به بيمارستان براي مداوا.


 

  گيلان غرب بوديم.

نزديك غروب بود. داشتيم مي رفتيم طرف منبع آب تا وضو بگيريم که علي آقا نگاهي به دستش انداخت وگفت: بد نيست يه انگشتر عقيق بخريم،ثواب داره.

هنوز به منبع نرسيده بوديم كه صادقي آمد كنارمان و با ما هم راه شد.

 بي مقدمه دستش را دراز كرد به طرف علي آقاويك انگشتر عقيق داد بهش وگفت:اين انگشتر رواز مشهد براي شما خريدم.


 

 

رفتم توی سنگر و تعدادی از بچه ها را دیدم که تازه وارد منطقه شده بودند.

رو کردم به یکی از روحانیون و گفتم: حاج آقا... شما براي بچه ها صحبت كنين؛   نصيحت شون كنين و...

به طرف علی آقا که گوشه ی سنگر نشسته بود اشاره کرد وگفت: تا زماني كه علي آقا توی سنگر هستن، من صحبت نمي كنم. من چي بگم...ايشون استاد قرآن هستن


مسئول تداركات بودم.آمد پيشم وگفت:جواد،پشت حموم چند تا زير پوش کُهنه افتاده،مي تونم ازشون استفاده كنم؟

همان لباس های کهنه را برداشت،شست و دوباره پوشید.

* لباس تنش هم همان لباسي بود كه ازروزاول آشنايي مان تنش بودتا اين كه با آن شهيد شد.


 

 

  تعدادی از بچه هاکه تازه آمده بودند منطقه، گاهي شيطنت مي كردند.

اكبر هر بار كه با مسئله اي برخورد مي كردومي خواست به آن ها تذكر بدهد مستقيماً اين كاررا نمي كرد.

مي گفت: ... يادت به خيرعلي آقا، اگه الآن اين جا بودي اين كاررو نمي كردي... اين كار رومي كردي و...


 

 

  تداركات داشت به بچه ها كمپوت مي داد.

علي آقا با اصرارِزیادِ بچه ها رفت توي صف تا كمپوت بگيرد وبدهد به بچه ها.

نوبتش كه شد مسئول تداركات پرسيد: آقا شما كمپوت اوّلتونه...؟منظورش اين بود كه قبلاًهم گرفتي.

علي آقا  از توی صف رفت عقب.

گفت: تا يادم باشه ديگه همچين كاري نكنم و به خاطر شكم توي صف نايستم.


 

  كارهرشبم این شده بود که روغن داغ کنم و بگذارم روي دست علي آقا و ببندم تا عضُلات دست فلجش قدرت بگیرند.

يك شب پرسيدم: علی آقا براي چي مي خواهي دستت خوب بشه؟

گفت:  اگه اون يكي دستم ... اصلاً تمام بدنم رو از دست بدم ناراحت نيستم؛ فقط مي خوام زود ترخوب بشم وبرم جبهه تا تكليفم روانجام بدم.


 

  گفتم: تا حالا نديدم با صداي بلند بخندي؛ مومن بايد روي خندون داشته باشه.

تبسم كرد وگفت: روي خندون،نه صداي خندون.


 

 برايمان مهمان رسيد.توي قابلمه ي كوچك كنار سنگريك كم از غذاي ظهر مانده بو، اما برای چند نفرکافی نبود.

فوری رفتم به طرف سنگر تدارکات تا برای مهمان ها غذا بیاورم.

وقتي برگشتم ديدم همه ی مهمان ها  دور همان قابلمه ي كوچك نشسته اندوغذايشان راخورده اند.

رفتم وجريان را براي علي آقا تعريف كردم.

گفت: هر وقت سر سفره مي نشيني،زانوهات روبغل مي گيري؟درست مثل بنده اي كه جلوي مولاش نشسته؟

گفتم:بله.

گفت: پس خدا به خاطر ادبت به سفره ات بركت ميده.


 

  قبل ازانقلاب كلي كتاب خريده بودم.

توي آن همه كتاب،تعدادی  از كتاب هاي گروهک ها بودكه  مي خواستم آن هارا به نحوی نابودشان كنم.

اما  نه خودم مي دانستم كدام كتاب مال گروهک ها است ونه رويش را داشتم به كسي چيزي بگويم.

 یک روز علي آقا مهمان من بود. همین که از درِ اتاق واردشد و چشمش به كتاب ها افتاد،تا آمدم به او موضوع کتاب ها را بگویم ،گفت: مي خواي كتاب هات روپاك سازي كنم؟


 مي رفت كمك هر كسي كه شهردارِ سنگر بود.

با آن دست وپاي خراب به همه كمك مي كرد.

بچه ها جلويش را مي گرفتند ومي گفتند نوبت ماست.

اما علی آقا همین طور که می خندید مي گفت: من كمك مي دم،ثوابش مال شما.


 

  هوا خيلي گرم بود.

لشكر روزه گرفتن را  منع كرده بود.

علی آقاآمد توی سنگر تداركات وبا لب خند همیشه گی اش گفت: تا آخر ماه مهمونت هستم، يه كمپوت بده به من و به كسي هم چيزي نگو.

کمپوت را توی سنگر مخفی کرد تا به عنوان سحری آن را بخورد.

   موقع ناهاركه بچه هامي پرسيدندعلي آقا كجاست؟مي گفتم: شايد نياد ... مهمون فلاني شده و...خلاصه به هر طریقی که بود دست به سرشان می کردم.

* یک ماه بعد که آمد آخرین کمپوت را بگیرد ، خیلی ضعیف شده بود.لب خندش را گوشه ی لبش نشاند وگفت: خدا اجرت بده.


 

 خيلي ناراحت بودم.به دلیل ترکشی که توی چشمم خورده بود نوشته هاي قرآن را نمي ديدم؛ ولي مي خواستم قرآن بخوانم.

 موضوع را که به علی آقا گفتم برای چند لحظه رفت توی فکر و بعدگفت :مسئله اي نيست، من برات مي خونم تو گوش بده.

*تا چند روز کارش قرآن خواندن برای من بود.گفت: اگه با ماژيك بنويسم مي بيني؟

گفتم: اگه دُرشت باشه بله.

گفت: اگه از عمليات برگشتم با ماژيك برات يه قرآن دُرشت مي نويسم تا بخوني.

رفت عمليات ولي...


 

دفعه ي آخركه داشت مي رفت جبهه گفت: مادر تو دعا نمي كني من شهيد بشم.

گفتم: تو خيلي زخمي شدي... شهيدزنده اي.

صورتم را بوسیدوگفت: شب هاي جمعه كه مي ري مسجد،روي عكس دوستام دست بكش وبگو جاي علي رو بازكنين.

دوستانش منتظرش بودند؛ همان شد آخرین دیدارمان.


 

 

  شب قبل ازعمليات  ده- پانزده نفر از بچه ها توي سنگرنشسته بودند.

علی آقا روكردبه محمود برادرش وگفت: شما چون برادرم هستي يه وصيت دارم...

هميشه سعي كن دو لقمه غذا بخوري.

بقيه اش رواز قرآن تغذيه كني.

*  گفت: با قرآن طوري سير بشي كه نياز به اين دنيا نداشته باشي.


 

 قبل از عمليات هاي قبلي كه بچه ها مي گفتند علي آقا قول بده ما روشفاعت كني...

مي گفت: من آدم بد قولي ام. قول نمي دم.

 قبل ازعمليات والفجر سه كه داشت مي رفت،گفتم: علي آقا قول بده شفاعتم مي كني...

"قول داد"


 

 

  حاج قاسم معاونش را فرستاده بود توی گردان ها بگردد، علی آقا را پیدا کندو هر طور که هست جلویش را بگیرد که نرود عمليات.

معاون حاجی از فرمانده گردان خواست جلوی علی آقا را بگیرد، ولی او قبول نکرد

وگفت: من نمی تونم به علی آقا همچین حرفی بزنم.

بعد هم فرمانده گردان چند تا از بچه ها را فرستاد سراغ علی آقا که مانعش شوندولی...

علي آقارفت پيش فرمانده گردان وگفت: حالا بچه هارومي فرستي كه جلوي شهادت منو بگيرن؟ جلوي رفتن منوبگيرن؟

اگه كس ديگه اي اومد نذار بامن روبرو بشه.

فرمانده گردان فقط گفت: چشم.

* در جواب معاون حاجی که می خواست جلویش را بگیرد گفت: دست خودم نيست...عشق است.


 

 حاج قاسم داشت توی نیروها چشم می دواند که علی آقا را دید.

: شما برای چی اومدین عملیات؟

- من اجازه گرفتم!

  *   توي عمليات هاي قبلي هر موقع حاجي گفته بود نبايد بروي عمليات، فقط گفته بود"چشم"و در عملیات شرکت نکرده بود.

اما این دفعه...

*  با فرمانده یکی از گردان ها هم آهنگ کرده بود که به عنوان بیسیم چیِ گردان هم راهش باشد.


 

 توي شيارگاوي ديدمش.گفتم: علي آقا شما نبايد بري جلو؛ اگه  من فرمانده ام مي گم بايد سريع برگردي عقب.

گفت: بحث فرماندهي نيست . بحث،بحثِ عاشقيه . يه عشقي داره منو مي كشونه.

... اگه تا صبح تو گوش من بگي برگرد، بر نمی گردم. من رفتني ام.


 

 برادر كوچك تر علي آقا بود. شاگرد علي آقا.

چند دقيقه زود ترازعلي آقا شهيدشد.

خبر شهادت محمود را كه به علي آقا دادند،كوبيدروي پايش وگفت: الله اكبر...اين جا هم زرنگي كرد.اين جا هم از من جلوتر دويد.

*   چند لحظه بعد توي معبر دو برادربه هم رسيدند.


 

كنار تپه،توي كانال افتاده بود. دعا مي خواند. مناجات مي كرد.

بالاي مچ پايش رابابند پوتين سوخته اش محكم بسته بودتاجلوي خون ريزي را بگيرد.

*   دعا مي خواند. مناجات مي كرد.


 

 علي خليلي زخمي شده بودومن از تپّه برده بودمش پايين.

علي آقا كه زخمي شد،  داشتم او را هم از تپّه مي بردم پايين.

بین راه به علي آقا گفتم: خليلي جلوتره، زخمی شده و بچه ها دارن مي برنش پایین.

گفت: صداشون بزن ؛ با خليلي كار دارم.

بچه ها كه ايستادند، علي آقا گفت: منوببر بالا.

همچین که علی آقا را بالاتر بردم، خليلي را بغل كردوبوسيد.

هم دیگر را بغل کرده بودند، گریه می کردند و اشك مي ريختند.


 

 زخمی شده بود و ترسيده بود.

گريه مي كرد ومي گفت: برادر منو نذار اين جا . من مي ترسم، برادر...

علي آقا که دیدش، از روي برانكارد گفت: منو بذارين همين جا و اون بسيجي رو ببرين عقب.

اصرارامدادگرها فايده نداشت.

گفت: همين كه گفتم. منوبذارين این جا و...

 * روز بعد عراق پاتك كرد ومنطقه را گرفت.


 

  بچه ها يكي يكي ازمعبر رَد مي شدند.

آخرین نفری بودم كه علي آقا گفت: دستت رو بده من وبيابالا.

گفتم: من نمي آم، خسته ام، همين جا مي مونم.

داشتم گریه می کردم که یک مرتبه از خواب بیدار شدم.

همین طور گریه می کردم وصدا مي زدم : من نمي آم... نمي آم.

* سه روزبعد، شهداي والفجر سه تشييع شدند.

جنازه ي علي آقا  هم ماند توي همان معبر.


 

 خواهر شهيد بود.

خودش را انداخته بود روي قبر علي آقا وگريه مي كرد.

گفت :چند روز پيش مشكلم روبه علي آقا گفتم.

حالا اومدم ازش تشكر كنم كه مشكلم رو حل كرده.

 

 شهید علی آقا ماهانی بعد از چهارده سال غربت

 

 

 

 

هميشه با همان پيراهن خاكي ديده بودش.

با همان پيراهن كه تميزبود ولي رنگش به كلي عوض شده بود.

بعداز چهارده سال، يك مشت استخوان پوسيده آوردند، با همان پيراهن خاكي.

همان پيراهن كه رنگش به كلّي عوض شده بود، ولي انگار هنوز به تن علي آقا باشد، سالم بود 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386 ساعت 20:28  توسط   |