تبليغاتX
شهید علی آقا ماهانی
قدر این انقلاب را بدانید الله، الله، از رهبر انقلاب سر پیچی نکنید، الله، الله، از روحانیت آگاه و در خط امام اطاعت کنید از محرومان و خانواده های شهید عفلت نکنید. الله، الله از قرآن اطاعت کنید نگذارید درطاقچه ها گرد و خاک بخورد بخوانید و بکار ببرید. دل از این دنیا بر کنید تا هم صحبت خدا شوید، حُبّ دنیا را از دلتان بیرون کنید تا شوق به لقای خدا قلبتان را پر کند. از ظلمتگاه بیرون روید تا نور تقوی وجود تان را نورانی کند اگر معنویت میخواهید دست بدامن امام حسین (ع) بشوید، نماز شب را بخوانید تا به مقام محمود برسید."ازوصیت نامه شهید علی آقا ماهانی"


شهید علی آقا ماهانی










 شهید علی آقا ماهانی

 

 

 

 

 

 

فصل چهاردهم۱

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خانم خدیجه موسوی مادر شهید ابوا لفضل سنجری است می گوید:

‏اولین بار که برای ملاقات پسرم، ‏ابوا لفضل سنجری، ‏به بیمارستان شهید مصطفی خمینی تهران رفتم، ‏با علی آقا آشنا شدم. که در عملیات منطقه سومار، تیر به فکش خورده و به سختی مجروح شده بود. آن روز شهید علی اکبر محمد حسینی همراه علی آقا بود که به او گفتم: «شما اگر می خو اهید،‏بروید. من اینجا می مانم و از اینها     مو اظبت می کنم.»

‏آنها رفتند، ‏من واقعاً نمی دانستم علی آقا اینقدر مؤمن است. این را رزمندگانی که برای ملاقات به آنجا می آمدند، ‏به من گفتند. خودم هم می دیدم که فقط قرآن می خواند و اصلاً به جایی دیگر توجه ندارد.

‏بعد از اینکه حالش مساعد شد، از بیمارستان رفت؟ اما باز هم مجروح شد. این دفعه،‏ چون آشنایی قبلی با او داشتم و می دانست که من مادر ابوا لفضل هستم، بیشتر صحبت می کرد. من در آن بیمارستان، کسی را ندیدم که علی آقا را بشناسد و یک ساعت در موردش حرف نزند. یادم می آید خانمی که فرزندش، ‏هم اتاقی علی آقا بود، ‏می گفت: «این جوان، شب تا صبح، ‏عبادت و مناجات می کند. من نمی دانم این چطور تا حالا شهید نشده؟» خدا می داند همه کسانی که به جبهه رفتند، ‏ایده و عقیده ای داشتند. به کسی بالاتر از فوق تصور ما اعتقاد داشتند.

‏یادم می آید در بیمارستانی که علی آقا بستری بود، ‏پسر کوچکی را به اتاق او آورده بودند که روی مین رفته بود. البته نمی دانستم چطوری! علی آقا هر وقت که صدای آه و ناله این پسر بچه را می شنید، ‏اشک از چشمهایش جاری می شد و می گفت: «کاشکی تمام ترکشهای مین به جان من می رفت.»

گفتم: «شما که خودت مجروح هستی!»

‏می گفت: «نه، ‏تن این بچه، ‏کوچک و نحیف است و نباید الان تنش از ترکش پُر باشد.»

‏می گفتم: «خُب، ‏علی آقا جنگ است دیگر، ‏ان شاءالله تمام می شود.»

‏بغض در گلویش می پیچید و می گفت: «ما که برای جنگ نمی جنگیم!»

‏بعد آیه ای را خواند که تقریبأ معنی اش این بود که چرا شما کمک نمی کنید به کسانی که زنها و    بچه هایشان از شهر رانده شده اند. چه حال عجیبی داشت این مظلوم!

می گفت: «ما برای آزاد کردن انسان، ‏برای رهایی ملت مظلوم عراق، ‏و تکلیفی که خدا به دوش ما گذاشته است، ‏به جبهه رفته ایم. اگر رزمندگان ما تنها بر اساس همین آیه هم بجنگند،‏ برای خدا جنگیده اند. و خوشا به حال کسی که برای او پاره پاره شود.»

‏حالا چه روزهای سختی را گذراند، خدا می داند، من که ندیدم شکوه و شکایتی بکند، چون هر وقت    می دیدمش چهره اش متبسم بود.

‏از بیمارستان شهید مصطفی خمینی که مرخص شد، گفت: مادر، من چند روزی می خواهم در منزل شما باشم. ندانستم چرا؟ آخر هر مادری دلش می خواهد در چنین مواقعی، فرزندش پیش خودش باشد. گفتم: «افتخار من است مادر.»

بعداً فهمیدم از اینکه کسی بداند او در چه حال و وضعی است، ناراحت می شود. حتی نمی خواست پدر یا مادرش ماجرای زخمی شدن او را بفهمند. مدتی که وجود مبارکش در خانه ما بود، همه جا بوی پاکی می داد. روزی گفت: «مادر، کاش می شد نمازم را به جماعت می خواندم.»

‏گفتم: «مادر، تو که حالت خوب نیست. فعلاً همین طوری بخوان، خوب که شدی، برو نماز جماعت.»

از ترس اینکه نرود، نشانی مسجد محل را به او ندادم. تا اینکه روزی قبل از اذان صبح از خواب بیدار شدم و دیدم نیست. با خود گفتم: حتماً نشانی مسجد را پیدا کرده؛ اما باز هم شک داشتم. با عجله به طرف مسجد به راه افتادم. وارد مسجد شدم و از جلوی در ورودی نگاه کردم. دیدم در حالی که همراه با چند نماز گزار نشسته و منتظر اذان صبح است، یک دست سالمش را هم به آسمان گرفته و دعا و نیایش می کند. از شدت بغض،کنار مسجد نشستم و گریه کردم.

چون می فهمیدم چه کسی در این خانه مهمان من شده است در برخورد های که پیش می آقد دوستان و همرزمان علی آقا برایم تعریف کردند:

‏_ سو سنگرد که بودیم، ‏روزی موقع اذان ظهر، از کنار مسجدی که از اصابت گلوله های توپ دشمن به مخروبه ای تبدیل شده بود، می گذشتیم . علی آقا گفت: «بیایید نمازمان را در همین مسجد بخوا نیم.» بعد می روند و نماز را روی زمین و خاک این مسجد اقامه می نمایند.

نماز که تمام می شود، ‏می بیند مردی کنار ورودی مسجد که دری هم نداشته، ‏ایستاده است و موقع بیرون آمدن رزمنده ها از مسجد، ‏یکی یکی به همه نگاه می کند. نوبت علی آقا که می رسد، ‏انگشتری عقیقی به او می دهند و می گویند: «به یادگار از من داشته باشید.»

علی آقا می گوید: «بدهید به یکی از این بچه  ها.»

آقا می فرمایند: «نه، ‏می خواهم نزد شما باشد.»

چنین بزرگواری قدم رنجه کرده بود و به خانه من آمده بود. بارها به خودم گفته بودم این جوان عاقبت شهید می شود، اما دلم نمی خواست باور کنم یادم است دفعه سوم بود که علی آقا به سختی مجروح شده بود و به بیمارستان شهید مصطفی خمینی اعزام شده بود چون در دفعات قبل که با او آشنا شده بودم، ‏چنان روح مادرانه این بنده ضعیف را تحت الشعاع قرار داده بود که وقتی شنیدم در بیمارستان است یک دقیقه هم نتوانستم در خانه بمانم. تا مرا دید، ‏مثل فرزند خودم قسم داد و گفت: «الهی دورتان بگردم مادر، ‏برگردید. من دیگر به جراحت و جراحی عادت کرده ام. چرا وقت خودتان را ضایع می کنید؟ خدا را خوش نمی آید خودتان را خسته کنید.»

چند روز بعد قرار بود علی آقا را عمل کنند؛ اما هر وقت می پرسیدم، ‏می گفت: «گفتند احتیاج به عمل نداری.»

‏می خواست خیالم راحت باشد و برگردم؟ اما من قبلاً وقت عملش را پرسیده بودم.

روزی برای انجام کاری به منزل یکی از اقوام رفتم. وقتی برگشتم، ‏سرپرستار، ‏جلوی مرا گرفت و گفت: «علی آقا مرخص شده اند.»

خیلی غصه خوردم. چشمهایم پر از اشک شد و گفتم: «قرار بود عمل بشوند ...»

سرپرستار که حال مرا دید، گفت: «مادرجان، ‏علی آقا اینجا هستند. به خاطر اینکه مزاحم شما نشوند، ‏گفتند بگوییم مرخص شده اند. امروز قرار است عمل بشوند.»

‏تا ساعت هفت شب تحت عمل جراحی بود. وقتی او را بیرون آوردند و در اتاق خودش روی تخت گذاشتد، ‏دیدم در همان حالت بیهوشی، ‏می گوید:

یا فاطمه، ‏یا فاطمه، ‏بچه ها مواظب باشید، ‏تانکها آمدند. بخوا بید زمین.

دکتر و پرستار و آقایانی دیگر در اتاق جمع شده بودند و باهم گریه می کردند. ای خدای بزرگ تو سعادتی را نصیب من کردی که تا عمر دارم شکرگزارت خواهم بود. بودن و دیدن چنین بزرگانی افتخار اول و آخر زندگی من است. چون فهمیدم مؤمن به چه کسی می گویند. ما همه دیدیم هر مریض یا مجروحی ،بعد از اینکه به هوش می آید، ‏چشمش به دنبال آشنایی می گردد تا نگاه مهربان او موجب تسکین دردش بشود. بعد از مجروحیت علی آقا و عملی که روی او انجام شد، ‏وقتی به هوش آمد، دعایی را زیر لب زمزمه می کرد و می گفت: «مادر، ‏شما آن دعایی را که در خواب می شود با رفتگان ملاقات کرد، ‏دارید؟»

     گفتم: «حالت خوب است پسرم؟ درد نداری؟»

‏گفت: «یادتان باشد که برایم بیاورید.»

من نگران او بودم و او اصلاً در این دنیا نبود. چاره ای نداشتم.

‏فردا که به ملاقاتش رفتم، ‏کتاب مفاتیح را هم برایش بردم. سه روز بعد که دوباره به سراغش رفتم، ‏دیدم خیلی خوشحال است. گفت: «دیشب، ‏خواب اکبر و ابوالفضل و بچه های دیگر را دیدم و با آنها حرف زدم.» 

‏چیزهایی هم خواسته یا پرسیده بود. آن روزها تازه اکبر و ابوالفضل شهید شده بودند و من دلم به علی آقا خوش بود.

چند روز بعد از او پرسیدم وقتی دعای خواب دیدن را خواندی، ‏چی خواب دیدی؟ گفت:

‏_ شب اول خواب دیدم اکبر محمد حسینی و ابوالفضل (سنجری) دارند صف نماز بچه های رزمنده را مرتب می کند تا بعد از نماز با آنها وارد عملیات بشوند. پرسیدم: «شما کجا هستید؟ اینجا چه کار می کنید؟» گفتند: «هیچی. آمده ایم بچه ها را ببریم عملیات.» گریه کردم و گفتم: «پس چرا شما را در منطقه        نمی بینم؟» اکبر گفت: «ما همیشه با شما هستیم. هیچ وقت از شما جدا نمی شویم.» 

بعد از تعریف این خوابی که دیده بود، ‏خیلی گریه کرد.

‏یک بار هم خودم خواب دیدم که اکبر، به همراه رزمنده ای دیگر که نمی شناختم، به منزل ما آمد؟ اما خیلی عجله داشتند که برگردند. گفتم: «حداقل چند روزی پیش من باشید.» اکبر گفت: «نه، ‏باید برویم.» از در بیرون نرفته بودند که خانمی با یک دسته گل بزرگ و بسیار زیبا وارد شد. شاخه ای به اکبر و شاخه ای دیگر به آن رزمنده داد در خواب هرچه به خودم فشار آوردم تا صورت آن رزمنده را ببینم، ‏موفق نشدم. به خانم گفتم: «شما کی هستید؟ این گلها را چه کسی فرستاده؟ گفت: «اینها را خانمم فرستاده برای رزمندگان. هر رزمنده، ‏یک شاخه گل.»

فردا صبح شنیدم رادیو مارش حمله می زند . چند روز بعد گفتند که علیرضا محمدحسینی، ‏برادر اکبر آقا شهید شده است.

‏در آخر هم که دیدیم خودش هم شهید شد. اما وقتی شنیدم تا چند ساعت باور نمی کردم. وضع و حالی داشتم که دیگر نمی تو انستم خودم را کنترل کنم.

‏همسایه ها، ‏این حقیر را به عنوان زنی صبور می شناسند. من حتی‏در شهادت ابوالفضل هم همان اندازه صبور بودم که برای دیگر شهیدان! اما وقتی خبر شهادت علی آقا را شنیدم، ‏احساس کردم صدایی از گلویم خارج می شود که نمی توانم از آن جلوگیری کنم. فقط یادم هست که همسایه ها آمدند و تعجب کردند. دست خودم نبود. هرچه فریاد می کشیدم، ‏آرام نمی شدم. تمام زندگی من، بعد از ابوالفضل، ‏پر از خاطره های علی آقا بود. به منزل آنها که رفتم، ‏اتاقی را به من نشان دادند که جز بوی عبادت و شب زنده داری، ‏چیزی نداشت. مهر نمازی را دیدم که گفتند از خاک جبهه درست کرده بود و بر آن سجده می کرده است. اگر علی آقا گمنام به شهادت نرسیده بود، ‏خاک آرامگاهش را تربت می کردم.

خانم موسوی اشک را پاک می کند و برادر ... یزدان پناه که از دوستان و همرزمان علی آقا است می گوید: او مثل خونی بود که در رگهای ما جاریست. اگر می بینید ما الان نفسی چاق می کنیم بخاطر این است که او هنوز هست، ‏که اگر نبود پس چرا ما باید زنده باشیم. یادم است. آخرین بارکه با علی آقا بودم، در مزار شهدای کرمان بود. هفته بعد از آن قرار بود ‏او و برادر بزرگوارش قرار بود به جبهه بروند. آن روز، ‏مثل همیشه، از هر دری صحبت کردیم و در جریان مسائل قرار گرفتیم؟ از نماز و روزه گرفته تا مسائل شخصی و تعبیر و تفسیر جریانات انقلاب. از دیدگاههای اسلامی و عرفانی هم سخن گفت. و چقدر شیرین و جذاب تحلیل می کرد؟ آنچنان که از تاثیر کلام صادقش هرچه می گفت، بر دل می نشست. البته آن روز من یک ساعت بیشتر نمی تو انستم آنجا بمانم و قرار مهمی داشتم؟ اما دو ساعت گذشته بود و من همچنان مشتاق صحبتهای او بودم. اعمال او همه درس بود. خدا با آقا امام حسین (ع) محشورش کند، هنوزم دلمان از حرفهایش می لرزد شنیدم که وقتی علی آقا در منطقه سومار از ناحیه فک مجروح شد، ‏برادر فولادی به بیمارستان در تهران می رود تا از او عیادت کند. علی آقا از اینکه در این عملیات شهید نشده، ‏اظهار ناراحتی می کند و می گوید: «سعادت نداشتیم. خوشا به حال محمود اخلاقی که این سعادت نصیبش شد.» بعد گریه می کند و می گوید: «من       می دانستم شهید نمی شوم.»

برادر فولادی تعجب می کند و می پرسد: «از کجا می دانستی؟»

علی آقا می گوید: «خداوند آنچنان به بنده خودش نزدیک است که ذرات فکر او را هم می خواند. ما وقتی برای عملیات به راه افتادیم، ‏کنار تپه ای، ‏چشمه ای زلال دیدم. وقتی به چشمه نگاه کردم، با خودم گفتم وقتی برگردم، ‏در این چشمه آب تنی می کنم. خداوند هم به این حقیر فرصت داد تا آرزوی لذات دنیا بر قلبم نماند و همان چشمه زلال، ‏سد فیض شهادتم بشود.

‏برادر خوشی از شنیدن این خاطره هق هق گریه اش بلند می شود و می گوید هر روز که می گذرد تازه می فهمیم او چه بود و چه کرد. از نحوه آشنایی آنها که می پرسم می گوید:

بعد از عملیات رمضان، ‏در سنگر مشترک فرماندهی و مخابرات منطقه کوشک، با او آشنا شدم. همان لحظه اول که نگاهش کردم، ‏حالت غیرقابل توصیفی در سیمای او دیدم که خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم. بعداً هم از شکل نماز خواندن و راز و نیازش فهمیدم باید دارای درجات عالی ایمانی باشد. در دو عملیات، ‏خدمت ایشان بودیم؛ اما چون می دانستیم که وجودش به لحاظ آن درجه از معنویات، برای جبهه لازم و مفید است، ‏به هر ترفندی، از جلو آمدنش ممانعت می کردیم. پر واضح بود شهادت ایشان، ‏موجب خلأ عظیمی در روحیه بچه ها بود. یکی از ترفندهای ما این بود که می گفتیم: «علی آقا، ‏شما مسئول مخابرات تیپ هستید. اجازه بدهید یکی از بچه های بیسیمچی همراه ما بیاید تا وقفه ای در کار مخابرات ایجاد نشود.» 

چون فقط قصد خدمت داشت، ‏قبول می کرد؛ اما آثار دلخوری در چهره اش هویدا بود. با این حال، ‏چیزی نمی گفت.

‏برادر حسن سراجیان مقدم زانو می زند و می گوید: من اصلاً زیر نظر این بزرگوار فهمیدم کجای خلقت قرار گرفتم. یادم است زمانی که به جبهه اعزام شدم، شاید بیشتر از دوازده سال نداشتم.

         روزی، ‏در سنگر اجتماعی که جلسه قرائت قرآن در آن برقرار بودبا جوانی آشنا شدم که چهره خیلی روحانی و نجیبی داشت. بعداً شنیدم علی آقا ماهانی است. علی آقا علاوه بر کار مخابرات مسئول آموزش قرائت قرآن هم بودند. من آن موقع بیشتر به اسلحه و جنگ و شر و شور علاقه داشتم. این بود که وقتی جلسه تشکیل می شد، ‏به قولی جیم می شدم. وقتی علی آقا متوجه شد، ‏بدون اینکه بخواهد حرفی بزند، ارتباط خیلی خوبی با من برقرار کرد که اول فکر کردم می خواهد به شکلی از من حمایت کند؛ اما وقتی متوجه شدم چه افکار بلند و سازنده ای دارد، رشته الفت و دوستی دیگری برقرار شد. تا آنجا که یادم می آید، هیچ وقت با حرف برای اثبات قضیه ای اقدام نمی کرد؛ بلکه با عمل نشان می داد. در مورد گریز پا بودن من از جلسات قرآن هم همین طور عمل کرد. چون علاقه داشتم همیشه در کنارش باشم، ‏لاجرم در جلسات قرائت یا آموزش قرآن هم شرکت می کردم. کم کم چنان علاقه ای به قرآن پیدا کردم که برای خودم هم باورکردنی نبود. ریشه این علاقه هم در تفسیر سوره مومنون توسط علی آقا بود. بعداً، ‏و حتی این روزها هم هر وقت قرآن را باز می کنم، ‏اول سوره مومنون را می خوانم. هنوز هم اثر تفسیری که علی آقا از این سوره کرده بود، ‏مرا تکان می دهد.

کاش آن روزها تکرار می شد و من باز هم دوازده سال داشتم. تا به پای او می افتادم و التماسش می کردم، ‏هر چه می داند به من یاد بدهد. آن هم با چنان روحیه پیگیری خوبی که داشت. هیچوقت یادم نمی رود در عملیاتی من و علی آقا بی سیم چی بودیم، در روزهایی که هنوز پی به بزرگواری اش نبرده و همان طفل گریز پا از مکتب قرآن بودم. یادم می آید که خط ارتباط بیسیم خلوت بود. به همین خاطر بیکار نشسته بودم . صدای رمز را که شنیدم، ‏جواب دادم. علی آقا بود. پرسیدم: «امری دارید علی آقا؟»

خیلی صمیمانه گفت: «می خواستم ببینم کجای کاری؟»

‏اول متوجه منظورش نشدم خودش گفت: «چیزی از قرآن را حفظ کردی یا نه؟»

‏با شر مندگی گفتم: «والله، ‏علی اقا، ‏فعلاً نه.»

‏گفت: «موفق باشی . حالا هرچی که از حفظ داری، برایم بخوان.» 

‏سوره والعصر را که در مدرسه از حفظ کرده بودم، ‏خواندم. خیلی خوشحال شد و احسنت گفت. من از شرمندگی آب می شدم، ‏او مرا تشویق می کرد.

سرانجام اصرار او باعث شد حافظه ام را برای حفظ آیات قرآن به کار ‏گیرم.

برادر خوشی می گوید او ذاتاً مدیر و مدبر بود. هر کاری که انجام میداد نظم بخصوص خودش را داشت. فراموش نمی کنم.

علی آقا، ‏به عنوان مسئول مخابرات تیپ، ‏شیوه خاصی را برای گزینش بیسیمچی به کار گرفته بود. تقوا، اصل لازم کار کردن با او بود. اگر کسی ضعف اطلاعاتی داشت، ‏مهم نبود. کمتر از یک ماه بعد، ‏همان آدم بحثهایی می کرد و اعمالی انجام می داد که به باور نمی آمد. من هنوز هم نفهمیده ام که چه چیزی در وجود علی آقا بود. ما افراد مؤمن و متقی کم نداشتیم؟ آدمهایی که اهل نماز و بندگی شبانه و روزانه بودند؟ اما یک نگاه او کافی بود که کسی را دگرگون کند. همین رفتار و کردار والای او سبب شده بود که هر کس می خواست با او کار کند، باید راست پیشه و مؤمن می بود. بعد با عشق و علاقه کار را یاد می داد، حرفها و رمزها را می آموخت و یکباره در یک مانور آزمایشی، آنها را امتحان می کرد. معتقد بود که صدای بیسیمچی نباید بلرزد. اگر صدایش بلرزد، یعنی ترسیده است. و هرکس بترسد، زودتر زمینگیر‏می شود. می گفت: «بیسیمچی، گوش و چشم و زبان فرمانده است. صدایی که از بیسیم می آید، باید نشاندهنده شجاعت و قوت باشد؛ نه ترس و ضعف.»

با گزینش صحیح او، ما همیشه بهترین و نمونه ترین نیرو های مخابراتی را داشتیم.

برادر منصور صومعه که تا آن ساعت سرش را پایین انداخته بود، سربلند می کند و می گوید:

در بندرعباس بودیم که دیدیم علی آقا با یک دوچرخه وارد شد. حالا این دوچرخه را با چه سختی یی بار اتوبوس کرده و آورده بود، بماند؛ در صورتی که بسیج برای انجام کلیه کارها وسیله نقلیه داشت و همه استفاده می کردند. شخصیتی مثل علی آقا که جای خودش را داشت. اما تا زمانی که آنجا بود، از همان دوچرخه استفاده می کرد. با ‏اینکه می دانستیم هیچ حقوقی از بسیج نمی گیرد و حق دارد از امکانات بیت المال استفاده کند.

‏بسیج بندرعباس، در بلواری واقع شده بود که وسیله های نقلیه برای دور زدن و رسیدن به بسیج می بایست تا انتهای آن می رفتند. علی آقا هم با آن وضعیت شدید مجروحیت از ناحیه دست و پا، رکاب زنان، بلوار را از همان بریدگی انتها دور می زد و می آمد که مدت زیادی طول می کشید؛ با اینکه می توانست به راحتی دوچرخه را به این طرف بلوار بیاورد و مستقیم وارد بسیج بشود. با اعتقاد راسخ می گفت: رعایت این موارد، ‏مطابق شرع و عرف جامعه است. بهتر از هر کس هم بسیجی باید رعایت کند.»

مطلبی دیگر که به نظرم رسید این است که بگویم شما حتماً یکی از شعار های بچه های بسیج را هنگام تمرینات رزمی شنیده اید که هنگام انجام این حرکات، ‏مربی سؤال می کند روحیه؟ و بچه ها جواب می دهند: عالیه! این یعنی چی؟ یعنی اینکه ما در سخت ترین شرایط خودمان را نمی بازیم. من این حفظ روحیه را به نحو شایسته ای در ایشان دیده بودم یعنی مقاومت علی آقا در برابر مصایب و مشکلات و دردهای جسمی، ‏برای همه درس بزرگی بود. گاهی اوقات بدون اینکه متوجه بشود، ‏در چهره ایشان خیره می شدم و می دیدم از فشار درد، ‏عرق به صورتش ـ نشسته است؛ اما به روی خود نمی آورد. وقتی در چنین لحظاتی نگاهمان باهم تلاقی می کرد، ‏همان چهره عرق کرده از درد، ‏با گشاده رویی تبسم می کرد. بارها شده بود که بچه ها دور هم جمع می شدند و ورزش می کردند. یکی شنا می رفت، ‏یکی طناب می زد ... و هر کس سعی می کرد از دیگری پیشتر باشد. نوبت به علی آقا که می رسید، ‏از همه جلوتر بود. با زبان عمل می فهماند که این جراحتها باعث ضعف بدن و روحیه من نخواهد شد.

‏به آقا مصطفی منصوری می گویم: شما بفرمائید. نگاهم می کند و می گوید: ما را به یاد کسی می اندازید که می ترسم در موردش حرف بزنم، ‏خدا را شاهد می گیرم که نمی خواهم بزرگ نمایی کرده باشم. اما شما تا حالا شنیده اید وقتی نام یکی از بزرگان عالی مرتبه دین مبین اسلام می آید، ‏کسی بگوید خدا بیامرزدش؟

من در حال حاضر چنین حالی دارم. نمی دانم چه بگویم. فقط می توانم به روح عالی مرتبه اش صلوات بفرستم و بسنده کنم به چند مطلب و زبان قاصرم را به کام بگیرم. یادم می آید دهلران بودیم، ‏و تابستان خیلی گرمی بود. به همین خاطر،بچه ها برای خنکی به هر گوشه وکناری می رفتند؛ مخصوصاً بعد از ظهرها که اوج گرما بود و مجبور بودیم به زیر درختها پناه ببریم یا تنی به آب بزنیم. در همین روزها، ‏علی آقا داخل آسایشگاهی که مثل کوره گرم بود، ‏می نشست. چند روز اول فکر می کردم کاری دارد. بعد به خودم گفتم: چه کاری ارزش تحمل این همه گرما را دارد؟

یک روز که طبق معمول از آسایشگاه بیرون نیامد، ‏رفتم بپرسم که چطوری این گرما را تحمل می کنید؟ واقعاً سؤالی برایم شده بود! وارد آسایشگاه که شدم، از تعجب نمی دانستم چه بگویم. دیدم روی یک دسته پتو که همیشه گوشه آسایشگاه بود، ‏نشسته است و از پنجره به بیرون نگاه می کند؛ در حالی که آفتاب از پشت شیشه به داخل و روی او می تابید. سلامی کردم و گفتم: «علی آقا، ‏همه بچه ها دنبال جای خنک می گردند، ‏آن وقت شما روی این پتوهایی که خودشان گرمند،آن هم پشت شیشه نشسته اید؟»

علی آقا اول سکوت کرد؛ اما وقتی دید هنوز ایستاده ام، ‏گفت: «اخوی، ‏به این جسم نباید خیلی زیاد رو بدهیم. اگر زیاد از حد به او توجه کنی، ‏وبال گردنت می شود.»

وقتی این حرف را زد، ‏دلم خواست نزدش بمانم؛ اما هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که از آن گرما گریختم.

‏ممکن است اگر من بجای ایشان بودم می گفتم فعلاً دنبال جای

خنکی بگردم تا بعد ببینم خدا چه می خواهد. پس چرا نرفت؟ چون علی آقا به راهی که می رفت، ‏شک نداشت. معمولاً هم مرجعش قرآن بود. اگر قرآن را باز می کرد و به بشارت تلخ یا شیرینی برمی خورد، ‏همان را پایه و اساس برنامه ریزی کارهای خودش قرار می داد.

روزی که به همراه بچه ها عازم دهلران بودیم، ‏چهره علی آقا را خیلی متبسم و خوشحال دیدیم. هر وقت تبسم می کرد، ‏می دانستیم که عمل خوبی انجام شده یا قرار است انجام شود. گفتیم: «علی آقا، ‏امروز خیلی خوشحال هستید!»

‏گفت: «بله! چون استخاره کرده ام و قرآن جوابم را داده .»

‏بعد آیه ای را نشان داد و گفت: «یک بار که قرار بود عملیاتی انجام شود، ‏استخاره کردم و این آیه آمد که بشارت به فتح و ظفر می دهد. امروز هم استخاره کردم و همین آیه آمد.»

‏بعد با کلامی محکم به بچه ها قول داد که ما حتماً پیروز می شویم. بچه ها هم چون به او اعتقاد داشتند، خیلی خوشحال شدند. حالی پیدا کردند که انگار از میدان پیروزی می آیند. استخاره علی آقا هم کار خودش را کرد. چون بعداً همین طور شد که گفته بود.

‏حالا شما می فرمائید در مورد ایشان بیشتر توضیح بدهم. والله نمی توانم. چون از عهده زبان من     برنمی آید. فقط اجازه بدهید به عنوان هدیه ای به آقا امام زمان، و تبریک به داشتن چنین رهروی، ‏صحنه شهادت این بزرگوار را نقل کنم.

‏گرما گرم عملیات والفجر سه بود که فرمانده گروهان، ‏آقای مهاجرانی. و یک جمع ده ـ پانزده نفری از بچه های مخلص بسیج و سپاه به شدت مجروح و شهید شدند. به توصیه آقای مهاجرانی، برای شناسایی و آوردن کمک به راه افتا دم. بعد از ساعتی، ‏به یک کانال ارتباطی رسیدم و صدایی شنیدم. جلوتر رفتم، ‏دیدم برادر خلیلی است. گفتم: «چی شده؟»

گفت: «تیر خورده ام.»

‏از کانال پایین رفتم، ‏زیر بغلش را گرفتم و با کمک بچه ها او را به بالای کانال فرستادم. ظاهراً در آن وضعیت، همراه بچه های امدادگر زیر آتش قرار گرفته بودند. جلوتر که رفتم، ‏در زیر آن آتشی که می بارید، ‏شنیدم یک نفر با صدای بلند دعا می خواند. علی آقا بود. کنارش رفتم و گفتم: «چرا با بچه های امدادگر نرفتی؟»

‏گفت: «خلیلی، ‏وضعش خیلی بدتر از من است.»

‏دوباره نگاه کردم پوتین اش متلاشی شده بود و من فقط مچ پایی را می دیدم که به پوستی آویزان است. از ناحیه مچ به بالا هم رگهای سوخته بیرون زده بود. اشک در چشمانم حلقه زد و گفتم: خلیلی آن پایین است. هنوز امدادگرها نتوانسته اند او را به عقب ببرند.» 

سپس بدن مظلوم و لاغر او را از جا بلند کردم. همان دم، ‏احمد امینی هم رسید. سراپا خون آلود بود. فهمیدم ترکش خورده است؛ اما می گفت زخم من مهم نیست؟ اذیت نمی کند. با کمک امینی، علی آقا را کول کردیم و به طرف جایی که برادر خلیلی افتاده بود، بردیم. نمی دانستیم چه کار کنیم؟ امدادگرها کم بودند. چند نفر از آنها زخمی شده و تنها سه نفر باقی مانده بودند. علی آقا به محض دیدن خلیلی اشک در چشمهایش پر شد. خلیلی گفت او را به طرف علی آقا ببریم. این دو را به هم نزدیک کردیم. به زحمت دستهای همدیگر را گرفتند و فشار دادند. بعد صورتشان را به هم نزدیک کردند؟ اما حرف نمی زدند؟ فقط گریه می کردند. امدادگرها خواستند حرکت کنند؟ اما به دلیل کمبود نیرو، فقط یکی از آنها را می شد انتقال داد. نفر دوم باید منتظر می ماند. علی آقا گفت:

‏... خلیلی ...

خلیلی می گفت : ... علی آقا ...

‏سرانجام با فریاد التماس علی آقا، برادر خلیلی را به سرعت به عقب منتقل کردند. یکی از امدادگرها هم نزد علی آقا ماند. صحنه کربلا بود و روز تیغ. خون گریه می کر دیم.

امدادگرها بعد از چند ساعت بازگشتند و سراغ علی آقا آمدند. می گفتند آمبولانسها هنوز نمی توانند داخل این قسمت از منطقه بشوند. دوباره علی آقا را روی برانکارد گذاشتند و به راه افتادند. هنوز چند صدمتر از راه را طی نکرده بودند که می بینند یک نفر بسیجی در حالی که به شدت زخمی است، به زمین افتاده و با التماس می گوید: «بر ادران، مرا هم با خود ببرید. نگذارید اینجا در تنهایی بمیرم. حالا شب است و آدم نمی داند چه خواهد شد؟»

‏علی آقا که این صحنه را می بیند، به امدادگرها می گوید: «مرا به ‏زمین بگذار ید.»

‏امدادگرها اعتراض می کنند که این درست نیست؛ ما فعلاً برای شما ماموریت داریم. دوباره برمی گر دیم! اما علی آقا آنقدر اصرار می کند که مجبور می شوند آن بسیجی را به جای او به عقب انتقال بدهند.

‏آن منطقه، ساعتی بعد دوباره به اشغال نیروهای دشمن درآمد و قبل از آن، ساعتها زیر آتش خمپاره و آتشبارهای دیگر بود. کسی نمی داند او چگونه به دیدار یار رفت؛ اما همه می دانند که او دنیا را برای چنین روزی می خواست تا یکه و تنها، در معصوم ترین لحظات، ‏معشوق را چنین سرخ و خونین دربر گیرد.

حرفها تمام نشده است. اما هق هق گریه، ‏می دانم مجال بیشتر گفتن را نخواهد داد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387 ساعت 16:38  توسط   | 


شهید علی آقا ماهانی و شهید حسین صادقی

 

فصل سیزدهم۱

 

 

 

 

 

 

 

 

... دستمال را از روی صورتش برمی دارد. چشمانش از اشک سرخ شد ه است. نمی تواند به راحتی حرف بزند. لحظه ای بی گفتگو به‏او نگاه می کنم و برادر سید حسین موسوی که دوست و همرزم علی آقا‏بوده، کمی آرام می شود می گوید اولین آشنایی ما برمی گردد به سالهای قبل از شهادت پسر عمه ام ابوالفضل سنجری، در حقیقت عامل این سعادت عظما ابوالفضل بود. اوایل ارتباط چندان گسترده نبود، یعنی در واقع قبلاً یک بار علی آقا را در زمان مجروحیتش در بیمارستان حاج آقا مصطفی خمینی تهران دیده بودم، و مسلماً با روحیات و مقام والایش آشنا نبودم. تا اینکه برادر سعید یزدانی را که برادر خانم من هم بود، برای مداوای مجروحیت، به بیمارستانی در مشهد انتقال دادند. در راهروی بیمارستان. دنبال اتاق سعید می گشتم که دیدم یک نفر را روی تخت برانکارد می برند که حالش هم خیلی وخیم است. نگاهش کردم.‏چهره اش به نظرم آشنا آمد . ناخود آگاه دستی به صورتش کشیدم.

چشمهایش را بازکرد. پرسیدم: «اسم شما چیه؟» گفت: «علی.»

‏گفتم: «علی چی؟»

‏گفت: «ماهانی!» از هوش رفت. دیگر سعید از یادم رفته بود. دنبال برانکارد، ‏به اتاقی که درنظر گرفته بودند، ‏رفتم و کمک کردم تا او را روی تخت بگذارند. یک ساعت بعد که دوباره به هوش آمد، پرسید: «شما کی هستید؟»

‏گفتم: «من پسر دایی شهید ابوالفضل سنجری هستم.»

‏تا اسم او را شنید، ‏شروع به گریه کرد. بعد اشاره کرد که کیسه همراهش را بدهم. کیسه را دادم. از داخل کیسه، ‏ساعت گل آلود و بریده روزنامه ای را که عکس ابوالفضل در آن چاپ شده بود، ‏بیرون آورد و نشان داد. دوباره گریه امانش را برید. حالا مطمئن شده بودم، ‏که او، ‏همان علی آقا ماهانی است. اتاق سعید را پیدا کردم. او را هم با درخواست از پرستارها، به اتاق سعید بردم. تا از هر دو نفر مواظبت کنم. چند روز بعد، حالش بهتر شد؛ اما درد شدیدی داشت که فقط آثار آن را از نگاهش می فهمیدم، برعکس سعید که خیلی آه و ناله می کرد. هرگز در مورد مجروحیت خودش صحبت نکرد. مدت ده روز آنجا بودم. وقتی برگشتم، ‏تحولی در من ایجاد شده بود که مسیر زندگی ام را تغییر داد.

   چه کسی را می دیدم؟ بارها این سئوال را از خودم کرده بودم. واقعاً روحیات و شخصیت والای او قابل تعریف نیست. هر کلامی برای بررسی ایشان لنگ می زند. واقعاً من تا آن روز عاشق ندیده بودم او هم عاشق امام حسین (ع) بود. وقتی در مورد این آقای شهیدان حرف می زد، احساس می کردی این آدم در صحرای کربلا در رکاب ایشان بوده که این همه در مورد خصوصیات سرورش اطلاعات دارد. از بدن پاره پاره آقا که صحبت می کرد، فکر می کردی زخمهایش را دیده.

    خودش چه وضعیتی داشت؟ بدنش پر از ترکش بود. پایش لنگان و ‏مجروح بود . دستش، کمرش و شکمش اصلاً جای سالمی نداشت. یک بار بدنش را دیدم. فکر کنم کتف چپش بود. این کتف را به هرشکلی که پانسمان می کردند، دوباره باز می شد. علی آقا قید پانسمان را زده بود. می گفت: «من از این زخمهای ناچیز خجالت می کشم.»

روزی آینه ای به دستش دادم تا با آینه ای نیز که از عقب گرفته بودم، ‏زخم کتف خودش را نگاه کند؛ زخم که چه عرض کنم، شکافی بزرگ. آینه را روی شکاف گرفتم. گفتم الان حالش دگرگون می شود؛ اما دیدم با زخم حرف می زند؛ نجوای عاشقانه می کرد. حقیر و کوچکش کرد. وقتی این صحنه را دیدم، تا صبح خوابم نبرد.

‏حالا اگر باور می کنید بگویم. هر چند به باور نزدیک نیست. چون‏هنوز او مرا رهبری می کند. چقدر باید بزرگ و بی نیاز باشی. من می دیدم که حجب و حیای علی آقا به حدی بود که پرستارها دائم ‏می پرسیدند: «چرا ایشان هیچ درخواستی ندارد؟ مگر مجروح نیست؟»

ما هم که نمی دانستیم وضعیت داخلی اش چگونه است؟ خلاصه ‏چند روزی بود که به دلیل مجروحیت شدید و عمل جراحی، دچار قطع و وصل شدید ادرار شده بود؛ اما نه به من گفته بود، نه به پرستارها.

‏روزی دیدم از فشار این بیماری، صورتش تغییر رنگ داده،‏ پرسیدم: علی آقا، ناراحت هستید؟ کاری از دست من برمی آید! سرش را به گوشم گذاشت و با شرم و حیای عجیبی موضوع را گفت؛ طوری که اشک در چشمانم جمع شد. گفتم: «مرد مؤمن، من الان چند ‏روز اینجا هستم و ندیدم تو یک آخ بگویی. مگر تو برای ما که اینجا‏ می خوریم و می خوا بیم، مجروح و زخمی نشده ای؟ «چرا اظهار شرمندگی می کنی؟»

     سرش را دوباره از شرم پایین انداخت. اگر از من بپرسند افتخار ‏زندگی ات چه بوده، می گویم: «آن ده روزی که من برای علی آقا لگن به دست گرفتم.»

‏جان مطلب این است که من تا به امروز در خودم چیزی را که می خواستم پیدا نکردم تا براساس آن خودم را یک رزمنده بسیجی معرفی کنم شنیدم که برای چندمین بار که علی آقا ناشناخته خودش را به جبهه می رساند، مسئول تقسیم نیروها می بیند جوانی با جثه ضعیف و پای ‏لنگان آمده، تقاضای کار دارد. هر چه فکر می کند، می بیند این جثه به ‏هیچ کاری جز کار در آشپزخانه نمی خورد.

      علی آقا مدتی در آشپزخانه مشغول پوست کندن سیب زمینی بوده که یکی از آشنایان، او را می بیند و می گوید: «اینجا چه کار می کنی علی آقا؟» معذرت خواهی می کند. علی آقا متواضعانه خواهش می کند ‏که به کسی چیزی نگوید. مدتی که می گذرد، تحمل این آشنا تمام ‏می شود و همراه چند نفر دیگر از رزمنده هایی که علی آقا را ‏می شناختند، به زور، او را از آشپزخانه بیرون می آورند. مسئولان سپاه که متوجه        می شوند، خیلی عذرخواهی می کنند؛ اما علی آقا خیلی ساده می گوید: «من برای خدمت آمده ام، ‏چه فرقی می کند؟»

     این است که من گاهی اوقات به خودم شک می کنم. چون اعمالی از او دیدم که نمی توانم به خود بقبولانم من هم همان راهی را می روم که این شهدای عالی مقام! حالا از دیدگاهش بگویم.

‏از خصائص بارز علی آقا این بود که دیگران را بهتر از خودش می دانست. عمل و عبادات دیگران را با نگاه خاصی می دید و به آن غبطه می خورد.

شبی برای نماز مغرب و عشا به مسجد کاشانی رفتم. علی آقا و برادرش آنجا بودند؛ اما به دکتر آخوندی که مشغول نماز بود. نگاه می کردند و «الله اکبر» می گفتند. جلو رفتم و بعد از احوالپرسی گفتم: «به چی دار ید نگاه می کنید؟»

گفتند: «نگاه کنید، ‏ببینید چقدر مخلصانه در نماز غرق شده اند. چه ارتباط خوبی با خدا برقرار کرده...  الله اکبر الله اکبر ... »

نمی دانم اسم این رابطه را چه بگذارم؟ بگویم استاد و شاگردی؟ یا چه چیزی؟ حقیقتاً ذهنم یاری نمی کند. بگذریم. یکی از مریدان علی آقا، ‏برادرش محمود بود، اما علی آقا به عکس این قضیه اعتقاد داشت. محمود شاید هفت ـ هشت سال کوچکتر از علی آقا بود؛ اما آنطور که شنیده ایم، او هم به درجات والایی از معنویت رسیده بود. وقتی خبر شهادت محمود را به علی آقا می دهند، چند بار با دست به زانو می کوبد و افسوس    می خورد. همرزماش فکر می کنند از غصه و داغ برادر است. وقتی تسلیت می گویند، ‏دوباره دست بر زانو   می کوبد و با لبجند می گوید: «الله اکبر! ناقلا اینجا هم زرنگی کرد...»

ببینید به چه کسی می گوید زرنگ و چه کسی را رند و ناقلا خطاب می کند. در کنار این مطالب اجازه بدهید شرمنده گی خودم را هم در مقابل چنین بزرگواری تعریف کنم، ‏تا متوجه بشوید تفاوت دیدگاه از کجا تا کجاست.

در پاسگاه زید، ‏در لشکر علی بن ابی طالب (ع) بودم. بعد از آن دوستی ریشه دار با علی آقا آمده بودم تا او را که در لشکر ثارالله بود، ببینم. ماه مبارک رمضان و تابستان بود و گرما بیداد می کرد. نشانی علی آقا را در «پل نورد» اهواز دادند. هر طوری بود، پیدایش کردم. وقتی دیدمش، از خودم خجالت کشیدم. لشکر، ‏اجازه روزه داری نداده بود؛ چون کسی یک ساعت بدون آب در آن گرما طاقت نمی آورد. اگر بچه ها روزه        می گرفتند، ‏سلامتشان به خطر می افتاد. علی آقا با لب و دهان خشک دست در گردنم انداخت و با روی باز پذیرایی کرد، گفتم: «علی آقا، ‏خدا شاهد است، ‏به صلاح شما نیست که روزه بگیرید.»

تبسمی کرد و یک کلام جواب داد: «حالا بماند.»

چند دقیقه ا‏ی که نشستیم. علی آقا با هندوانه ای خنک برگشت. فهمید که خجالت می کشم، ‏خودش هندوانه را قاچ کرد و به طرفم گرفت. گفتم: «در کنار شما باعث شرمندگی است.»

گفت: «این حرفها نیست! آن طرف را باید دید عمل دنیا آنجا محک می خورد.» دائم حرفهایی می زد که خوردن این هندوانه به من بچسبد.

‏حالا یکبار دیگر برگردیم بیمارستان، مطلبی را بگویم و تمام کنم، ‏که همین را هم که گفتم لایقش نبودم. الان که خوب فکر می کنم می بینم راه و نگاه و گفتارش عجیب نبود؛ اما برای ما که یاد گرفته بودیم تحت اللفظی دم از اعتقاد بزنیم، ‏باعث تعجب می شد. علی آقا می گفت: «راه را که انتخاب کردی، دیگر متعلق به خودت نیستی. اگر قرار است درد بکشی، ‏بکش؛ اما آه و ناله نکن.  وقتی آه و ناله کردی، ‏متعلق به دردی؛ نه به راه.»

‏در اتاقی که او بستری بود، ‏رزمنده ای را آوردند که شب و روز فریاد می کشید و بیتابی می کرد. کسی جرات نداشت به او دست بزند. علی آقا وقتی وضعیت روحی او را می دید، ‏تبسم می کرد؛ نه اینکه مسخره کند.

روزی با آن کلام شیوا و جذابی که داشت، ‏حرفهایی به آن رزمنده زد و در آخر او را بوسید. رزمنده که تحت تاثیر قرار گرفته بود، ‏آرام اشک می ریخت. علی آقا می گفت: «برادرم اینقدر بیتابی نکن. خدا با ما است. همین.»

   دیگر تا روزی که در بیمارستان بودم، ‏تنها خدا صدای این رزمنده را  شنید.

   من حالا باید کلاهم را قاضی کنم و بگویم: دیدی سیدحسین، ‏رزمنده چه کسی بود؟ بله! همان بود که در میان آتش و گلوله گفت خدا، و بالاخره هم پیدایش کرد ...


۱-روایت برادر سید حسین موسوی
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387 ساعت 16:33  توسط   | 


 

شهید علی آقا ماهانی

 

 

 

فصل دوازدهم۱

 

      

 

 

 

 

 

 

 محمد رضا سخی هم همرزم علی آقا بوده. می گوید با او در کرمان آشنا شدم، و بعد از اینکه فهمیدم چه گوهر گرانبهایی را پیدا کردم، ‏دیگر او را رها نکردم. وقتی او را در جبهه دیدم، روزها و شبهای پُربار زندگی من شروع شد. خدا وکیلی باید بگویم که شبهای منطقه، ‏به یاد ماندنی ترین شبهای عمر من است؛ به خصوص شبهایی که بحث مفید و داغی پیش می آمد و چانه همه گرم می شد. در چنین لحظاتی آرزو می کردم که این شبها پایانی نداشته باشد. خوشبختانه بعضی شبها، چادر ما، مجلس تعریفهای شبانه دوستان رزمنده بود. علی آقا هم به حساب دوستی می آمد و بعضی اوقات، ‏به اصرار من، ‏شب را در چادر ما می خوابید. شبهایی که علی آقا صحبت می کرد، ‏بهترین ساعاتی بود که احساس می کردیم بر توانایی و دانایی ما افزوده شده است. عملش هم که جای خودش را داشت؛ مثل پتک محکمی بود که فرود می آمد، خواب گران غافل ترین آدمها را هم می شکست. همان شبهایی که به اصرار پیش ما می خوابید، نیمه شب، پتوی خود ‏را روی یکی از بچه های سنگر می انداخت و بیرون می رفت. شبی‏دنبال او رفتم و دیدم که در آن هوای سرد زمستانی مشغول وضو گرفتن ‏شد. فهمیدم به سنگر مسجد می رود و نماز شب می خواند. هرچند ‏هیچ وقت دلم نخواست خلوت روحانی اش را به هم بزنم، اما خیلی‏دوست داشتم بگویم: علی آقا، درست است که ما لیاقت نداریم؛ اما حداقل پتوی خودت را روی ما نینداز تا خواب غفلتمان سنگین تر نشود.

همیشه اینطور بود. با قلبش حرف می زد. باید صدایش را می شنیدی تا بدانی مفهوم تأثیرپذیری چیست. اکثر اوقات هم سرش پائین بود و انگار لبهایش را به هم دوخته اند. اما امان از لحظه ای که به حکم عقل و شرع و دین لب باز می کرد، کلمه به کلمه اش حساب شده و دقیق بود. بعد از شهادت اکبر محمدحسینی، ‏برای مجلس ختم به منزلشان رفتیم. در این مجلس، ‏علی آقا هم حضور داشت.

‏فرصتی پیش آمد تا آیات قرآنی تلاوت کند. سوره یاسین را خواند. بعد در بهت و حیرت همه شروع به تفسیر کرد. به حدی تسلط داشت که همه مجذوب شدیم. آن جلسه برای من درس عبرتی شد تا فکر نکنم هرکس که کمتر حرف می زند، ‏لابد کمتر هم بلد است.

    و خدا خودش بهتر می داند که او برای هر عملی که انجام می داد حسابی باز کرده بود یکبار در یک بحث و گپ اعتقادی، حرف پیش آمد و علی آقا چنین تعریف کرد: روزی می خواستم برای انجام بعضی از کارهای شخصی به اهواز بروم. به بچه ها هم گفتم من رفتم اهواز.

    آمدم کنار جاده ایستادم تا با ماشینهای صلواتی یکراست به اهواز بروم؛ اما یک ساعت از من ایستادن، همان و نیامدن حتی یک ‏ماشین، ‏همان. با خود گفتم: خدایا چطور است که هر وقت می آمدم، اینجا پر از ماشین بود؛ اما امروز هیچ ماشینی نیست. ناگهان به ذهنم رسید زمانی که از سنگر بیرون آمدم، ‏غافل از یاد خدا گفته بودم: من رفتم اهواز، بی آنکه بگویم ان شاءالله. دوباره برگشتم سنگر و این بار به بچه ها گفتم: من ان شاءالله به اهواز می روم. این دفعه چند دقیقه سر جاده نایستادم که ماشینی ترمز کرد و راننده اش گفت: «بپر بالا اخوی»

‏او بحث دنیا و آخرت را برای خودش حل کرده بود. احتیاج به پیچ و خم گقتاری و کرداری نداشت، هر چند پیدا کردن همین راه که به نظر ساده می رسد، ‏چندان هم سهل نیست. خوب یادم می آید که در ستاد منطقه شش بودم که علی آقا ماهانی و مهدی سخی آمدند و گفتند: «می خواهیم به جبهه برویم.»

‏من با توجه به اینکه می دانستم علی آقا تمام بدنش پر از ترکش است و از ناحیه فک مجروحیت دارد گفتم: «کجا می خو اهید بروید؟ چه کاری آنجا از دست شما برمی آید؟»

‏علی آقا با این وصف تقوا و شجاعتش شهره بچه ها بود، ‏خیلی راحت جواب داد: «برای آدمی که می خواهد خدمت کند، ‏راهی پیدا می شود؟ من و مهدی، ‏هر کاری از دستمان بربیاید، ‏انجام می دهیم.»

      گفتم: «مثلاً چه کاری؟»

‏گفت: «آشپزخانه.» دیدم با اینها نمی شود طرف شد.

       دیگر حالا همه می دانیم این شهداء از آن خدا بودند. یک چند روزی آمدند، تا به ما بفهمانند، ‏راه درست آن است، ‏که آنها انتخاب کردند. احتیاج نیست که ما بگوئیم آنها چطور خواستند و چطور شد، ‏بنده و همه بچه های معتقد، می دانند آنها همانطور که دوست داشتند واصل شدند.

‏روزی در خیابان حضرت امام کرمان داشتم می رفتم که برادر اکبر شجره را دیدم. حال و احوالی کردیم و به یاد بچه ها گریستیم. برادر شجره تعریف کرد:

‏در منطقه که بودم، خواب دیدم شهید علی آقا ماهانی روی کاپوت ماشینی نشسته است. رفتم جلو، ‏احوالپرسی کردم و گفتم: «علی آقا، کجایی؟» حرفی نزد؛ فقط یک جمله گفت: «بگو مهدی سخی هم بیاید پیش من.» یکهو از خواب پریدم و مهدی را که همسنگرم بود، از خواب بیدار کردم. گفتم: «آقا مهدی، ‏چنین خوابی دیدم.» آقا مهدی خونسرد جواب داد: «به نظرت آمده.» 

‏چند وقت بعد، ‏به فاصله خیلی کمی، ‏مهدی هم در عملیات والفجر چهار به شهادت رسید. اینها در دنیا پیوسته با هم بودند. رفتند تا در آخرت هم با هم باشند.


۱-روایت برادر محمد رضا سخی

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387 ساعت 16:29  توسط   | 


فصل یازدهم ۱

 

بسیاری از بزرگان گفتند ما شاگرد علی آقا بودیم . بخاطر همین من، ‏خجالت می کشم بگویم او استاد من هم بوده ! من از خودش و روح ‏برفتوحش شرم می کنم . خدا می داند با چه صبوری مدتها این حقیر را تحمل کرد . می دانم اگر امروز بود ، می گفت : یوسف علویان ، مگر تو دوست و همرزم من نبودی، پس چرا عقب ماندی ... خوشا به سعادت تو علی آقا ، بدا به حال من ... یادم می آید تازه به منطقه ذلیجان اعزام شده بودم که متوجه شدم دو نفر از این عزیزان ، از لحاظ معنوی با دیگران خیلی تفاوت دارند . صفای خاصی در صورتشان بود که ‏جلب توجه می کرد . این دو بزرگوار، علی آقا و برادر خلیلی بودند که ‏بعداً همسنگری با اینها نصیبم شد . در این مدت ، شبها آهسته و بدون سرو صدا بلند می شدند و با معبود خود راز ونیاز می کردند . مدتی نگذشت

‏که از ذلیجان به منطقه ذبیدات منتقل شدم . حالا درست یادم نمی آید چطور شد که دوباره علی آقا را دیدم و قرار شد در سنگر مخابرات با هم باشیم ، اما قبل از اینکه در یک سنگر مشغول فعالیت بشویم ، چند روزی بلاتکلیف می رفتیم داخل مسجد تیپ حمزه، شبها را هم همان جا می خوابیدیم . در این شبها بعد از شام،  ‏علی آقا وضو می گرفت و در حالتی روحانی ، شروع می کرد به خواندن زیارت عاشورا . او می خواند و گریه می کرد ، من هم گریه می کردم . با خودم گفتم : چه سعادتی داری یوسف علویان .

‏مدتی که از آشنایی ما گذشت ، ‏این احساس که اگر او نباشد ، چه کنم؟ آزارم داد . فهمیدم مرید روحانیت این بزرگوار شدم . اما جدا از آن تأثیرات شگرف که در آن مدت کوتاه بر من گذاشته بود ، ‏حادثه ای باعث شد رشته الفت و پیوندم را نتوانم با او قطع کنم.

‏بیش از چند روزی که انگشتم آبسه کرده بود و به آن اهمیتی نمی دادم ، نیمه شبی درد چنان فشار آورد که به تب ولرز افتادم . نه دکتری بود، نه دوا و درمانی. در کوره تب می سوختم . در همان حال ، ‏علی آقا مثل پروانه دور وبرم می چرخید و دائم دستمال خیس را بر سرم می گذاشت . من لطف او را در حالی که از درد به خودم می پیچیدم ، می دیدم و از شرمندگی سرم را زیر پتو می کردم ، اما او مثل مادری که بر بالین فرزند بیمارش باشد ، ‏تا صبح بالای سر من نشست . البته من می خوا بیدم و هربار از درد بیدار می شدم ، اما او را می دیدم که دوزانو بالای سرم نشسته است .

‏صبح که طلوع کرد، ‏به جای درد مندی، ‏شرمندگی، ‏وجودم را پر کرده بود .

‏اما من برای او چه کرده بودم؟ هیچ! ‏او همیشه نه تنها در مورد من ، ‏بلکه ، ‏همه ، ‏احساس مسئولیت می کرد از زمان  همنشینی با علی آقا، به یاد ندارم کاری درخور توجه برای او انجام داده باشم . در کارهای مشترک سنگرهم منتظرنمی ماند که مثلأ من ظرف بشویم، او جاروکند . بارها از شرمندگی نمی دانستم چه بگویم . به آرامی برمی خاست و مشغول تمیزکردن دستگاههای مخابراتی می شد . یا پس از خوردن غذا که معمولاً آدم سنگین می شود و حال و حوصله بلند شدن ندارد،  دست سالم خود را به زانو می گذاشت ،  « یاالله» می گفت و بلند می شد تا ظرفها را بشوید. وقتی جلویش را می گرفتی . می گفت :  «فلان کار را هم تو بکن . » البته آن کار را هم خودش می آمد و انجام می داد . اگر می گفتی اجازه بده من ظرفها را بشویم، می گفت : « شما درز شلواری را که پاره شده ، بدوز .» اگردر حال انجام کار دیگری بود، چیزی دیگر می گفت، اما هنوز مشغول نشده بودی که وارد می شد و می گفت : « اجازه بده ، این کار را هم من انجام می دهم .»

‏روزی گفتم : « علی آقا ، این دفعه دیگر نوبت من است و نمی گذارم شما زحمت بکشید . » این بارهم ضمن انجام کار، با حالتی دلنشین گفت: «هول نشو برادر. اگه من این کارها را انجام ندهم، پس چه کار کنم؟ من کار دیگری بلد نیستم .»

‏این بزرگواری در همه شئونات زندگی اش به چشم می خورد و باعث می شد تا هر کس به او می رسد، نتواند از او دل بکند .

‏و این از جاذبه های معنوی علی آقا بود که وقتی مدتی در جایی می ماند و دیگران، شناختی از او پیدا می کردند، مثل پروانه به دورش حلقه می زدند و بعد ، حرف و سؤال و جواب بود که رد و بدل می شد . وقتی من این صحنه ها را می دیدم، دلم می گرفت، چون فکر می کردم او باید بیشتر با من که رفیق سنگر او هستم، باشد .

روزی دیدم آقای مصطفی مؤذن زاده و علی آقا روی دو تخته سنگ نشسته اند و آهسته حرف می زنند . خیلی دلم می خواست بدانم چه می گویند. تصور من این بود که دارد سفارش علیرضا حسنی، ‏جوان ریزنقش تازه ملحق شده به ما را می کند؛ غافل از اینکه آقای مؤذن زاده آمده بود تا از محضر علی آقا کسب فیض بکند!

‏صحبت این دو که تمام شد، ‏مهدی سخی که از بچه های، اطلاعات عملیات بود،  ‏پیدایش شد . مهدی به لحاظ نوع مسئولیت و خصوصیات فردی،  ‏با همه کس نمی توانست مأنوس باشد ، اما چنان دلبسته علی آقا بود که به قولی، ‏بدون وضو اسم او را نمی آورد . نیم ساعتی هم اینها با هم اختلاط کردند. دیدم انگار علی آقا ما را تنها گذاشته و اگر اینطوری پیش برود،  ‏فاتحه من خوانده است . آماده شدم بروم به ایشان بگویم : «پس سهم ما چی می شه» که به خودم نهیب زدم. این اولین باری بود که حسادت به سراغم آمده بود.

‏آن اوایل که تازه باهم آشنا شده بودیم شبها ، اگر فرصتی پیش می آمد ، ‏با علی آقا می نشستیم و از هردری صحبت می کردیم . شبی پرسید : « قبلاً کجا بودی و چه کار می کردی؟» 

‏من هم از زندگی خودم گفتم : از اینکه یتیم بودم و سختیهای زیادی کشیدم . بعد روزی را گفتم که در جبهه جانباز شدم ... و خلاصه ما گفتیم و او شنید تا رسیدم به اینجا که مدتی هم شاگرد حاج آقا شوشتری بودم و از محضر ایشان استفاده کردم . علی آقا دیگر مرا رها نکرد ، پرسید : « از حاج آقا چی یاد گرفتی؟»‌ تقویمی داشتم که مطالب و احادیث را در آنجا یادداشت می کردم. گفت: «احادیث را بخوان.» احادیث را برایش خواندم.  پرسید: « تفسیر حاج آقا چطوری بود؟ » 

شروع کردم به خواندن تفسیر حاج آقا که آنها را موبه مو نوشته بودم . آنقدر پرسید که حوصله ام سررفت ؛ او داشت مرا برای یک دوستی ایمانی محک می زد .

‏از خصوصیات مهم دیگر ایشان این بود که سفت و سمج نبود. راه را می شناخت . نمی  خواست کسی را به اجبار به راه بیاورد . هر چند با او که همراه می شدی،  ‏تا آخر می رفتی . اوایل به شکلی گریز پایی ام را در لفافه گوشزد می کرد. می دانستم می خواهد مرا تو خط بیاورد .

‏شبی بیدارم کرد و گفت : « نمی خواهی نماز بخوانی؟»

وقتی دیدم در آن سرمای زمستان منطقه ذبیدات که سنگ هم می ترکید ، ‏یک فاصله طولانی را رفته و با آب تانکر یخ زده وضو گرفته و می خواهد نماز شب بخواند، خجالت می کشیدم که بلد نشوم . می گفتم : «چرا ، همین الان بلند می شوم . » اما هنوز قدمی از من دور نشده بود که در خواب غفلت می افتا دم و صبح بیدار می شدم .

علی آقا برای هر کسی روشی داشت . زور نمی گفت : اما تلاشی می کرد لذت عمل را بچشاند، ‏بعد دیگر کاری به کارت نداشت . چندین شب، ‏کار علی آقا همین بود. وضو گرفته می آمد و بیدارم می کرد ، اما دریغ که چند ثانیه بعد دوباره در بستر خواب می افتادم. با این احوال ، ‏علی آقا کسی نبود که به این راحتی برنامه ریزی خودش را قطع کند.

شبی ، به هرسختی که بود،  بلند شدم . وقتی آب سرد ، ‏خواب را از سرم پراند ، ‏تازه متوجه شدم چه لذتی دارد در این شبهای خلوت ، ‏با خدای خودت تنها باشی و حرف بزنی . همان جا به زمین نشستم دستانم را به آسمان بلند کردم. لذت اولین نماز شب چنان در روحم اثر کرد که هنوز فراموش نکرده ام دیگر هیچ وقت نشنیدم علی آقا حتی یک کلام در مورد نماز شب با من حرف بزند . به اصطلاح افتاده بودم تو خط .

‏از عزت و بزرگواری او اینطوری بگویم که آن روزها با علی آقا شب و روز در یک سنگر زندگی می کردیم . بعضی وقتها هم برای وضو گرفتن با هم بیرون می رفتیم . به خاطر لطفی که خدا شامل حالم کرده بود ، ‏ارتباط تنگاتنگی با هم داشتیم ،‌ اما حالا بعد از چندین سال می گوید که علی آقا پاشنه پا نداشته و به خاطر اینکه کسی را به زحمت نیدازد،  ‏بعد از عمل جراحی، پاشنه چوبی ساخت خودش  را جایگزین کرده بوده است .

‏می پرسم : « چطور؟ »‌

‏می گوید : «پایش که اینطور شد ،  چشم در چشم فرمانده اش گفته : یک خراش کوچک است ... چطور می پرسی چطور؟ » 

‏ما در یک سنگر زندگی می کردیم و من می دیدم می لنگد، اما می گفت : «فکر کن مادرزادی است .»  گاهی با خود می گویم : کاش همان روز که پرسیده بود : مجروح هستی، ‏جای آن زخم کوچکم را نشان نمی دادم و نمی گفتم : « نگو علی آقا بدجوری هم مجروح جنگم...»  

‏البته تاثیر افکار و روحیات علی آقا را نمی شود اندازه گیری کرد. بر هر کس هم به شکلی تاثیر می گذاشت. بارها با افراد بی اعتقادی به صحبت می نشست و جرقه ای در ذهنشان می زد که وقتی می رفتند و به جایی می رسیدند ، موجب غبطه ما می شدند.

‏بارها خود من تا نزدیکی دامهای شیطانی پیش می رفتم،‌ اما علی آقا با دو کلمه نجاتم می داد وقتی محرم رازم می شد و گناهی پنهانی را با او درمیان می گذاشتم، با جمله ای دلم را می لرزاند تا درهای آمرزش خداوند به رویم باز شود . همچنین از گناهانی صحبت می کرد که از بس همه مرتکب می شوند،  ‏دیگر آنها را گناه به حساب نمی آورند. آن وقت با سخنانش، ریشه ارتکاب گناهان عمدی را می خشکاند و آهنگ گناهان غیر عمدی را به شدت کند می کرد.

‏من شرمنده هیچوقت آن روز را فراموش نمی کنم. هنوز هم عرق شرم پیشانیم خشک نشده خدا رحمت کند رفتگان همه را . بابای خدا بیامرز ما عادت داشت هروقت خیار می خورد ،‌ ‏ته اش را هم به پیشانی می چسباند و می گفت : « ته خیار ، ‏سردرد را خوب می کند»  روی این حساب ، ‏من هم از کودکی عادت کرده بودم که همین کار را بکنم؛ مگر در مهمانی و مجاس که خجالت می کشیدم. .

‏یادم می آید مقدار زیادی خیار به سنگر ما آورده بودند من بنا به عادت قدیمی،‌ ‏خیار را خوردم .و ته آن را به پیشانی چسباندم، اما بدون اینکه متوجه بشوم ، ‏اصطلاح محلی ته خیار را به زبان آورده بودم .

با نگاهی که علی آقا به من کرد ، ‏تمام تنم از عرق شرم خیس شد ، نگاهی که تا آخر عمر فراموش نمی کنم . اما همین نگاه ، ‏گاهی اوقات درون آدم را می خواند ، ‏می کاو ید ، ‏می فهمید تو چه خواستی ، ‏یا چه می خواهی . تقریباً هوا سرد بود که با بچه ها دست به کار شدیم تا سنگر بزرگتری برای خودمان دست و پا کنیم. مشغول که شدیم ، ‏عرق از سر تا پایمان بیرون زد . با اینکه هوا هم زیاد گرم نبود،  ‏با هر ضربه کلنگ مجبور می شدیم عرق پیشانی را بگیریم . علی آقا هم با اینکه یک دستش مجروح و فلج بود ، ‏شرمنده مان کرد و تا آنجا که توانست ، ‏با یک دست کار کرد، اما بچه ها او را به اصرار کار کشیدند . در اوج خستگی بودم که دیدم علی آقا جلوی سنگر ایستاده است و نگاه می کند. نمی دانم چطور شد که در یک لحظه به بچه ها گفتم : « شربت ، فقط شربت خنک» 

‏دوباره مشغول کلنگ زدن شدیم و عرق می ریختیم که یکدفعه دیدم علی آقا با کتری بزرگی بالای سرم ایستاده . گفتم : «خیر امام حسین ، ‏یک لیوان آب بده که بریدیم! » 

‏لیوان اول را همه خوردیم و از تشنگی نفهمیدیم چه بود . در دور بعدی ، ‏همه فهمیدند شربت بوده و علی آقا را در بغل گرفتند .

این شهید عالی مقام لحظه ای از وقتش به بطالت نمی گذشت یعنی هر وقت فرصتی یش می آمد ، ‏علی آقا مداد کوچکی را که پشت گوش گذاشته بود ، ‏برمی داشت و داخل صفحات قرآنی را که همیشه همراهش بود ، ضربدر می زد. واقعاً نمی دانستیم چه کار می کند؟ اما می دانستیم از حداقل وقت خودش بیشترین استفاده را می کند. قرآن او کم نظیر بود و من آرزو داشتم نمونه ای از آن را پیدا کنم.

‏روزی پرسیدم : «‌این ضربدرها چه مفهومی دارد؟»  می گفت : « چیزی نیست . »‌

اصرارم را که دید،  ‏گفت : « سه تا آیه انتخاب می کنم و ضربدر می زنم . دور اول را که شروع و تمام کردم ، ضربدری هم در حاشیه می گذارم تا تعداد دفعات تلاوت مشخص نشود. در آخر ، ‏ضربدرها را می شمارم و زمان بندی می کنم که طی چند دور ،  ‏تلاوت موفق به حفظ سوره شده ام .

‏نمی دانم چند دور این کار را انجام داده بودند ، اما در گفت وگوها معلوم بود که حافظ قرآن است .

بالاخره بعد از چند وقت انتظار یک روز قبل از عملیات ، ‏گردانها رسیدند به جایی که لشکر ما مستقر بود. محل لشکر ، ‏سهل ترین گذرگاه عبور نیرو های منطقه محسوب می شد. علی آقا که این موضوع را فهمید، ‏خیلی خوشحال شد؛ چون تصور می کرد . با این عملیات همراه خواهد بود . اما وقتی گفتیم قرار است شما اینجا باشید و به وضع ارتباطات سرو سامانی بدهید، خیلی دلگیر شد. از هر فرصتی استفاده می کرد تا پیشقدم باشد . توضیح و تفسیر موقعیت عملیات را که شنید قبول کرد بماند، اما موقع حرکت گردانها دیدم که با آن پای مجروح و مصدوم ، به دنبال بچه هایی که هرگز آنها را ندیده بود ، می دوید، دست در گردنشان می اندازد، ‌پیشانیشان را می بوسد ، حدیث شهادت می گوید و مظلو مانه با آنها وداع می کند، حالتی که ما به گریه افتادیم . موقع خداحافظی بغض گلویم را فشرده بود. می دانستم اگر دهان باز کند و چیزی بگوید ، ‏از خجالت آب می شوم .


۱-روایت برادر یوسف علویان
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387 ساعت 16:17  توسط   | 


  شهید علی آقا ماهانی

 

 

 

فصل دهم ۱

 

 

 

 

 

 

 

 

 

برادر علیرضا رزم حسینی هم از دوستان علی آقا بودند، ‏و در سالهای دفاع مقدس جانشین فرمانده لشگر ۴۱ ‏ثارالله بوده . درودی می فرستد به همه شهدا و می گوید سال ۶۰-۵۹ ، با علی آقا آشنا شدم . بعد از آن دیگر در سوسنگرد بودم .

‏روزی برای نماز مغرب و عشا به سجده رفتم . دیدم ساکت و صبور در صف نماز نشسته است . بعد از نماز نیم ساعت در کناری نشستم تا تعقیبات نمازش را تمام کند . خلاصه وقتی هم صحبت شدیم ، متوجه شدم که نزدیک بیست روز است که به این منطقه آمده است . خیلی تعجب کردم . بیشتر بچه ها ، ‏در چنین مناطقی ، ‏اولین کاری که می کنند ، ‏این است که دنبال دوست و آشنایی می گردند تا غم غربت خود را با دیدن روی همشهری یا آشنایی به خوشحالی مبدل کنند،  اما علی آقا انگار در خانه خودش بود . احساس غریبی نمی کرد تا به دنبال آشنایی بگردد . احتیاجی هم به این نداشت که کسی بداند او به جبهه آمده است . فکر نمی کنم کسی از نزدیکانش هم خبر داشت که او در کدام جبهه ، یا چکاره است . دقیقاً همان روزهای اول ، که علی آقا را در ‏سوسنگرد دیدم،  پرسیدم : الان کجا هستید و چه کار می کنید؟‌ خیلی ‏صادقانه گفت :« دژبانی. » 

‏با تعجب گفتم: « دژبانی؟ »‌ گفت : « بله ، در دژبانی هستم .» 

‏با سوابق مبارزاتی و تقوا و تلاش او مطمئن بودم که لیاقتش بسیار بالاتر از این مقدار بود، اما از صحبتهایش دریافتم که اگردر بدترین شرایط هم قرار بگیرد،‌ به شرط اینکه در خدمت جبهه و جنگ باشد .

‏همچنین دریافتم که این رفتار او برای تعلیم و تربیت من است تا اندازه خود را نگه دارم .

‏مدتی که در خدمت ایشان بودیم ، این سردار بزرگ آن چنان تاثیر روحانی یی بر بچه ها گذاشته بود که وقتی موقع نماز می شد، می دیدم به دور او حلقه می زدند و درخواست می کنند که امامت نماز را قبول کنند . اما از ما اصرار و از ایشان امتناع.

‏می گفتیم : «‌علی آقا، چرا نمی گذار ید به شما اقتدا کنیم. از نظر ما ، شما واجد شرایط پیش نماز شدن هستید. چرا اینقدر سر می دو انید و اذیت می کنید؟» 

‏می گفتند: « پیش نماز شرایط می خواهد. من بدبخت حقیر، خودم مشکل دارم ! حالا فرض کنید قرائت نمازم درست باشد ، اما چطوری ‏مسئولیت نماز شما را به عهده بگیرم؟ فردای قیامت چطور بگویم من ‏لایق بودم؟ الان مدتی است دنبال کسانی هستم که به من اقتدا کردند.

بعضی از اینها را پیدا کردم. و با خواهش و تمنا از ایشان خواسته ام نمازشان را تجدید کنند . 

‏وقتی این حرفها را می زد ، ‌با تمام وجود ناراحت بود ، در صورتی که ما می دانستیم به جای که باید ، ‏رسیده است . البته این آخرین بار بود که به بنده و دوستان توصیه کرد به او اقتدا نکنیم ، چون دیگر امکانش هم نبود هنگام نماز ، ‏به شکلی خودشان را به دیوار سنگر می چسبانید تا حتی یک نفر هم نتواند پشت سرش قرار گیرد .

‏با این احوال ، دلش ، صندوقچه اسرار بود . هیچ وقت نشنیدیم کسی حرف حساب نشده ای را به علی آقا نسبت داده باشد .

‏رازدار همه بود . سنگ صبوری که دردها و مشکلات را می شنید و در خودش فرو می داد. پناهگاه امنی بود تا دوستان و نزدیکان در مواقع گوناگون در دامن صبر و حوصله و راهنمای اش آرام بگیرند . هر کس که به او رجوع می کرد، محال بود دلش آرام نگیرد. اگر قرار بود حرفی را بشنود و به کسی نگوید، به هیچ قیمتی نمی گفت .

‏یادم هست ، ‏گاهی اوقات که اجازه می دادند تا بحث های دوستانه ای را به تعریف بنشینیم،‏از فرصت استفاده می کر دیم و می گفتیم . یکبار در منطقه ذبیدات بودیم که مسئله ازدواج پیش آمد. بنده و دوستان خیال می کر دیم که چون علی آقا مخالف ازدواج است ، ‏تا حالا ازدواج نکرده،‌ اما حرف ازدواج که پیش آمد ، ‏با بهره گیری از مفاهیم و آیه های قرآن ثابت کرد که ازدواج  ، آدم را کامل می کند، به قلب سکینه می دهد، ‏روح را به خدا نزدیکتر ، ‏می کند و... که برای ما تازگی داشت . وقتی در مورد خودش پر سیدیم ، ‏خندید و گفت : «ان شاء‌ الله.»

بعضی از دوستان هم تصور می کردند ایشان به علائق و حقوق دنیوی پشت پا زده اند . در جای خود بله ! اما حقوق دنیا را هم متصل به حقوق آخرت می دانست. هر چند تا آنجا که می دانیم،  علی آقا از طبقه ای بود که سالها تحت نظام سرمایه داری و خان و خان بازی قرار داشت . هروقت در این مورد بحثی پیش می آمد، ‏مبارزه با سرمایه داری را خیلی مهم می دانست ، چون دیده بود که در این نظام ،‏همه حقوق افراد فقیر، ‏از استعدادها گرفته تا نیروی بدنی ، ‏در بی ارزش ترین معامله ها تباه می شود در اوایل انقلاب ، ‏حضرت امام (ره) نیز به این نکته اشاره کرده بودند. علی آقا می گفت : « حکومتی که به رهبری امام هدایت می شود ، ‏عیناً شرایطی را پیش خواهد آورد که اندیشه های حضرت علی (ع) تحقق پیدا کند. یعنی امام به شکلی زندگی مردم را تحت پوشش افکار بلند مرتبه خود قرار خواهد داد که فقری وجود نداشته باشد. و جامعه را به سوی ساختن آن مدینه فاضله ای پیش می برند که روحانیت و معنویت، ‏سرمایه و ثروت را تحت تاثیر و پوشش خود قرار خواهد داد .

‏البته هر کس علی آقا را می دید ، ‏فکر می کرد برای دنیا ارزشی قائل نیست، در صورتی که او دنیا را کشتزار آخرت می دانست و عبادات معنوی عمیق،از رسیدگی به حال محرومان غافلش نمی کرد .

‏پای درد دل این عزیز هم که می نشستیم در پایان محبت های دوستانه اش همیشه یک پرسش بود : « چرا من شهید نمی شوم؟» 

‏هرچند دلمان نمی خواست چنین وجود پربرکت و بزرگواری را از دست بدهیم ، ‏اما ته دلمان می دانستیم که اگر قرار باشد شهدا را از روی لیاقتشان انتخاب بکنند، ‏او یکی از بهترین ماست .

برادری به نام زندی از کرمان آمد اهواز و ظرف بیست وچهار ساعتی که در عملیات بودیم ، به شهادت رسید . علی آقا همیشه می پرسید : « چرا یکی اینطوری است و دیگری باید این همه روز و شب در انتظار شهادت باشد؟» 

‏خدا می داند ما او را شهید زنده ای می دانستیم که باید بماند تا معلم و مربی و دستگیر دیگرانی چون خود شود. هم اینک هستتد کسانی که از شهد شیرین اندیشه او چشیده اند و بوی او را می دهند.

‏اما خدا شاهد است بوی خودش تا دنیا باقیست در مشام همه بچه بسیجیها باقی خواهد ماند . یادم نمی رود روزی که قرار بود در عملیات شرکت کند، ‏گفتم : « علی آقا ، ‏حالا که داری می روی ، ‏اگر به تونیق شهادت رسیدی ، ‏آن دنیا ما را هم فراموش نکن ! خلاصه هوایمان را داشته باش. » بعد ، از او شفاعت خواستیم، چون چهره ای که من می دیدم ، ‏برگشتش محال بود.

‏در برابر، ‏او هم توصیه هایی کرد ، ‏: « اگر ما رفتیم و شهید شدیم ، ‏سعی کنید احکام اسلام در جامعه پیاده شود. جوانها به عبادت ، ‏و خانمها به حجاب روی بیاورند. کاری کنید که اسلام جایگاه واقعی خودش را در قلب همه مردم باز کند.» 

‏عاقبت عملیات والفجر سه که شروع شد ، ‏فهمیدم قرار است علی آقا با سمت بیسیمچی با یکی از گردانها در عملیات شرکت کند. رفتم دنبالش و ساعت پنج بعدازظهر، زمانی که بچه ها برای عملیات آماده می شدند ، در منطقه شیار گاوی پیدایش کردم. دیدم تجهیزاتش را پوشیده و آماده است. گفتم : «علی آقا،  ‏اگر من فرمانده تو هستم ، باید سریع به عقب برگردی .»  

مظلومانه خندید و گفت : « آقا رضا، بحث فرماندهی نیست ؛ من الان عاشقم . اگر تا صبح هم بگویی، من رفتنی هستم. » 

‏خیلی ، با او کلنجار رفتم ، اما دیدم نمی شود . راست هم می گفت . صحبت عشق و فرماندهی با هم جور درنمی آمد . در آخر گفت: «حالا اگر مرا دوست دارید ، اجازه بدهید . چون خدا شاهد است ، دست ‏خودم نیست . من باید بروم ، یکی دیگر مرا می کشاند.»  

‏وقتی خندیدم ، خوشحال شد و به راه افتاد .

‏و رفت ، ‏تا ما عمری بدویم و نتوانیم با کاروانش همپا شویم .


۱-
روایت برادر علیرضا رزم حسینی
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387 ساعت 0:48  توسط   | 


 شهید علی آقا ماهانی

 

 

 

 

فصل نهم ۱

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

‏... دستش را روی چشمش فشار می دهد و دردی را که حالا قطره اشکی شده است و در پهنه صورتش ریخته پاک می کند. فرصتی هست ، تا او آرام شود. حرفی نمی زنم . خودش بهتر می داند از چه کسی باید بگوید . و می گرید :

‏من محمدرضا ایر انمنش هستم . با علی آقا در کرمان آشنا شدم . نمی دانم چه بگویم، فقط می توانم در یک کلمه بگویم او مرا به خودم ‏شناساند و رسم و آئین و شرافت یک انسان مؤمن را به من یاد داد . که ای کاشی لایق و مستحقش باشم . دقیقاً یادم نیست . سال شصت _ شصت ویک بود که در عملیات_ فجر مقدماتی ، مجدداً ایشان را دیدم . آن روزها شنیده بودم برادر سردار حاج قاسم سلیمانی نظر خاصی به ایشان دارد . چون وقتی به جبهه آمد دست و پایش در عملیاتهای گذشته آسیب دیده بود . نظر خاص حاج قاسم هم این بود که می دانست ، اگر علی آقا دوباره به خط مقدم برگردد حتماً شهید می شود . به همین خاطر او را به واحد مخابرات لشکر که آن موقع بنده مسئولش بودم . معرفی کردند. اینجا بود که وقتی اعمال و رفتار ایشان را می دیدم ساعتها به فکر فرومی رفتم . با آمدن ایشان به واحد مخابرات، ‏عاشقان اهل بیت دیگر رهایش نکردند .

‏روزی آقای مصطفی مؤذن  زاده که آن زمان در ستاد لشکر بود، ‏با عجله وارد سنگر ما شد و پرسید :«علی آقا کجاست؟» 

‏گفتم : «در سنگراپراتوری. » رنگ صورتش را که دیدم ، ‏گفتم : « اتفاقی افتاده،  ‏آقا مصطفی؟» 

‏دستش را روی قلبش گذاشت و گفت : «دلم گرفته،  ‏دارم می ترکم . » 

‏فهمیدم برای چه آمده؛ با هم رفتیم طرف سنگرمخابرات . آقا مصطفی که انگار عجله داشت، فوری پرید درون سنگرو از نظرناپدید شد . بیست دقیقه بعد که خواستم وارد سنگر بشوم، صدای روضه علی آقا و هق هق گریه آقا مصطلفی به گوش می رسید .

‏مرهمی بر دل، ‏دل سوختگان بود و کم کم به این واقعیت پی می بردم چون سراغ علی آقا که می رفتی و تقاضای روضه می کردی ،‌‏به همان سادگی رفتار و کردارش شروع می کرد ، بدون اینکه پیچ و تابی به کلمات بدهد یا اغراق کند، اما این صدا آنقدر نافذ بود که جلوی لرزیدن خودش را نمی توانست بگیرد. دعای کمیل یا زیارت عاشورای او هم همین طور بود . طوری می خواندکه جگر آدم می سوخت و دل آدم از دنیا و خوشیهای ظاهری اش کنده می شد. وقتی وسط خواندنش بغض می کرد،‌ ‏می گفتیم : خدایا ، ‏دنیا دیگر بس است، شهادت را نصیبمان کن .

‏واقعاً سرمایه ای عظیم، ‏و وجود بزرگوارش در همه جا موجب برکت بود . در محیطی که علی آقا بود گناه نبود. هر نقطه ضعفی با نظر او اصلاح می شد. به همین خاطر، ‏آمار شهدای مخابرات ، ‏از همه جا بالاتر بود . قدرت جاذبه عجیبی داشت . دوری از او برابر بود با سستی در نماز و عبادت ، ‏سستی در فروتنی یا بعضی اوقات، ‏غیبت . هیچ وقت امر یا نهی نمی کرد . گاهی اوقات که اتفاق یا کاری را برای علی آقا تعریف می کردیم،  ‏اگر تبسم می کرد، ‏می فهمیدیم رضای خدا در آن کار بوده یا هست . اگر سرش  را پایین می اند اخت،  متوجه می شدیم که آن کار مشکوک بوده یا درست نبوده است.

‏در عین حال متواضع بود . یعنی نمی گذاشت لغزشی در عملی به وجود بیاید . از تواضع گفتم یاد ادب و نزاکت او افتا دم .

‏روزی رفتیم «خانه عمه » تا علی آقا با مادرش تماس تلفنی بگیرد . حال و احوالی بپرسد . قبلاً ذکر خیری از واقف خانه عمه بکنم، ‏بعد یک خصلت دیگر از علی آقا را بگویم . خانه عمه ، خانه ای بود که یک مرد خیر اهوازی آن را در اختیار لشکر گذاشته بود . این خانه شامل چنداتاق متاهلی و مجردی و یک خط تلفن بود که بچه ها به دلیل راحتی و رفاهی که در این خانه بود،  اسمش را « خانه عمه » گذاشته بودند.

‏آن روز ، ‏علی آقا شماره را گرفت و با مادرش صحبت کرد . من متوجه رفتارش بودم . دو زانو نشسته بود، مثل اینکه مادرش روبه روی اوست . آنقدر هم متواضعانه و آرامش دهنده گفت وگو می کرد که این آرامش ناخودآگاه به من هم منتقل شد . من هیچ وقت این روز را فراموش نمی کنم. که از پشت تلفن با مادرش چنین با ادب و متواضعانه صحبت کرد .

این بنده خوب فقط خدا را می دید و عشق به ائمه اطهار داشت . دم دمای غروب بود که رفتم سنگر اپراتوری مخابرات که سری به علی آقا بزنم . دیدم همان دست مجروح و فلج شده را روی پوتین گذاشته و با نخ و سوزن مشغول وصله کردن آن است . پوتین او همیشه از قسمت پاشنه زود تر از هر جای دیگر آن پاره می شد و ما غافلان تا آخرین لحظات ‏شهادتش هم ندانستیم که او پاشنه پایش را هم از دست داده است . گفتم: « علی آقا ، ‏پوتین نو که هست، ‏چرا اینقدر خودتان را زحمت می دهید؟ چند سال می خواهید این پوتین را بپوشید؟»‌

‏لبخندی زد و گفت : « فعلاً جان دارد تا جان ما را بگیرد . از یکی دوتا وصله هم بدش نمی آید . » ناگاه به یاد قصه امام متقین افتا دم که وصله بر وصله می زد .

‏دیدن این صحنه ها ساده نیست . باید ببینی ، که وقتی دیدی ، ‏اگه دلت حلقه ای برای اتصال داشته باشد وصل می شوی . بخاطر همین بود که تا دهان باز می کرد مخلصش می شدی . نمونه های زیادی دیده بودم یکبار بعد از عملیات رمضان، ‏تعدادی از بچه های سیستان و بلوچستان به مخابرات لشکر ملحق شدند . اینها کارمندان شرکت مخابرات بودند که به عنوان بی سیم چی،‌‏همراه با رییس اداره به منطقه آمده بودند. بنابر شکل کار ،  ‏بین این بچه ها و آقای کردی که ریس اداره کل مخابرات بود، با علی آقا ارتباط برقرار شد . هوز مدتی نگذشته بود که ایشان یکی از مریدان علی آقا شد . این برای ما طبیعی بود . ما کسی را ندیدیم که دوبار با علی آقا سر یک سفره بنشیند یا شبی را با قرآن در محضر او باشد و دچار انقلاب درونی نگردد .

‏آقای کردی ، ‏مثل همه رزمندگان، کلنگ به دست می گرفت و با بچه ها همراه می شدند . بعد از اینکه ماموریت آنها در منطقه تمام شد ارتباط آقای کردی با علی آقا همچنان ادامه پیدا کرد.

‏دقیقاً باهمین رفتار و کردار که از اعتقادش بود جذب می کرد . خوب یادم هست از زمانی که وارد تیپ شد . هیچ وقت به کسی نگفت بیایید کلاس قرآن بگذارم ، ‏یا چرا نماز صبح را به جماعت نمی خو انید . اهل حرف نبود . اما قبل از نماز صبح وارد مسجد می شد و تا وقت صبحانه سرگرم تلاوت قرآن بود . همین حال،  بچه ها را دگرگون کرد . مخصوصاً وقتی که دیدند مسجدی که اکثر اوقات به دلیل وضعیت منطقه همیشه پر از گرد و غبار  بوده ،حالا از تمیزی برق می زند و بوی خوش آنجا ، ‏دل آدم را جلا می دهد. کم کم نماز جماعت هم با شور و شوق عجیبی برقرار شد . بعد جلسات قرائت و تفسیر قرآن شروع شد و شکلی به خودش گرفت . این تاثیر را در نماز جماعت رزمندگان هم به شکلی دیدیم . آنچنانکه هر روز نزدیک ظهر، ‏علی آقا قبل از اذان وضو می گرفت و به مسجد می رفت . بچه ها وضو گرفتن او را که می دیدند،‌ ‏می فهمیدند وقت نماز است . شکوه این لحظات ، ‏زمانی بود که می دیدیم قبل از اینکه اذان از بلندگو پخش شود، ‏همه در مسجد حاضر بودند .

‏وضعیت ظاهری این مؤمن را هم اگر بخواهم تشریح کنم اینطوری بود که علی آقا به نظافت خیلی اهمیت می داد . وقتی از منطقه به کرمان می آمد،  می دیدی لباس ساده سفیدی به تن کرده ، بوی خوش و ملایم عطری از او به مشام می رسید. هیچ وقت ندیدم موی سر و صورتش از یک اندازه مخصوص کوتاهتر یا بلندتر باشد . برای این کار، ‏شانه سه تیغی خریده بود و همیشه خود را مرتب می کرد.

حرفهایش هم همیشه ساده و پرمعنا بود. ما می دانستیم علی آقا در عملیاتهای گذشته یک دستش فلج شده. بنابراین فکر می کردیم روحیه اش برای انجام بعضی کارها مناسب نیست، یا حداقل ، ‏دیگر آن تحرک سابق را ندارد . اما روزی دیدم همراه مهدی سخی سوار بر موتور می آید . تعجب کردم ، چون علی آقا از دست چپ ، ‏و مهدی سخی از ناحیه دست راست فلج بود . پرسیدم : «شما با این وضعیت چطور موتور سواری می کنید؟‌»‌

‏خندیدند و گفتند: « کلاچ و گاز و ترمز را با همدیگر تقسیم کرده ایم . » 

‏گاهی اوقات ما گم می شویم و نمی توانیم جلو خودمان را ببینیم. بنابراین کارهایی را انجام می دهیم که از نظرخودمان هم باعث تعجب است . این پیش زمینه را می گویم که ذکر می کنم.

‏علی آقا اهل اسراف نبود . البته هیچ وقت کسی را با زبان منع نکرد، چون می دانست این بچه ها اگر کم و زیادی هم بکنند ، ‏چون برای خدا می جنگند، نباید با زبان به آنها بگوید . اما خودش موقع غذا، ‏خرده نانها را با کف دست جمع می کرد و می خورد . عملاً نشان می داد که چگونه باید مصرف کرد .

‏روزی چندنفر مهمان به سنگر ما آمدند. ظهر گذشته بود و در قابلمه کوچک ما قدری غذا مانده بود، اما فکر کردم غذا کم است فوری رفتم مخابرات تا شاید بتوانم از تدارکات چند قوطی کنسرو بگیرم . وقتی برگشتم ، ‏دیدم همه از همان قابلمه ای که به چشم ما کوچک بود ، غذایشان را خورده و سیر شده اند . هم ما از آن قابلمه غذا خورده ‏بودیم ، ‏هم آنها ، همه اینها را به علی آقا گفتم ، ‏توضیح داد هروقت سر سفره می نشینی این زانوهایت را به بغل می گیری ، مثل بنده ای که جلوی مولایش نشسته؟» 

‏گفتم : « بله !»

‏گفت : « پس خدا به خاطر ادبت ، به سفره ات برکت می دهد .»‌ 

‏چه کسانی را دیدیم خدایا ، هنوز باورم نمی شود . یک روز به برادر میرحسینی که خدا با آقا امام حسین محشورش کند، گفتم : «ما نفهمیدیم چطور شد که شما و حاج قاسم ، ‏بعد از اینکه گفتید: از شرکت علی آقا در عملیات جلو گیری کنید، ‏دوباره پشیمان شدید؟ » 

‏پاسخ داد : « شب بود و نیروها را به ستون یک به طرف خط می بردم که دیدم یک نفر عقب تر از همه دنبال ستون می آید . گفتم : « آی برادر بسیجی ‏کی هستی؟ سریعتر!»

‏همین طور که ستون حرکت می کرد، ‏ایستادم تا ببینم کیست.  یکباره چشمم افتاد به علی آقا . خدا می داند تا دیدمش،  زانو هایم سست شد و معذرت خواهی کردم . وقتی دیدم با آن وضع مجروحیت آمده، ‏پشیمان شدم، صورتش را بوسیدم و او همراه ما شد .

‏و آنشب علی آقا رفته بود تا به آرزوی خودش برسد .

‏روزی که خبر شهادت علی آقا را شنیدم، گفتم به منزل او بروم و درد دلی بکنم. رفتم و در کنار مادرش که مرد عارف و بزرگی را تحویل داده بود، نشستم . نمی دانستم از کجا شروع کنم، تسلیت بگویم یا تبریک،  علی آقا در زمان حیات خود همه حرفها را به آخر رسانیده بود . حرف زدن من ، صرفاً برای حرف زدن بود ، وگرنه در نبود چین بزرگواری چه می توانستم بگویم؟از طرفی می دیدم که روحیه مادرش بهتر از من است . بغض که گلویم را فشرد، ‏با ناباوری گفتم : «‌آخر چه کار کردی؟ چه کار کردی که علی آقا اینقدر بلند مرتبه شد؟ »

‏ایشان خیلی آرام نگاهم کردند و ساده گفتند : «مزد علی آقا شهادت بود، ! اگر شهید نمی شد، ‏در حقش ظلم شده بود.» 

‏دست خودم نبود،  ‏بغضم ترکید .

‏و بنده حقیر و سراپا تقصیری مثل من ، ‏وقتی علی آقا شهید شد تازه فهمیدم چه کسی از دست رفته است ،  این بزرگوار یک بار هم نگفت : من قبلاً این کار را کرده ام ، آنجا بوده ام ،  ‏فلان کس را نجات داده ام، یاور ضعیفان بوده ام و ... » هروقت او را می دیدی، ‏انگار طوق گناهی بزرگ را به گردن دارد ، ‏سر به زیر می اند اخت و خودش را کمترین می دانست . یک بار نگفت که این کلیه من در زندانهای ساواک ناقص شده ، ‏یا این تن علیل من شکنجه زیادی دیده، ‏گاهی اوقات با خودم می گویم : خدایا ، او چه بنده ای بود، ‏ما چه بنده ای هستیم . رفیق چندین ساله ما ، ‏از بزرگان خدمت بندگان تو بود و ما نمی دانستیم . رفیق ما پا نداشت ، دست نداشت ، ‏بدن مطهرش پر از ترکش بود و ما بی خبر بودیم، ! چه نارفیقانی بودیم ما ...
۱-روایت محمد رضا ایرانمنش
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387 ساعت 0:32  توسط   | 


 شهید علی آقا ماهانی

 

 

 

 

 

فصل هشتم ۱

 

 

 

 

 

 

 

 

 

‏. . . بنده کجا می توانم حق مطلب را در مورد شهداء ادا کنم؟ آن هم شهیدی به بزرگواری علی آقا ماهانی؟ !

‏به حاج جواد روح اللهی نگاه می کنم . بالای شصت درصد مجروحیت دارد که بخش مهم آن از ناحیه چشم است . حاج جواد دلتنگ تر از آن است که بتواند اشکهایی را بر پهنه صورت نریزد. می گوید : قبل از اینکه با علی آقا آشنا بشوم . با گروهی به سرپرستی برادر اکبر علوی برای یک ماموریت کوتاه به اهواز اعزام شدیم . آن زمان ،‌‏بچه ها که معمولاًکم سن و سال هم بودند و جمعشان،  جمعی ‏حرکتهایی می کردند که بیشتر جنبه تفریح داشت . برادر علوی که این حرکات را می دید ، به خاطر اینکه هم یادی از دوست بزرگوارش علی آقا ماهانی کرده باشد ، هم رفتارهای شایسته یک بسیجی را به گوش همه برساند، با صدای بلند می گفت : «جایت خالی علی آقا، ‏اگه بودی ، فلان حرف را نمی زدی ، ‏یا این کار را نمی کردی و چند تا حدیث بر ایمان می خو اندی . » 

‏به این ترتیب، بچه ها هم با شخصیت شنیدنی علی آقا و هم ‏الگوهای جبهه آشنا شدند .

‏من هرچه از این بزرگوار دیدم، درس عزت و بزرگی و شرف بود،‌ که خدا کند فراموش نکنم مدیون چه کس یا کسانی هستم ! آن زمان که ‏توفیق خدمتگزاری نصیبم شد و به منطقه رفتم . با یک برادر روحانی که ‏الان هم عضو سپاه است در مورد مسائل و تبلیغات ارشادی بچه ها حرف پیش آمد . من گفتم : «حاج آقا ، یک برنامه ریزی یی بکنید تا این بچه ها بیشتر از گذشته با تعالیم بزرگان اسلام آشنا بشوند . کمی هم این بچه ها را نصیحت کنید» 

‏پاسخ داد : « ما اینجا کسی را داریم که راه رفتنش ، خوا بیدنش، ‏رفتارش، کلامش، نگاهش و همه وجودش الگوی صامت . من تا ‏زمانی که این بنده خدا در اینجا هست ، چطور می توانم بچه ها را ‏نصیحت کنم؟ شما این مطلب را به این برادرمان بگویید . حتماً با نفوذ ‏کلامی که دارند،  بیشتر از بنده مثمرخواهند بود . » 

‏برسیدم : « حاج آقا چه کسی را می گویند؟» 

‏گفتند : « علی آقا ماهانی . » 

‏تو همین روزهایی که افتخار نوکری بچه های بسیج را داشتم .

‏مدتی هم مسئولیت تدارکات مخابرات منطقه با من بود . خیلی دلم می خواست علی آقا بیاید،‌ لباسی یا چیزی از بنده بخواهد،  چون هروقت او را می دیدی ، لباس بسیجی رنگ و رو رفته ای تنش بود که از ‏بس شسته شده بود،‌ کم کم داشت نخ نما می شد ‏روزی دیدم زیرپوش سفیدی را به دست گرفته ، می آید . گفتم : « این چیه علی آقا؟ » 

‏گفت : « پشت حمام صحرایی افتاده بود . اگه اجازه بدهید ، می خواهم استفاده کنم . واقعاً حیف است دور انداخته شود . » 

‏هر وقت می گفتیم بیا سهمت را بگیر، می گفت : « اینها سهم بچه های زحمتکش بسیج است،  نه من . » 

‏برخورد این عزیز چطور است،  اگر تمام سختی های دنیا را به دوش او بیندازی،‌ چون اعتقاد راسخ دارد که بچه های جنگ مردان واقعی راه خدا هستند،  می گوید کم است .

‏همه بچه های منطقه با شهردار سنگر آشنا بودند . وقتی علی آقا شهردار می شد،  بدون اینکه فرصت کمک به ما بدهد،‌ کارهایش را انجام می داد . و چقدر دقیق ! اما وقتی دیگران شهردار می شدند، می آمد آستینها را بالا می زد ،‌بسم الله می گفت یا صلوات می فرستاد و مشغول مثلأ شستن ظروف غذا می شد . هرچه بچه ها مانع می شدند و اصرار می کردند، علی آقا گوش نمی کرد و ضمن کار می گفت : «من فقط به شما کمک می کنم . کمک از من ، ثوابش مال شما . » 

‏همیشه کمک از او بود و شرمندگی از ما .

‏از طهارت و پاکی او بگویم . هرچند برای آدمی به آن درجه از ایمان طبیعی بود . اما دیدن این آدمها هم خودش سعادتی بود . یادم است به مرور دیگر تجدید وضوی علی آقا هیچ وقت باعث تعجب کسی نمی شد ؛ چون همیشه سعی می کرد با وضو باشد. یک بار که برای مرخصی به کرمان با هم همسفر بودیم،‌‏وقتی اتوبوس ایستاد، تجدید وضویی کرد و در جای خود نشست . تقریباً نیمه های شب بود که هنوز چانه من از صحبت تکان می خورد . علی آقا گفت : « جواد ، تو خسته ای،‌ ‏بگیر بخواب . » 

‏متوجه نشدم ،‌ فکر کردم خودش خسته است و می خواهد من کمتر حرف بزنم . در چرت بودم که حرکات سایه واری روی پلکم را سنگین کرد . زیر چشمی که نگاه کردم ، دیدم علی آقا مهر را با دست به پیشانی گذاشته و کمی خم شد، ‏فکر می کنم حالت سجده بود . متوجه نشدم در حال خواندن نماز شب است . مسافران اتوبوس در خوابی عمیق فرو رفته بودند و زمزمه دعای عارفا نه خواب را از سرم پرانده بود .

‏بیا حالا برگردیم عقب و برویم در قلب گرما . خدایا، ما چی می دیدیم؟

‏ماه رمضان بود و گرمای پنجاه درجه اهواز . لشکر هم روزه داری را به خاطر حفظ سلامت بچه ها ممنوع کرده بود . واقعاً اگر در هر چند دقیقه ، ‏لیوانی آب نمی خوردی، گلویت از گرما خشک می شد و از گرمازدگی به حالت مرگ می افتادی .

‏همین روزها علی آقا آمد و تاکید کرد که کسی نفهمد . بعد آهسته گفت تا آخر ماه مبارک، مهمان شما هستم . خیلی خوشحال شدم که برای آدمی با صلابت کوه، ‏کاری انجام می دهم . هر روز کمپوتی برای سحر تحویلش می دادم و از خدا می خواستم در این گرمای کشنده یاری اش کند . سر سفره همیشه جایی خالی بود و بچه ها دائم سراغش را می گرفتند . اما چون قسم خورده بودم که از روزه داری اش چیزی نگویم، می گفتم موقع ناهار می رود پیش فلان کس . خودم باور نمی کردم حتی چهار روز طاقت بیاورد : اما بعد از سی روز،  ‏با ضعفی در چهره و نگاهی روحانی آمد و گفت : «خدا اجرت بده. »

‏حاصل ارتباط این شده بود،  ‏که این آدم بخش بزرگی از نیازهای روحی مرا برآورده می کرد . باور نمی کنید که اگر بگویم مثل اندیشه و ‏فکر من بود . یادم است در بحبوحه انقلاب،  یعنی پیش از ورود حضرت ‏امام به ایران ، کتابهایی را از مقابل دانشگاه تهران خریده  بودم که بعداً  ‏متوجه شدم ، تعدادی از آنها به درد نمی خورند . یا شعار بیخود داده اند ، یا همسو با اندیشه های مردم این مملکت نیست . حقیقت مطلب،  آراء و ‏عقاید خیلی از نویسنده ها را هم نمی شناختم . با شروع جنگ تحمیلی ‏هم این فرصت تقریباّ از من گرفته شده بود،  از جهتی، خودم را هم دارای این صلاحیت نمی دانستم که کتابها را پاکسازی کنم . نمی دانستم چه کار کنم . خجالت می کشیدم . به کسی بگویم تا کمکم کند .

‏روزی اتفاقاّ درهمین فکر بودم که علی آقا وارد شد،  ‏از همان جلوی در تا چشمش به کتابها افتاد،  گفت : «جواد، می خواهی کتابهایت را پاکسازی کنم .»

 ‏زبانم قفل شد . نمی دانستم چه بگویم. .

‏قلب بررگی داشت،  پر از محبت . عرض کردم که یکبار سعادتی نصیبم شد و این دو تا چشم را گذ اشتیم به طبق اخلاص . آنروزها مجروح بودم و جلوی ساختمان مخابرات نشسته بودم و با بینایی کمی ‏که داشتم،  به بچه ها و علی آقا نگاه می کردم .  آن روزها چشمانم به ‏شدت آسیب دیده بود و تحرک زیادی نداشتم . درهمان حال آرزو کردم که کاش من هم می تو انستم با این بچه ها والیبال بازی کنم . احساس تنهایی عجیبی می کردم .

‏بعد از بازی، علی آقا آمد و دست اند اخت گردنم و گفت : « جواد،  وسط بازی می خواستم ول کنم و بیایم ، که دیدم علیزاده کنارت نشسته . تو بازی،  همه فکرم پیش تو بود.»  

‏با خودم گفتم : خدایا ، این پسر چقدر آقا است !

‏آن روزها وقتی می دید من از ناحیه چشم مشکل دارم از آنجایی که با قرآن انسی داشتیم ،اگر روزی صدای تلاوت قرآن را نمی شنیدم ، در عذااب بودم . آن زمان که به خاطر جراحت چشم نمی تو انستم کلمات مبارک قرآن را ببینم ، علی آقا چند آیه ای می خواند و من گوش می کردم .

‏روزی گفت : «جواد ، اگر کلمات بزرگ باشند،  مثلاً با ماژیک درشت نوشته بشوند ،می توانی ببینی؟»

‏گفتم : « بله ! »

‏لبخندی زد و گفت : « خیلی خوب شد ، اگر از این عملیات زنده برگشتم ، یک قرآن با خط درشت برایت می نویسم.»  که قسمت نشد . اما تا زمانی که افتخار داشتم در کنار ایشان باشم . مدام روزگارم متحول می شد. 

در منطقه ذبیدات که بودیم ، یکی از بچه ها تعریف کرد :

‏_ بعد از نماز جماعت دیدم علی آقا نشسته است و ذکر می گوید . بعد از ذکر،  نگاهی به انگشتان دستش کرد و گفت : « بد نیست ما هم ‏یک انگشتری عقیق بخریم . ثواب دارد . » 

‏نماز و تعقیباتش که تمام شد ، از مسجد بیرون رفت . جلوی سنگر‏مخابرات ، برادر رزمنده ای به نام یوسف شریف که بعدها به فیض ‏شهادت رسید ، یک انگشتری به دست گرفته بود و انتظار علی اقا را ‏می کشید .

‏وقتی علی آقا را می بیند،  با عجله پیش می رود و می گوید : « این ‏انگشتری مال شماست . »

‏علی آقا اول قبول نمی کند ؛ اما بعد از اصرار و پافشاری یوسف شریف ،  انگشتری را می گیرد . شریف  می گوید : « این انگشتری را ‏پیرزنی در جیرفت به من داد و گفت که این را به یکی از رزمندگان بدهم ؛ چه کسی بهتر از شما؟» 

اما این انگشتری به خاطر طبع سخاوتمند علی آقا دست به دست گشت تا به علی حاجبی و برادر کریمی رسیدکه بعداً تعریف کرد که این ‏انگشتری در سپاه ساری، گم شا که گم شد . ناشناس آمد و ناگهان ناپدید  شد.

خدا می داند که بزرگوار و مظلوم بود . به یاد دارم از بین ما دو تا ، قرار شد علی آقا به عنوان بیسیمچی در منطقه عملیاتی مهران بماند و من برگردم . معمولاً‌ قبل از عملیات،  ‏همه رزمنده ها همدیگر را بغل می کنند و خلاصه شور حالی دارد، لحظات وداع این یاران گریه می کردند و همدیگر را می بوسیدند ، از هم حلالیت می طلبیدند ، تقاضای ‏شفاعت می کردند، می گریستند و خلاصه ، شور و حالی بود . بچه ها می دانستند علی آقا بسیار مؤمن و پاک است، به همین خاطر، بیشتر بچه ها او را در بغل می گرفتند و از اوتقاضا می کرددأ که اگر شهید شد، شفاعتشان کند . علی آقا که همیشه خودش را کوچکترین می دانست ،اظهار تواضع می کرد و می گفت : ما کی هستیم که شفیع شما باشیم و حرفهایی از این دست .

‏یک بار هم وقتی همه رزمنده ها به دورش جمع شدند و تقاضای شفاعت کردند، برای بالابردن روحیه بچه ها گفت : «من قول نمی دهم ، چون آدم بدقولی هستم .»

‏با این حرف،  گل لبخند بچه ها شکفت .

‏خلاصه ، این شهدا، ‏رفتند و با باقیات عمل صالح و نوع نگاهشان به دنیا ، گفتند که ، ما در خودمان دقت کنیم . نشانه بودند این بزرگواران به یادم مانده هروقت حرفی از شهادت به میان می آمد،  علی آقا می گفت :  « دوست دارم مثل آقا امام حسین شهید بشوم . »‌

‏بعد از اینکه ایشان به فیض عظمای شهادت نائل آمد . یکی از برادران رزمنده به نام محمد حسین فتحعلی شاهی را دیدم که تعریف می کرد :

‏_ خواب دیدم پیکر پاک علی آقا را در کرمان تشییع می کنند . وقتی تابوت را به زمین گذاشتند، رفتم و روی جنازه را کنار زم . دست اندا ختم زیر سر علی آقا . سرش را که بلند کردم ، سر از بدن جدا شد . من هم سرش را چند بار برداشتم و بوسیدم . هربار که سرش را برای بوسیدن برمی داشتم ، از تن جدا می شد ، اما وقتی دوباره به تابوت می گذاشتم، به بدن می چسبید . وقتی حرفهای او را شنیدم ، یقین پیدا کردم چون سرورش آقا امام حسین(علیه السلام) به شهادت رسیده است.


۱-روایت از اکبر علوی رضوی
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387 ساعت 0:20  توسط   | 


شهید علی آقا ماهانی 

 

 

 

فصل هفتم ۱

 

 

 

 

 

 

 

 

 

‏. . . بنده کجا می توانم حق مطلب را در مورد شهدا، ادا کنم؟ آن هم شهیدی به بزرگواری علی آقا ماهانی؟ !

‏به حاج جواد روح اللهی نگاه می کنم . بالای شصت درصد مجروحیت دارد که بخش مهم آن از ناحیه چشم است . حاج جواد دلتنگ تر از آن است که بتواند اشکهایی را بر پهنه صورت نریزد. می گوید : قبل از اینکه با علی آقا آشنا بشوم . با گروهی به سرپرستی برادر اکبر علوی برای یک ماموریت کوتاه به اهواز اعزام شدیم . آن زمان ،‌‏بچه ها که معمولاًکم سن و سال هم بودند و جمعشان،  جمعی ‏حرکتهایی می کردند که بیشتر جنبه تفریح داشت . برادر علوی که این حرکات را می دید ، به خاطر اینکه هم یادی از دوست بزرگوارش علی آقا ماهانی کرده باشد ، هم رفتارهای شایسته یک بسیجی را به گوش همه برساند، با صدای بلند می گفت : «جایت خالی علی آقا، ‏اگه بودی ، فلان حرف را نمی زدی ، ‏یا این کار را نمی کردی و چند تا حدیث بر ایمان می خو اندی . » 

‏به این ترتیب، بچه ها هم با شخصیت شنیدنی علی آقا و هم ‏الگوهای جبهه آشنا شدند .

‏من هرچه از این بزرگوار دیدم، درس عزت و بزرگی و شرف بود،‌ که خدا کند فراموش نکنم مدیون چه کس یا کسانی هستم ! آن زمان که ‏توفیق خدمتگزاری نصیبم شد و به منطقه رفتم . با یک برادر روحانی که ‏الان هم عضو سپاه است در مورد مسائل و تبلیغات ارشادی بچه ها حرف پیش آمد . من گفتم : «حاج آقا ، یک برنامه ریزی یی بکنید تا این بچه ها بیشتر از گذشته با تعالیم بزرگان اسلام آشنا بشوند . کمی هم این بچه ها را نصیحت کنید» 

‏پاسخ داد : « ما اینجا کسی را داریم که راه رفتنش ، خوا بیدنش، ‏رفتارش، کلامش، نگاهش و همه وجودش الگوی صامت . من تا ‏زمانی که این بنده خدا در اینجا هست ، چطور می توانم بچه ها را ‏نصیحت کنم؟ شما این مطلب را به این برادرمان بگویید . حتماً با نفوذ ‏کلامی که دارند،  بیشتر از بنده مثمرخواهند بود . » 

‏برسیدم : « حاج آقا چه کسی را می گویند؟»  شهید علی آقا ماهانی و برادر جانباز عزیز جواد آقا روح اللهی

 

‏گفتند : « علی آقا ماهانی . » 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

‏تو همین روزهایی که افتخار نوکری بچه های بسیج را داشتم .

‏مدتی هم مسئولیت تدارکات مخابرات منطقه با من بود . خیلی دلم می خواست علی آقا بیاید،‌ لباسی یا چیزی از بنده بخواهد،  چون هروقت او را می دیدی ، لباس بسیجی رنگ و رو رفته ای تنش بود که از ‏بس شسته شده بود،‌ کم کم داشت نخ نما می شد ‏روزی دیدم زیرپوش سفیدی را به دست گرفته ، می آید . گفتم : « این چیه علی آقا؟ » 

‏گفت : « پشت حمام صحرایی افتاده بود . اگه اجازه بدهید ، می خواهم استفاده کنم . واقعاً حیف است دور انداخته شود . » 

‏هر وقت می گفتیم بیا سهمت را بگیر، می گفت : « اینها سهم بچه های زحمتکش بسیج است،  نه من . » 

‏برخورد این عزیز چطور است،  اگر تمام سختی های دنیا را به دوش او بیندازی،‌ چون اعتقاد راسخ دارد که بچه های جنگ مردان واقعی راه خدا هستند،  می گوید کم است .

‏همه بچه های منطقه با شهردار سنگر آشنا بودند . وقتی علی آقا شهردار می شد،  بدون اینکه فرصت کمک به ما بدهد،‌ کارهایش را انجام می داد . و چقدر دقیق ! اما وقتی دیگران شهردار می شدند، می آمد آستینها را بالا می زد ،‌بسم الله می گفت یا صلوات می فرستاد و مشغول مثلأ شستن ظروف غذا می شد . هرچه بچه ها مانع می شدند و اصرار می کردند، علی آقا گوش نمی کرد و ضمن کار می گفت : «من فقط به شما کمک می کنم . کمک از من ، ثوابش مال شما . » 

‏همیشه کمک از او بود و شرمندگی از ما .

‏از طهارت و پاکی او بگویم . هرچند برای آدمی به آن درجه از ایمان طبیعی بود . اما دیدن این آدمها هم خودش سعادتی بود . یادم است به مرور دیگر تجدید وضوی علی آقا هیچ وقت باعث تعجب کسی نمی شد ؛ چون همیشه سعی می کرد با وضو باشد. یک بار که برای مرخصی به کرمان با هم همسفر بودیم،‌‏وقتی اتوبوس ایستاد، تجدید وضویی کرد و در جای خود نشست . تقریباً نیمه های شب بود که هنوز چانه من از صحبت تکان می خورد . علی آقا گفت : « جواد ، تو خسته ای،‌ ‏بگیر بخواب . » 

‏متوجه نشدم ،‌ فکر کردم خودش خسته است و می خواهد من کمتر حرف بزنم . در چرت بودم که حرکات سایه واری روی پلکم را سنگین کرد . زیر چشمی که نگاه کردم ، دیدم علی آقا مهر را با دست به پیشانی گذاشته و کمی خم شد، ‏فکر می کنم حالت سجده بود . متوجه نشدم در حال خواندن نماز شب است . مسافران اتوبوس در خوابی عمیق فرو رفته بودند و زمزمه دعای عارفا نه خواب را از سرم پرانده بود .

‏بیا حالا برگردیم عقب و برویم در قلب گرما . خدایا، ما چی می دیدیم؟

‏ماه رمضان بود و گرمای پنجاه درجه اهواز . لشکر هم روزه داری را به خاطر حفظ سلامت بچه ها ممنوع کرده بود . واقعاً اگر در هر چند دقیقه ، ‏لیوانی آب نمی خوردی، گلویت از گرما خشک می شد و از گرمازدگی به حالت مرگ می افتادی .

‏همین روزها علی آقا آمد و تاکید کرد که کسی نفهمد . بعد آهسته گفت تا آخر ماه مبارک، مهمان شما هستم . خیلی خوشحال شدم که برای آدمی با صلابت کوه، ‏کاری انجام می دهم . هر روز کمپوتی برای سحر تحویلش می دادم و از خدا می خواستم در این گرمای کشنده یاری اش کند . سر سفره همیشه جایی خالی بود و بچه ها دائم سراغش را می گرفتند . اما چون قسم خورده بودم که از روزه داری اش چیزی نگویم، می گفتم موقع ناهار می رود پیش فلان کس . خودم باور نمی کردم حتی چهار روز طاقت بیاورد : اما بعد از سی روز،  ‏با ضعفی در چهره و نگاهی روحانی آمد و گفت : «خدا اجرت بده. »

‏حاصل ارتباط این شده بود،  ‏که این آدم بخش بزرگی از نیازهای روحی مرا برآورده می کرد . باور نمی کنید که اگر بگویم مثل اندیشه و ‏فکر من بود . یادم است در بحبوحه انقلاب،  یعنی پیش از ورود حضرت ‏امام به ایران ، کتابهایی را از مقابل دانشگاه تهران خریده  بودم که بعداً  ‏متوجه شدم ، تعدادی از آنها به درد نمی خورند . یا شعار بیخود داده اند ، یا همسو با اندیشه های مردم این مملکت نیست . حقیقت مطلب،  آراء و ‏عقاید خیلی از نویسنده ها را هم نمی شناختم . با شروع جنگ تحمیلی ‏هم این فرصت تقریباّ از من گرفته شده بود،  از جهتی، خودم را هم دارای این صلاحیت نمی دانستم که کتابها را پاکسازی کنم . نمی دانستم چه کار کنم . خجالت می کشیدم . به کسی بگویم تا کمکم کند .

‏روزی اتفاقاّ درهمین فکر بودم که علی آقا وارد شد،  ‏از همان جلوی در تا چشمش به کتابها افتاد،  گفت : «جواد، می خواهی کتابهایت را پاکسازی کنم .»

 ‏زبانم قفل شد . نمی دانستم چه بگویم. .

‏قلب بررگی داشت،  پر از محبت . عرض کردم که یکبار سعادتی نصیبم شد و این دو تا چشم را گذ اشتیم به طبق اخلاص . آنروزها مجروح بودم و جلوی ساختمان مخابرات نشسته بودم و با بینایی کمی ‏که داشتم،  به بچه ها و علی آقا نگاه می کردم .  آن روزها چشمانم به ‏شدت آسیب دیده بود و تحرک زیادی نداشتم . درهمان حال آرزو کردم که کاش من هم می تو انستم با این بچه ها والیبال بازی کنم . احساس تنهایی عجیبی می کردم .

‏بعد از بازی، علی آقا آمد و دست اند اخت گردنم و گفت : « جواد،  وسط بازی می خواستم ول کنم و بیایم ، که دیدم علیزاده کنارت نشسته . تو بازی،  همه فکرم پیش تو بود.»  

‏با خودم گفتم : خدایا ، این پسر چقدر آقا است !

‏آن روزها وقتی می دید من از ناحیه چشم مشکل دارم از آنجایی که با قرآن انسی داشتیم ،اگر روزی صدای تلاوت قرآن را نمی شنیدم ، در عذااب بودم . آن زمان که به خاطر جراحت چشم نمی تو انستم کلمات مبارک قرآن را ببینم ، علی آقا چند آیه ای می خواند و من گوش می کردم .

‏روزی گفت : «جواد ، اگر کلمات بزرگ باشند،  مثلاً با ماژیک درشت نوشته بشوند ،می توانی ببینی؟»

‏گفتم : « بله ! »

‏لبخندی زد و گفت : « خیلی خوب شد ، اگر از این عملیات زنده برگشتم ، یک قرآن با خط درشت برایت می نویسم.»  که قسمت نشد . اما تا زمانی که افتخار داشتم در کنار ایشان باشم . مدام روزگارم متحول می شد. 

در منطقه ذبیدات که بودیم ، یکی از بچه ها تعریف کرد :

‏_ بعد از نماز جماعت دیدم علی آقا نشسته است و ذکر می گوید . بعد از ذکر،  نگاهی به انگشتان دستش کرد و گفت : « بد نیست ما هم ‏یک انگشتری عقیق بخریم . ثواب دارد . » 

‏نماز و تعقیباتش که تمام شد ، از مسجد بیرون رفت . جلوی سنگر‏مخابرات ، برادر رزمنده ای به نام یوسف شریف که بعدها به فیض ‏شهادت رسید ، یک انگشتری به دست گرفته بود و انتظار علی اقا را ‏می کشید .

‏وقتی علی آقا را می بیند،  با عجله پیش می رود و می گوید : « این ‏انگشتری مال شماست . »

‏علی آقا اول قبول نمی کند ؛ اما بعد از اصرار و پافشاری یوسف شریف ،  انگشتری را می گیرد . شریف  می گوید : « این انگشتری را ‏پیرزنی در جیرفت به من داد و گفت که این را به یکی از رزمندگان بدهم ؛ چه کسی بهتر از شما؟» 

اما این انگشتری به خاطر طبع سخاوتمند علی آقا دست به دست گشت تا به علی حاجبی و برادر کریمی رسیدکه بعداً تعریف کرد که این ‏انگشتری در سپاه ساری، گم شا که گم شد . ناشناس آمد و ناگهان ناپدید  شد.

خدا می داند که بزرگوار و مظلوم بود . به یاد دارم از بین ما دو تا ، قرار شد علی آقا به عنوان بیسیمچی در منطقه عملیاتی مهران بماند و من برگردم . معمولاً‌ قبل از عملیات،  ‏همه رزمنده ها همدیگر را بغل می کنند و خلاصه شور حالی دارد، لحظات وداع این یاران گریه می کردند و همدیگر را می بوسیدند ، از هم حلالیت می طلبیدند ، تقاضای ‏شفاعت می کردند، می گریستند و خلاصه ، شور و حالی بود . بچه ها می دانستند علی آقا بسیار مؤمن و پاک است، به همین خاطر، بیشتر بچه ها او را در بغل می گرفتند و از اوتقاضا می کرددأ که اگر شهید شد، شفاعتشان کند . علی آقا که همیشه خودش را کوچکترین می دانست ،اظهار تواضع می کرد و می گفت : ما کی هستیم که شفیع شما باشیم و حرفهایی از این دست .

‏یک بار هم وقتی همه رزمنده ها به دورش جمع شدند و تقاضای شفاعت کردند، برای بالابردن روحیه بچه ها گفت : «من قول نمی دهم ، چون آدم بدقولی هستم .»

‏با این حرف،  گل لبخند بچه ها شکفت .

‏خلاصه ، این شهدا، ‏رفتند و با باقیات عمل صالح و نوع نگاهشان به دنیا ، گفتند که ، ما در خودمان دقت کنیم . نشانه بودند این بزرگواران به یادم مانده هروقت حرفی از شهادت به میان می آمد،  علی آقا می گفت :  « دوست دارم مثل آقا امام حسین شهید بشوم . »‌

‏بعد از اینکه ایشان به فیض عظمای شهادت نائل آمد . یکی از برادران رزمنده به نام محمد حسین فتحعلی شاهی را دیدم که تعریف می کرد :

‏_ خواب دیدم پیکر پاک علی آقا را در کرمان تشییع می کنند . وقتی تابوت را به زمین گذاشتند، رفتم و روی جنازه را کنار زم . دست اندا ختم زیر سر علی آقا . سرش را که بلند کردم ، سر از بدن جدا شد . من هم سرش را چند بار برداشتم و بوسیدم . هربار که سرش را برای بوسیدن برمی داشتم ، از تن جدا می شد ، اما وقتی دوباره به تابوت می گذاشتم، به بدن می چسبید . وقتی حرفهای او را شنیدم ، یقین پیدا کردم چون سرورش آقا امام حسین(علیه السلام) به شهادت رسیده است.


۱-روایت حاج جواد روح اللهی

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387 ساعت 0:12  توسط   | 


شهید علی آقا ماهانی

 

 

فصل ششم ۱

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در فکر فرو رفته است و آرام با دست به زانو می کوبد . می گوید از کجا شروع کنم و چه بگویم که حق شایسته این بزرگوار از زبان حقیری مثل من ضایع نشود؟ لبش از بغضی مانده در گلو می لرزد و می گوید حاج حمید شفیعی هستم. آن موقع فرمانده گردان بودم . در خانه شهید ناصر فولادی بود که با او آشنا شدم  آ‏ن روزها بچه های حزب اللهی در کلاس قرآنی که علی آقا دایر کرده بود  جمع می شدند. یک شب که توفیق پیدا کردم ، ‏رفتم و حرفهای ایشان را شنیدم . همان یک بار تاثیر صدسال عبادت به من دست داد . فهمیدم خودش  است . از آن پاشنه کشیده هایی که تا آخر می گوید یا حسین !!

‏مدتی از این آشنایی می گذشت که جنگ گسترش پیدا کرد . حالا ما داریم روز به روز چهره واقعی ایشان را می شناسیم . البته من که لایق شناسایی چنین بزرگانی نبودم فقط دیدم . آن زمان جزیره مینو بودیم. خدا رحمت کند آقای مصطفی موحدی را . او عصرها تیربار کالیبر پنجاه را برمی داشت،  ‏به دوش می اند اخت و حرکت می کرد . خیلی قوی بود . من هم مهمات را برمی داشتم و با هم می رفتیم در مسیر اروند که آن موقع ستون پنجم سعی می کرد با شنا به این طرف بیاید و ضربه بزند .

‏روزی طبق معمول با برادر موحدی برای کنترل سنگرها و مسیر رفتیم که دیدم علی آقا هشت_ نه نفر از بچه ها را دور خودش جمع کرده است و برایشان قرآن می خواند .

‏برادر موحدی رفت تیربار را کار بگذارد : من گفتم به جمع صمیمی بچه ها عرض ادبی بکنم . نرسیده به بچه ها دیدم پوست هندوانه بزرگی به زمین افتاده . تعجب کردم ؛ چون آن زمان تدارکات به این سادگیها نبود که بتوانند هندوانه به جزیره بیاورند . سلامی کردم و گفتم : «بچه ها خیراست ! هندوانه از کجا رسیده؟»

‏گفتند : « از دعای علی آقا . » 

‏بعد تعریف کردند : «کلاس قرآن علی آقا که تمام شد، ‏هرکس هوس چیزی کرد ؛ اما علی آقا گفت : «در این گرما اگر خدا برساند، فقط یک هندوانه خنک می چسبد.» 

‏چند دقیقه ای نگذشته بود که چشم یکی از بچه ها به هندوانه بزرگی در آب نهر افتاد . اول فکر کردیم پوست هندوانه است ؟ اما وقتی با تکان چوبی آن را از نهر بیرون آوردیم ،دیدیم هندوانه ای با هفت_هشت کیلو وزن ، به محض اینکه علی آقا هندوانه را دید ،‏با دست به سرش کوبید و فرار کرد . آن لحظه هم شرمنده و سر به پایین نشسته بود،  ‏انگار خجالت می کشید در چشم کسی نگاه کند . من آنجا با روح بلند او آشنا شدم و دانستم که روزگاری یکی از مردان نمونه جنگ خواهد شد .

‏درست،  ‏همانطور شد،  ‏که فکر می کردم . نه اینکه من خیلی می دانستم ، ‏آدمهای برجسته با همان نگاه اول شناخته می شوندا ، ‏اینها چیزی را انتقال می دهند که آدم را منقلب می کند . خیلی از بچه های دوران جنگ دارای چنین خصوصیاتی هستند. طرز رفتار و برخورد اینها طوری است که انگار به درون تو مسلط هستند . در کنار اینها نمی شود سهل انگار و باری به هر جهت عمل کرد همچنان که با علی آقا نمی شد ساده برخورد کرد . این را همه بچه هایی که با او ارتباط داشتند، می دانستند . البته خودش چیزی نمی گفت که با من چنین و چنان کنید یا نکنید؛  اما نگاه هیبت آمیزش چنین تاثیری داشت .

‏کسی را می شناختم ، ‏که در نبود او چیزی گفته بود . وقتی می خواستیم پیش علی آقا برویم ، ‏نمی آمد . می گفت : « خجالت می کشم . اگر علی آقا نگاه کند ، ‏همه چیز را می فهمد . » 

‏روزی قرار بود همراه برادر نصری به دیدار حضرت امام (ره) برویم . وقتی به تهران رسیدیم ، ‏برادر نصری خیلی جدی گفت : «من نمی آیم . » 

‏گفتیم : «چرا؟ »‌

‏گفت : « شما این امام را نمی شناسید . ایشان اگر نگاه کند،  همه را می شناسد . من هم یک خرابکاری یی کرده ام و می ترسم . » 

‏درست یک ساعت التماس کردیم تا راضی شد بیاید . ما نسبت به علی آقا هم همین احساس را داشتیم . اعمال و کردارش هم همینطور بود . گزافه گویی نمی کرد . وقتی می گفت من این کار را می توانم انجام بدهم ، ‏یقین داشتم که می تواند . تصور کنید کسی را که از بس به نفس خودش  پشت پا زده و در راه خدا دویده ، ‏پنجاه کیلو بیشتر وزن ندارد و جثه اش چنان ضعیف است که هرباوری را از آدم می گیرد . باور نمی کردیم این همان علی آقایی باشد که ما می شناسیم! چندین کیلو بار بی سیم و نرده بام پنج-شش متری بدبار را کیلومترها ویکنفس تا میدان مین می برد؛  طوری که صدگام جلوتر از همه بود!

‏علی آقا ، ‏دست پرورده مولایش امیرالمؤمین بود که با نان خشکی چنان کارهای بزرگی می کرد .

‏و ما خوشحالیم که جنگ برای ما این نعمت را هم داشت که ما امثال ‏علی آقا و روحیات معنوی آنان را بشناسیم . 

‏برادر یوسف اللهی بعد از شهادت حسین صادقی و اکبر موسی پور که در آبهای اروند گم شده بودند ، ‏گفت : « انشاءالله فردا نتیجه پیداشدن یا نشدن بچه ها را به شما می دهم . »

‏او موقع خواب سوره حمد را می خواند و می خوا بید . نه سوره حمد«ی»  که نشود از آن خدا را دید . خدا را دیده بود که فردا آمد و گفت : « شب دهم،‌ حسین صادقی و شب سیزدهم ، ‏اکبر و حسین را آب به کناره اروند می آورد .

همین طور هم شد. یوسف الهی چطور چنین پیشگویی کرد، نمی دانم، اما علی آقا از امثال او در این کرا مات، پیشتر بود .

‏این جنگ در بطن خودش آدمهایی بزرگ را پرورش داد . اینها نمونه های بارزش بودند که رسیدند و گذشتد بی آنکه بخواهد عرض اندام و اندیشه کنند .

‏گاهی در طول جنگ شایع می شد که کسی امام زمان را دیده . مطلب را که دنبال می کردیم ،می فهمیدیم که شایعه ایی دروغ بوده است . علی آقا هم هروقت از این حرفها می شنید، ‏ناراحت می شد و جلسه را ترک می کرد . طلبه شهید اکبر زاده می گفت : ‏_ خدمت آقای مشکینی رسیدیم و این ماجرا را گفتیم. ایشان گفتند: «هرکس ادعا کرد که من امام زمان را دیده ام ، ‏بدانید درو غ می گوید.»

‏ما می دانستیم کسانی که مفتخر به مقام زیارت می شوند، ‏اهل تظاهر و خودنمایی نیستند.

‏این است مقام تشرف . پس در کنار او که قرار می گرفتی باید عوض می شد . مگر می شود زیر نور قرار بگیری و اطراف خودت را نبینی؟ من خودم در نزد او بی حساب حرف نمی زدم . او ساده محبت می کرد . باتوجه به اینکه دریایی از علم و معرفت بود بدون اطلاع نمی شد در حضور او حرفی زد . باعث خجالت می شد . همین صفت ، ‏بچه ها را اهل ‏خودداری از صحبت ناآگاهانه کرده بود . اگر از موضوع مطلع ‏بودی ، ‏جرأت می کردی نزد او صحبت کنی ، ‏وگرنه ، ‏نه .

‏بعد می بینی همین آدم دلی مثل چشمه ای زلال و پاک است ، که با تلنگری به رقت می افتد . وقتی روضه می خواند، دل که هیچ ، ‏فضای اخلاقی آن محیط هم تغییر می کرد . آدم عاشق میشد . فکر می کرد دیگر هیچ چیز باعث آزارش نمی شود . اصلاً غیر از روضه های پشت جبهه بود . بچه ها ‏هم عاشق بودند؛ طوری که وقتی علی آقا صحنه ای از کربلا را می گفت ، ‏زار زار گریه می کردند . اسم قرآن می آمد ، ‏اشک می ریختند . آیه خوانده می شد ، به سرو صورت خود می زدند . اینهمه کلام او مؤثر بود . یکبار در عملیاتی بنا به مصلحت قرار شد عقب نشینی کنیم؛ اما قلباً ناراحت بودیم .

‏همین طور که برمی گشتیم ، دیدیم نمی توانیم قدم از قدم برداریم؛ از بس درد داشتیم . علی آقا که متوجه شده بود ، ‏با آن صدای پر سوز و دردمند شروع کرد به روضه خوانی . غوغایی به پا شد که نپرس . خودش هم گریه کرد، چنان که خاک زیر پایش خیس شده بود . روضه که تمام شد و دلها آرام گرفت ، ‏انگار هیچ اتفاقی نیفتاده ، ‏دوباره حرکت کردیم ، ‏مگر می شد آدم اینقدر سبکبال باشد؟ !

‏او برای ما یکی از نشانه های در خدا ذوب شدن بود . تراز ویی بود که ما اعمال خود را با او می سنجیدیم . بارها تلاش کر دیم که به خط مقدم نرود؛  چون می ترسیدیم چنین وجود پر ارزش را از دست بدهیم . او باعث شده بود رزمنده ها و ما، خودمان را کشف کنیم .

‏یکی ازاین رزمنده ها که خودش را کشف کرد ، ‏پیرمردی بود به نام آقای فقیه . اهل سیرجان بود و از خمپاره می ترسید . خیلی کم از سنگر بیرون می آمد. وضعیت او را که دیدم ، ‏گفتم بعنوان مسئول تحویل غذا به بچه ها مشغول باشد . بچه ها یکی یکی می رفتند و غذایشان را از سنگر او تحویل می گرفتند .

‏_ بچه ها بیایید غذا بگیرید . . .

‏آن موقع وضعیت طوری بود که هرروز چند تا خمپاره در محوطه سنگرها به زمین می خورد و من به بچه ها گفته بودم که احتیاط کنند . وقتی دیدم بعد از آن همه توضیح چه اشتباه بزرگی را مرتکب شده ، کنترل خودم را از دست دادم و با صدای بلند گفتم : « حاج آقا فقیه ، ‏فوری وسایل و ساک خود را بردار ید و بروید عقب . »ا

‏او از همان جایی که ایستاده بود ، ‏خیلی عذر خواهی کرد؛ اما گفتم : « نه ، شما دار ید خون بچه ها را بیخودی به هدر می دهید . » 

‏هرچه خواهش کرد ، ‏قبول نکردم . سرانجام وسایلش را جمع کرد و دوباره برگشت تا خداحافظی کند . چون ناراحت بودم ، با او حرف نزدم . حاج فقیه با دلی شکسته گفت : « اجازه بدهید من یک کلام بگویم ، بعد مرا بیرون کنید.» 

‏گفتم : « بفرمایید . » 

‏گفت : « شما می دانید من از خمپاره می ترسم: »  گفتم : « بله . » 

‏گفت : « می دانید من همیشه به حرف شما گوش کرده ام و غذا را ،‌‏داخل سنگر به بچه ها داده ام . » 

‏گفتم : « بله . »

‏متعجب نگاهش می کردم .

‏ادامه داد : « من خوابی برای شما تعریف می کنم و بعد مرخص ‏می شوم . » 

‏گفتم : « چه خوابی؟»‌ اینطور گفت :

‏_ دیشب خواب دیدم حضرت امام با دو نفر سید دیگر وارد سنگر من ‏شدند و گفتند : «حاج آقا فقیه چه کار می کنی؟‌»

‏گفتم : « هیچی ، اینجا نشسته ام . » 

‏امام فرمودند : « حاج آقا فقیه ، از خمپاره می ترسید؟»  گفتم : « بله آقا ؛ ولی نمی دانم چرا؟» 

‏امام گفتند : « حالا بلند شو ، ‏همراه ما بیا برویم خط، می خواهم ‏بازدیدی از بچه ها بکنم . تو هم نگاه کن . » 

‏از جا بلند شدم و همراه امام آمدیم بیرون . از آسمان و زمین خمپاره می بارید و ترکشها به عبای امام می خورد و چیزی نمی شد . امام نگاهی به من کرد و فرمود : « می بینی فقیه؟ تا خدا نخواهد ترکش به ما اصابت نخواهد کرد . »‌ بعد فرمود : « فقیه ، من از تو خواهش می کنم از فردا غذای بچه ها را جلوی سنگر به آنها بدهی . اینها خسته می شوند . مطمئن باش این بچه ها تازمانی که در این خط هستند، زخمی یا شهید نمی شوند.»

صحبت حاج آقا فقیه که تمام شد،  گفت : « حالا حمید آقا ، اگه می خو اهید مرا بیرون کنید ،‌حاضرم.»‌

‏او را بغل کردم و بوسیدم . بعد با هم یک گریه حسابی کردیم .

‏ما مدت چهار ماه در زبیدات بودیم و روز و شب هم خمپاره می زدند ؛‌اما یک نفر هم زخمی یا شهید ندادیم .

‏این مسائل را ما کم ندیدیم . یعنی ما باورمان شده بود که در کربلا هستیم ، و فرمان هم فرمان امام حسین (ع) است . در این جنگ کسی بود که خدا می داند در چه مقام اعلا و متعالی سیر می کرد . شهید ... زنگی را می گویم .

‏روزی ، ‏در بحبوحه عملیات ، ‏نشسته درحال دعا بود که یک عراقی ‏از فاصله چهار متری ؛ هرچه تیر در تیربار داشت ، به طرف او شلیک کرد ، ‏نارنجک هم انداخت ؛ اما تیرها هیچ اثر نکرد و نارنجک هم منفجر نشد.

‏کور بشود چشمی که ندید . اما همین آدم ، ‏خودش را شاگرد کوچک علی آقا می دانست... الله اکبر . ما از چه کسانی داریم حرف می زنیم ؟ بارها از دیگران شنیده بودم که خبر آن هندوانه یا گرفتن انگشتری عقیق از امام غایب ، ‏به پشت جبهه هم رسیده است ؛ اما هروقت کسی ذکری از آن می کرد ، ‏حالش عوض می شد و می گفت من توبه کرده ام . قبلاً تذکر داده بود که این حرفهای شما ، ‏مرا در لغزشی قرار می دهد .

‏چون رسیده بود و اهل معنا شده بود . احتیاج نداشت که دست به دامن لفظ بشود . همه اعمال و کردارش ، ‏اطاعت از خدا معنی می داد . یادم است ذلیجان که بودیم ، ‏علی آقا ، ‏مسئول تعمیر بی سیم ها بود.

‏روزی دیدم مظلومانه ایستاده سرجاده و دو سه دستگاه بی سیم تعمیری هم همراهش است . هوا آنقدر گرم بود که در همان چند دقیقه که ایستادیم ، ‏انگار بدنمان را در گرما تفت دادند . گفتیم : « علی آقا ، ‏الحمدالله مخابرات که ماشین دارد ؛ به خصوص برای کارهای تعمیری ! چرا استفاده نمی کنی؟ خدا نکرده مریض می شوی . »

‏بدون اینکه بخواهداظهار وجودی بکند، ‏خیلی خودمانی و صمیمی گفت: «نیازی نیست اخوی. ما که وقت داریم،‌ سوار یکی از ماشینهای تو راهی می شویم. یک گردشی می کنیم ، ‏بنزین بیخودی هم دود نمی شود .»  

‏حالا ببینید این الگوی ما چطور نصیحت می کند .

‏همراه ده پانزده نفر از بچه ها ناهار می خوردیم که علی آقا رو به برادرش کرد و گفت : « محمود ، ‏ما شاید دیگر همدیگر را نبینیم . بگذار نصیحتی به تو بکنم. سعی کن به درجه ای برسی که خوردن یکی دو لقمه نان کفایتت بکند. بقیه را از قرآن تغذیه کن . » 

‏در منطقه مرسوم بود که بچه ها برای گرفتن غذا یا خوراکی دیگر به صف می ایستادند. روزی علی آقا برای گرفتن کمپوت در صف ایستاده بود که مسئول تحویل کمپوت او را با کسی دیگر اشتباه می گیرد و می پرسد : « شما دفعه دوم است که کمپوت می گیرید؟» 

‏بچه ها می گوید آن روز علی آقا به حدی متاثر شد که به چند نفر از بچه ها گفت : « این دفعه آخر من بود که برای شکم به صف ایستادم . »  بعد از آز جریان هم هیچ وقت او را ندیدیم که غذا یا چیزی از جایی بگیرد . نصیحت آن روز او به برادرش هم برای ما تعجبی نداشت ؛‌چون چنین حالی را از خود او دیده بودیم . قبل از او هم طلبه ای داشتیم که سیزده روز بین نیروهای خودی و عراقی گرفتار شده بود و از ریشه گیاهان خورده بود. بعد از رهایی از آن وضعیت تعریف می کرد که در این سیزده روز ، ‏مرا فقط ذکر خداوند و تلاوت آیات قرآن زنده نگه داشت .

‏علی آقا هم که به برادرش گفت از قرآن تغذیه کن ، به مراحلی رسیده بود که می دانست توصیه اش جای عملی دارد.

‏و همین بزرگوار در جایی قرار گرفته است که سردار سلیمانی که احتیاجی به تعریف از ایشان نیست، ‏چون کوچکتر از آنم گفته است هروقت فشارهای روحی جانم را به عذاب می کشید ، ‏می رفتم پیش علی آقا. وقتی می گفتم چرا آمده ام ، فقط نگاه می کرد . همان نگاه ، ‏همان آرامش و اطمینانی که در حرکات او بود ، ‏دلم را آرام می کرد،  چه رسد به اینکه دو آیه از قرآن هم بخواند و قسمتی از آن را هم تفسیر کند. » 

‏حالا من هرچه می خواهم کمتر حرف بزنم نمی شود . واقعاً جبهه بود و دری به سوی بهشت. تمام صفحات تاریخ را ورق بزنید ، ‏اگر بجز تاریخ جنگهای اسلام، ‏چنین صحنه هایی را که ما داشتیم ، پیدا کردید . بچه ها ، در دست داشتن انگشتری عقیق در وقت نماز را موجب ثواب می دانستند .

‏برادر آقا ی صادقی تعریف می کرد :

- روزی دیدم علی آقا کنار منبع آب مشغول وضو گرفتن است . یادم افتاد یک انگشتری عقیق ، ‏از مشهد مقدس برایش آورده ام . همین طور مشغول وضو بود ،‌انگشتری را تقدیم کردم .

رنگ از رویش پرید. تعجب کردم. گفتم: «‌علی آقا، ناراحت ‏شدید؟ سوغات مدفن آقا امام رضا را قبول نمی کنید؟ » 

‏وقتی حالش جا آمد ، گفت : « درست همان وقت که شما انگشتری ‏را پیش آوردید، چشم من به انگشتری بچه ها افتاده و با خود گفته بودم: ‏کاش من هم یک انگشتری عقیق داشتم تا از ثواب آن بی بهره ‏نمی ماندم .»       

‏انگشتری را در دست گرفته بود و می گفت : « خدا مرا ببخشد ...»‌  

‏حالا بگرد و این بچه ها را پیدا  کن ، هستند! اما باز هم مثل ماه که ‏بعضی اوقات پشت ابرها گم می شود، از نظر پنهان شدند،‌اینها زمان خاصی برای ظهور شان هست،‌ که امیدواریم خدا دعای آنها را شامل حال ما بکند . حالا می فهمم ،‌اگر نمی گذاشتند علی آقا به جلو برود ،‌حق داشتند. درست در شب عملیات،علیرضا رزم حسینی که معاون لشکر هم بود ، با عجله آمد و گفت حاج قاسم پیغام داده که نگذاریم ‏علی آقا در عملیات باشد؛  چون حتمأ در این عملیات شهید می شود . گفتم : « این کار از دست من برنمی آید . »‌ علیرضا پیش از اینکه نزد من بیاید مساله را با مسئول مخابرات درمیان گذاشته و او حرف را انتقال داده بود . کمی بعد ، علی آقا آمد و گفت : « حالا دیگر بچه ها را می فرستی که جلوی شهادت را بگیرند ؟آخر ما کی هستیم؟ مگر خونمان ‏رنگین تر از بچه های دیگر است؟»‌ گفت و گفت . ومن تنها توا نستم پشت سرهم بگویم : چشم ، زبانم ‏قفل شده بود. خلاصه راه افتادیم .

‏نزدیک غروب ، صف نماز جماعت در کنار رودخانه شکل گرفت .

اول فکر کر دیم چون نماز شکسته است زود تمام می شود ؛ چون شبهای عملیات، ‏بچه ها سعی می کردند به محض غروب آفتاب حرکت کنند تا  در نقطه رهایی یا موضع انتظار جاگیر بشوند .

‏ایستادیم به نماز . صفها به هم فشرده بود و حدود دویست نفر از بچه های گردان، ‏نماز مغرب را شروع کردند . چه نمازی بود! بیش از ربع ساعت طول کشید تا حاج آقا و بچه ها توانستند از رکوع بالا بیایند . هوا ،‌هوای  وصال بود . به سجده رفتیم. تنها خدا می داند بر قلب ما چه گذشت . کاش فیلمی ا‏ز آن نماز تهیه می شد . نماز مغرب در آن شورو حال به یاد ماندنی تمام شد . حاج آقا گرچه خودش  هم نمی توانست ، ‏به گریه و زاری ، التماس کرد که چون عازم هستیم، ‏به شکلی از سجده بلند شویم . ا‏و می دانست رفتن به رکوع یا سجده ، ‏همان و بیتابی دل بچه ها هم همان .

‏نماز عشا شروع شد . در صف ما ، ‏علی آقا و برادرش و بیسیم چی ها ‏بودند . به سجده که رفتیم ، ‏بوی عطربه مشامم خورد . نماز عشا هم در همان حال و هوا نماز مغرب تمام شد . بعد بچه ها دعا خواندند و آرزوی شهادت کردند . خوب که نگاه کردم ، ‏دیدم در این جمع عاشقانه ، ‏همه هستند،‏معلم ، ‏دانشجو، محصل و . .. چقدر با صفا !

‏در همین حال دیدم علی آقا اشاره می کند. جلو رفتم و گفتم :

‏« بفرمایید علی آقا ! »  

‏گفت : « ‏حمید آقا ، ‏شما بوی خوش عطری به مشامتان نخورد؟ »

‏گفتم : « چرا ، ‏موقع سجده ! »  

‏اشک در چشمایش حلقه زد و گفت : « آقا اینجا حضور داشتند . خوشا به سعادت این بچه ها . »‌ ‏سپس سکوتی طولانی کرد . دوباره موقع ‏حرکت ، ‏سر صحبت را باز کرد و گفت : « چه سعادتی در این غروب ارزانی ما شد . » 

‏گفتم : « علی آقا ، ‏دستم به دامنت . من که لیاقت ندارم ،‌تو را به خدا دیگر نگویید . »

‏وسایل را آماده کر دیم . نیمه های راه که یکی_ دو کیلومتر به موانع دشمن مانده بود ، ‏نزدیک قلاویزان ، ‏بچه ها از آوردن نرده بام خسته شده بودند و می گفتند ما حاضریم خودمان به هرشکلی شده ، ‏از موانع رد بشویم و این نردبام بدبار را حمل نکنیم .

‏وقتی علی آقا دید بچه ها اینقدر خسته شده اند ، با اینکه یک بی سپم چندین کیلویی به پشت داشت ، ‏نرد بام را از بچه ها گرفت و درست نزدیک میدان مین به زمین گذاشت . بچه های تخریب ، آرام آرام ، ضمن جمع آوری مینها ، ‏به مواضع دشمن نفوذ کرده بودند . نزدیک یک کانال عراقیها ، ‏علی آقا گفت : « حمید آقا ، ‏اجازه می دهید این نردبام را ببرم تحویل بچه های تخریب بدهم؟» 

گفتم : « علی آقا ، ‏شما الان کارتان این است که روی ارتباطات بیسیم کار کنید» 

‏به برادرش اشاره کرد و گفت : « در حال حاضر، ‏من در اینجا فایده ای ندارم . اخوی هم که هست، برای رضا خدا اجازه بدهید کمکی به این بچه های تخریب بکنیم که لااقل آمار شهدا کمتر بشود . » 

‏با اینکه از رفتن او می ترسیدم،  قبول کردم .

‏همین که رفت، سردار سلیمانی ، ‏رمز شروع عملیات را گفتند . انتظارم شروع شده . هرچه می گذشت ، ‏بیشتر نگران می شدم . در آن حال بحرانی گفتم : « یا فاطمه زهرا ، ‏سه روز نذر امانت تو ، علی آقا را برسان» 

‏هنوز این واگویه های ذهنی تمام نشده بود که دیدم علی آقا کنارم ایستاده  است . بدون سؤالی گفت : « در خدمتم حمید آقا .» 

‏در همین حال ، ‏ده  پانزده نفر از بچه های آموزش دیده ، ‏خودشان را به سیمهای خاردار رسانده و از روی آن به سمت جبهه دشمن پریده بودند . یادم است برادر یار رضوی ، ‏با یک جست پرید آن طرف سیم خاردار . در همان حال هم تیراندازی کرد و دونفر عراقی را زد؛  اما در شکاف کانال عراقیها افتاد . چندثانیه بعد،‏یک عراقی از سنگری، ‏بیرون آمد و یار رضوی را با رگبار گلوله به شهادت رساند . هیچ فرصتی نبود . از زمین و آسمان ، ‏آتش و گلوله می بارید .

‏همراه علی آقا و بچه های دیگر ، ‏با پوتین به زیر مینها می زدیم و کنار می انداختیم . عراقیها ، ‏مینها را از ترس عملیات بچه ها ، همین جور کنارهم چیده بودند روی خاک . ماهم می دانستیم اگر این کار را نکیم ، ‏با فشارهای هجومی که بچه ها می آورند،  شهادت اکثرشان حتمی است . با اینکه در حین ضربه های ما ، ‏ترکشهای زیادی به دست و پایمان می خورد ، ‏اما از بس گرم درگیری بودیم ، ‏متوجه نمی شدیم . فقط می زدیم و جلو می رفتیم که ناگهان یک پای علی آقا روی مین رفت . همان دم صدای «خط شکسته شد» بچه ها در گوشم پیچید و اندوه متلاشی شدن پای او ، ‏چشمم را از اشک پر کرد .

‏... علی آقا کناری افتاده بود . نه ناله می کرد ، ‏نه حرف می زد . انگار اتفاقی نیفتاده بود . خوشبختا نه در آن لحظات خونریزی نداشت ، اما رنگ از چهره اش پریده بود . کنارش رفتم . لبحدی به لب داشت که یعنی هیچ نگو . دیگر معنای نگاهش را می دانستم . به زخمش نگاه  می کردم که خلیلی را دیدم . ایستاده بود و نگاه می کرد . گفتم : « کاری ‏داری ؟ » مظلومانه نگاهم کرد و گفت : « تیر خورده ام حمید آقا . » در  دل ، به روحیه اش « الله اکبر»  گفتم . پرسیدم : از کجا؟ »

دستش را از زیر شکم برداشت و نشان داد . تیر به بدترین جای زیر شکمش خورده بود . با اندوه زیاد بغلش کردم و بوسیدمش . دیگر رمقی ‏برایش نمانده بود . ناگهان به زمین افتاد . کشان کشان آوردمش داخل کانال ،‌سریع چهار نفر از بچه های امدادگر را  مأمور علی آقا کردم تا ببرندش عقب. برای اطمینان بیشتر، اسم آنها را پرسیدم و به آنها گفتم : « اگر برگشتم،  این علی آقا را از شما می خواهم . » 

آنها هم قول دادند . سه نفر دیگر را هم مامور خلیلی کردم . نشستم ‏داخل کانال تا از حجم آتش کم بشود . نیم ساعت بعد که خواستم راه بیفتم ، دیدم یکی از بچه های امدادگر که علی آقا را به آنها سپرده بودم ، می آید . گفتم : « چی شد؟ علی آقا را بردید عقب؟ »

با شرمندگی سرش را به زیر انداخت و گفت :

- خدا شاهد است وسط راه خودش را از برانکارد به زمین انداخت و گفت : «حال من خوب است . بروید علی خلیلی را زودتر به عقب برسانید . « سه نفر از بچه ها هم که با من بودند، زخمی شدند؛‌ اما موفق نشدیم ایشان را به عقب ببریم . فقط می گفتند : « خلیلی ،‌خلیلی را برسانید.»


 ۱-روایت اززبان حاج حمید شفیعی 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387 ساعت 19:48  توسط   | 


شهید علی آقا ماهانی در زمان مجروحیت بعد از عملیات عاشورا آبان ماه سال 59

 

 

 

فصل پنجم ۱

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فاطمه ماهانی« نگاهش مات است و انگار چیزی را در درون ‏خودش جستجو می کند . می گوید من سه سال از علی آقا بزرگتر بودم ،‌ اما این ظاهر قضیه بود . او همیشه الگوی زندگی من بود . گاهی فراموش می کردم که باید حداقل بخاطر سن و سالم از او پخته تر باشم . در واقع آرزویی که هیچگاه  عملی نشد . حتی وقتی حرفهای خواهر و برادری هم پیش می آمد و به اصطلاح نشانی از توبیخ در آن مشاهده می شد،  باز هم درس معرفت در آن بود . روزهایی را به یاد دارم که ماه مبارک رمضان بود و گاهی اوقات یادم می رفت که روزه هستم و به غذای افطاری ناخنک می زدم . علی آقا می گفت مگر تو از من بزرگتر نیستی؟ پس چرا فراموش می کنی که روزه هستی؟ راست می گفت، گاهی اوقات مشغله دنیا فرصت پرداختن به آخرت را از آدم می گیرد . یک روز گفت - حضرت نوح پس از نهصد سالگی برای خودش سایبانی ساخت تا حالا که پیر شده ، در زیر آن راحت تر بتواند خدا را عبادت کند .

چندین سال بعد که هنگام رحلتش فرا رسید ، فرمود : « اگر می دانستم زندگی در این دنیا اینهمه کوتاه است ، این را هم نمی ساختم .» 

‏علی آقا می خواست با این قصه، ‏ما را که داشتیم در روز مرگی خودمان غرق می شدیم و مدام از نداشتن حرف می زدیم ، با زیرکی متوجه کند که در این عمر کم، ‏همه اش هم دنبال مال دنیا نرویم .

‏حتی درد کشیدنش هم برای خدا بود . فقط برای خدا . چون  دلش نمی خواست هیچکس بداند، ‏به او چه گذشته یا می گذرد.

‏زمستان بود و روزهایی که علی آقا در عملیات شکست حصرآبادان، از ناحیه دست به سختی مجروح شده بود ، ‏شبی برای خواندن قرآن و دعا،  تا پاسی از شب در اتاق او بودم و شب را هم در آنجا خوابیدم . نزدیک اذان صبح ، ‏با شنیدن ناله  جانکاهی از خواب بیدار شدم . علی آقا بود که ناله می کرد و ذکر می گفت و آیه می خواند، در صورتی که کاملاً در خواب بود . این اولین بار بود که درد کشیدن او را می دیدم.

‏بعد از نماز صبح ، ‏کمی دست دست کردم و گفتم : « علی آقا ، ‏دیشب خیلی ناله می کردی ! درد داشتی؟ » 

‏نگران و مضطرب نگاهم کرد و با حالت مظلوما نه ای گفت : « تو را به جان پسرت روح الله ،‌ ناله کردن مرا برای مادر یا دیگری تعریف نکن .» 

‏او در حالیکه بسیار متواضع بود ، اما هیچ وقت در مقابل ظلم سر خم نکرد . اگر هم می دید کسی مجبور است، نهیبش می زد تا به خودش بیاید . هیچ راهی برای پذیرفتن زور و ظلم از نظر او توجیه پذیر نبود،  حتی به خاطر خودش قبل از انقلاب، ‏بخاطر فعا لیتهایی که داشت ،‏توسط سا واک دستگیر و زندانی شد . مدتی به اصرار مادرم و به خاطر دلتگی او، ‏به هرسختی و زحمتی که بود،  ‏اجازه ملاقات گرفتیم . علی آقا دوست نداشت مشکلات خودش را به دوش کسی بیندازد یا کسی از درد و ناراحتی او آزرده خاطر شود . به همین خاطر ،‌ ‏وقتی ما را دید ،‌ بیشتر از اینکه خوشحال شود ، ‏ناراحت شد . در پایان ملاقات هم آهسته به من گفت : « به حسین بگو اینجا نیاید . بگو خودش را پیش اینها خرد نکند»‌

‏دیدم صورتش سیاه شده ،گفتم : « چی شده؟» 

‏گفت : « به خاطر اینکه در اتاق یکی از ساواکیها را با پا باز کردم،  ‏هفت ساعت تمام مرا شکنجه کردند،  به جرم اینکه چرا به ما احترام نگذاشتی . من هم گفتم شما قابل احترام نیستید . » 

‏عرض کردم ، تا جایی که می توانست مشکلات و سختی های خودش را پنهان می کرد چون به یقین رسیده بود ، ‏و می دانست رسیدن به خدا دور از سختی های دنیا،‌ ‏ممکن نیست .

 

پس از آزادی ، بیرون روی شدیدی داشت . روزی از او معذرت خواهی کردم و پرسیدم : «چرا دائم به دستشویی می روی؟» خجل شد و گفت : «دست خودم نیست خواهر . خدا لعنت کند آنها را، یک بار از میله داغ برای شکنجه ام استفاده کردند.»

وقتی حضرت امام (ره)از جنگ به عنوان نعمت یاد می کند،  ‏بعضی ها نفهمیدند ایشان چه فرموده اند؟ اما امروز همه ما شاهد هستیم که همین عالمان بزرگ معرفت از روزهای امتحان خدا -که یکی از آن جنگ ما بود _ به منصه ظهور رسیده اند . از این نعمت،  ‏بزرگتر چه چیز می تواند باشد؟ بخاط همین ما هر مؤمنی را دیدیم ،‌یا به جبهه رفت،‌ ‏یا اگر شرایط نداشت ،‌‏به این رزمندگان عشق ورزید و از آنها دفاع کرد .

فراموش نمی کنم ایشان برای گذران دوره نقاهت، ‏عصاکشان آمد به منزل من . دلش نمی خواست کسی _مخصوصاٌ پدر و مادرم_ از درد و رنجش باخبر شود . البته نسبت به من هم مدام اظهار شرمندگی می کرد . دائم می گفت : «خدا خیرت بدهد،  شدم اسباب زحمت . خدا کند زود تر خوب بشوم و برگردم . » 

‏هنوز یک هفته نگذشته بود که گفت : «می خواهم بروم تهران .» گفتم : « فکر منطقه را از سرت دور کن . دیگر جای سالمی نداری .  گفت : « اتفاقاً به تهران می روم تا زود تر خوب بشوم و به منطقه ‏برگردم . خدا می داند هنوز به وظیفه ام عمل نکرده ام . « با خودم گفتم : لابد دلش برای کرمان تنگ شده تهران را بهانه می کند؟ بگذار یک هفته ای برود، ‏دوباره برمی گردد .

‏ده روز بعد فهمیدم کرمان که هیچ، تهران هم بهانه بوده و به منطقه رفته است.

‏حقیر هم ، در سالها یی که مدام در جنگ زخمی،‌‏و در بیمارستان بستری می شد به سراغش می رفتم و چیزهایی را می دیدم که قلبم به لرزه می افتاد در اتاق بیمارستان،  ‏به جز علی آقا، چند نفر دیگر بستری بودند؛ اما هروقت به ملاقاتش می رفتیم ، می دیدیم که روی زمین نشسته است . می گفتم : «علی آقا تو که هنوزحالت خوب نشده،  چرا روی زمین نشسته ای؟»

‏می گفت : «من که چیزی در راه خدا نداده ام . نگاه کن . همه کسانیکه اینجا بستری هستد، ‏یک عضوی از بدن مبارکشان را در راه خدا داده اند . اینها لایق استراحت هستند، نه من!» 

‏تا زمانی هم که آنجا بود،‌هروقت مجروحی از اتاق بیرون می رفت و بر می گشت ، به زحمت از جا بر می خاست،‌دستش را می بوسید و کمک می کرد تا درجای خودش قرار بگیرد.

خوب، این عاشق است ،‌نه عاشق، که عاشق عاشقان است .

درعملیات شکست حصر آبادان ،‌عصب دست چپ علی آقا قطع و پایش هم بشدت مجروح شده بود؛ اما جرأت نمی کردم به او بگویم که فعلاً مدتی به جبهه نرود . به همین خاطر ، دست فلج او را بهانه کردم و گفتم: «علی آقا ،‌تو که دیگر نمی توانی سلاح به دست بگیری ، در جبهه می خواهی چه کار کنی ؟ »

آن روزها،‌مهدی سخی هم از ناحیه دست راست، قطع عصب شده بود . علی آقا که انگار متوجه شد منظورم چیست ،‌گفت : « این که مشکلی نیست . من و مهدی با هم یک تفنگ می گیریم . مهدی،‌سلاح را محکم می چسبد،‌من هم به قلب دشمن شلیک می کنم!»‌

اهل صحبت کردن در مورد کارهایش نبود. نمی دانم چطور شد سؤال کردم چطوری مجروح شدی که جواب داد و واقعاً‌تعجب کردم و یک کلام هم حرف نزدم . می ترسیدیم حرفش را قطع کند . چنین تعریف کرد:

داشتیم می رفتیم جلو که خمپاره ای به زمین خورد و دیگر چیزی نفهمیدم . بچه های رزمنده بعداً برایم تعریف کردندکه وقتی رسیدیم ،‌فکر کردیم شهید شده  ای . مهر شهید رویت زدیم ،‌و بعد به سردخانه منتقلت کردیم. وضعیت من به شکلی بوده که بچه ها حق داشتند می گفتند تمام بدنت پر از ترکش بود. نه فشار داشتی،‌نه نبض ! مسئول سردخانه می خواسته جابجایم کند که احساس می کند نفس می زنم فوراً دکترها را مطلع می کند و سریعاً‌مرا به اتاق عمل می فرستند بعد از عمل که کم کم داشتم به هوش می آمدم، ‏دیدم دو نفر با لباس سفید بالای سرم ایستاده اند . هی خم می شوند و مرا می بوسند و گریه می کنند . کاملأ که به هوش آمدم ، گفتم : «چرا شما مرا اینقدر می بوسید؟ مگر به جز من کسی نیست که به او توجه کنید .» 

‏دکترها گفتند : « در صورت تو نوری می دیدیم که در مورد کمتر مجروحی معلوم بود .»

‏آن وقت واقعاً از خجالت نفهمیدم چه کنم .

‏البته این واقعیت را خیلی از آدمهایی که با او در ارتباط بودند، ‏دیده و تحت تأثیر قرار گرفته بودند . اغراق نمی کنم و نمی خواهم شعار بدهم ،‌او متصل بود ، ‏از همان روزهای کودکی . یکبار همراه مادرم از بیرون به منزل آمدیم. دیدیم علی آقا به شدت می لرزد . آن زمان شاید شش _ هفت سال بیشتر نداشت . پرسیدیم : « علی جان چه شده؟‌»

‏با همان زبان کودکانه اش گفت : « یک آقای خیلی خوبی آمد با من حرف زد .»  

‏هرچه فکر کر دیم چه کسی آمده،‌عقلمان به جایی نرسید ؛ چون در حیاط قفل بود . وقتی برای دیگران تعریف کردیم ، گفتند به نظرش آمده ؟ اما این ماجرا در حدود یک سال هر ازگاهی تکرار می شد و وقتی که ما تعریف می کر دیم ، بعضی ها می خندیدند.

‏سالها از این قضیه گذشت تا روزی که علی آقا در منطقه سومار از ناحیه فک تیر خورد و در بیمارستان حاج مصطفی خمینی بستری شد . روزی به همراه همسرم برای عیادت علی آقا به تهران رفتیم ، بگذریم از اینکه در اتاقش ،‌ ‏یک عراقی مجروح هم بود که علی آقا به او خیلی کمک می کرد،‌ حتی در ضروری ترین کارهایش . به او می گفتند : «تو خودت زخمی هستی ، ‏این عراقی هم دشمن ما است، ‏چرا خودت را به زحمت می اندازی؟»ا

‏ناراحت می شد و می گفت چرا این حرف را می زنی؟ او زخمی است و ما در مقابل همه انسانها مسئول هستیم .

‏بعد تعریف کرد که دیروز،  ‏آقای جوانی آمد که بسیار نورانی بود و پنچ تومان به رسم یادبود به من داد . بعد پنج تومانی را به ما نشان داد . همان روز،‌ ‏مسئولین اتاق و بیمارستان هم از این موضوع مطلع شده سر و روی علی آقا را غرق در بوسه کرده بودند.. آنجا بود که دانستم این همان آقایی است که علی آقا بارها او را در کودکی دیده بود .

‏اما باتوجه به دارابودن تمام صفات خوب یک انسان مؤمن ، ‏همواره خودش را بنده ای می دانست که هنوز به جایی نرسیده .

‏بعد از شهادت محمود اخلاقی که از دوستان نزدیک علی آقا بود، ‏رفتیم از مادر ایشان که مریض هم بود،  احوالی بپرسیم . مادر شهید اخلاقی ، ازدیدن ما و به خصوص علی آقا خیلی خوشحال شد . گفتنی ها شروع شد، به علی آقا کشیده شد . این مادر بزرگوار، ‏مدام صفات علی آقا را تمجید کرد وخیلی از اعمال خالصانه را به او نسبت داد . یکدفعه متوجه شدم بدن علی آقا به سختی تکان می خورد . وقتی سرش را بلندکرد/، ‏چنین می ماند که انگار صورتش را شسته است . از میان هق هق گریه اش فقط شنیدم که می گفت : «من سعادت نداشتم . سعادت نداشتم همه رفتند به جز من ... من لیاقت ندارم ، مادر ... ‏مادر طعنه نزن این کارها مال آدمهای مانده نیست ... »  ‏یکی از خصوصیات مهم دیگر علی آقا این بود که به ابزار مادی دنیا دل بستگی نداشت، ‏ما با اینکه می دانستیم،  ‏خودش بیشتر از همه دست تنگ است، اما شنیده بودیم به دیگران کمک مالی می کند، از جمله چند خانواده بی سرپرست , اگرچه ما آنها را نمی شناختیم ، اما بارها دید ه بودم که ضروری ترین مایحتاج خود را بخشیده چون هیچ چیز را متعلق به خود نمی دانست . روی وسایل و اسباب، اسم «من » نمی گذاشت  وابسته ای نبود که به وقت نداشتن ماتم بگیرد . گاهی ‏اوقات، لباسی را که تازه خریده بود , به مستحقی می بخشید . معتقد بود همین که لباس تمیز و پاک باشد،کافی است ؛ کهنه یا نو بودن تفاوتی ندارد . وقتی که افتخار پوشیدن لباس سپاه را پیدا کرد,  از پوشیدنش طفره می رفت . می گفت : «من لیاقت پوشیدن ساده ترین لباسها را هم ندارم ؛چه رسد به لباس پاسداری . »

‏حقیقتاً تمام لحظات و روزها پر از خاطره اوست . من هروقت به ‏دخترم نگاه می کنم . به یاد حرف و غیرت و همیت او می افتم . غیر تی ‏که از تمسک پاک او به ائمه اطهار برگ و بار می گرفت . روزگاری خداوند فرزند دختری به ما عطا کرد که اسم او را شیما گذ اشتیم . همان اوایل، علی آقا به منزل ما آمد و بعد از تبریک پرسید : اسم دخترت را چی گذاشتی؟»

‏گفتم : «شیما»

‏گفت : «چطور اسم پسرت را روح الله گذاشتی ، اسم دخترت را شیما؟» 

‏گفتم : «من چند اسم لای قرآن گذاشتم ، این اسم بیرون آمد . »

‏کمی دلگیر شد , نشست و سکوت کرد . گفتم : «علی آقا، می دانی ‏شیما چه کسی بوده؟ »

با همان دلگیری جواب داد : «نه نمی دانم . » 

گفتم : «شیما،  ‏اسم خواهر رضاعی حضرت محمد است . »

‏وقتی این را شنید، ‏خیلی خوشحال شد ؛ انگار تمام دنیا را‏به او داده اند . بی اندازه به ائمه اطهار و نام گزینی دینی اعتقاد داشت .

‏در همین روزها بود که هنگام افطار ،‏علی آقا دو سه لقمه عذا ‏بیشتر نخورد . این درست همان روزهایی بود که خداوند به ما فرزندی عنایت کرده بود . گفتم : « علی آقا چرا غذا نخوردی؟» بعد بلند شدم و یک کمپوت برایش آوردم . اول که قبول نمی کرد . وقتی هم قبول کرد،‏گفت : «به یک شرط؟» 

‏گفتم : «چه شرطی؟»

‏قرآن را که در دستش بود، به طرف من گرفت و گفت : «به شرط اینکه همین حالا از این قرآن بخواهی که اگر من به جبهه رفتم,  ‏دیگر برنگردم و خدا شهادت را نصیبم کند.

‏خیلی گریه کردم و گفتم : «علی آقا ، ‏این چه حرفی است می زنی؟ ‏گفت : «شما تازه فارغ شده اید و هرچه از خداوند بخواهید، به شما می دهد . پس دعا کنید . »

‏آنقدر مرا قسم داد و رها نکرد که از پاکی و معصومیت او حالم منقلب شد و گفتم : « خدایا هرچه این جوان آرزو دارد ، به او عطا فرما ...»

‏دختر پانزده روزه من تازه پا به چهار ماهگی گذاشته بود که خداوند آرزوی او را مستجاب کرد .

‏و من هنوز هم به آن روزهای تلخ و شیرین زندگی فکر می کنم به شبی که قرار بود من با همسرم پیمان ازدواج ببندم ، ‏به من گفت : « خواهرم از این ساعت که پیمان ازدواج می بندی، ‏باید سعی کنی مثل حضرت فاطمه باشی . تمام رفتار و اخلاقت،‏تا جایی که ممکن است ،‏باید براساس زندگی پرعظمت ایشان تنظیم شود . »

‏به همسرم نیز که تازه با او آشنا شده بود ،‏گفت : «شما هم باید پیرو خصایل رفتاری و کرداری امام حق حضرت علی (ع) باشید . اتکای به این خصایل است که باعث استحکام زندگی می شود . » 

‏من،  ‏ثمره حرفهای او را بارها چشیده ام و اعتقاد دارم که آن روز،‏درس بزرگی به من و همسرم دادند .

‏این به دلیل اهمیت او به الگوهای رفتاری بود . بهترین الگوهای او هم پیامبران و رهبران دین مبین اسلام بودند . اعتقاد راسخ و دلایل واضحی داشت که هرکس براساس دستورات این بزرگان حرکت کند هیچگاه به زمین نخواهد خورد، که این دیدگاه از روح بلند و معنویت سرشارش ، نشأت می گرفت مخصوصاً لحظاتی که برای نماز با خدا خلوت می کرد . دیدن آن لحظات مفهومی را به انسان منتقل می کرد که من تا روز آخر هم از درک واقعی آن مفاهیم عاجز بودم .

‏روزی، نیم ساعت به در اتاقی زدم که در آن مشغول خواندن نماز بود؛ اما جوابی نشنیدم . گفتم شاید خدای ناکرده اتفاقی برایش افتاده ! همان روزها، علی آقا در شکست حصرآبادان از ناحیه دست و پا مجروح شده بود و وضعیت جسمی خوبی نداشت . وقتی به طریقی تو انستم وارد اتاق بشوم ، علی آقا را دیدم که کنار سجاده نشسته و درحال خاصی فرو رفته . گمان کردم حالا که نمازش تمام شده ، ‏جواب می دهد ، ‏اما هرچه از نزدیک هم صدایش زدم ، ‏متوجه نشد . واقعأ برایش نگران شدم . چند وقت بعد از وضعیت علی آقا به دوستش اظهار نگرانی کردم . او بدون اینکه سؤال خاصی بکند،  ‏پرسید: «زمانی که او را صدا می زدی ،کنار سجاده نشسته بود؟ تا این حد این مؤمن در تمنیات روحانی غرق می شد . یکبار یادم است زمانی که او مشغول خواندن، قرآن و در آن حالت روحانی فرورفته بود . خواهرم دستش را برای مزاح در جیب او کرد . اول متوجه نشد . بعد از چند بار انجام این عمل ، یکباره دیدم علی آقا از جا بلند شد، قرآن را بوسید و روی طاقچه گذاشت ؛درحالی که تنش چنان می لرز ید که من فکر کردم الان خدای نکرده سکته می کند . با همان حالت رو کرد به خواهرم و گفت : « این دفعه آخرت باشد کسی را که در حال تلاوت قرآن خدا . اذیت کنی . » 

‏اینجا هم از خودش حرفی نزد . و این، اولین و آخرین باری بود که عصبانیت علی را می دیدم .

‏حالا از آن روزها سالها گذشته . سالهایی که اعتقاد دارم خیلی خوب و پربار بود . وقتی یادم می آید شبهایی را بر بالین یکی از زخم خورد گان دشنه کا فران نشستم و از او پرستاری کردم به خودم می بالم . چه روحیه ای از این مؤمن دیدم، خدا می داند ، اما دید ه بودم . در دوران مجروحیت، نیمه شبها علی آقا با خدا راز و نیاز می کرد . در این ساعات، گاهی من هم بیدار می ماندم و به کارهایم می رسیدم ، یا می نشستم و به تفسیر قرآن او گوش می کردم .

‏شبی گفت : « بیا این خرماها را با روغن بجوشان . »  گفتم : « می خواهی بخوری؟» 

‏گفت : «نه ، می خواهم بگذاری روی دستم و آن را ببندی .»

‏آن روزها ،دست مجروح فلجش بدجوری شده بود . گفتم : «من دلم نمی آید ».

‏‏برای اینکه من نگران نشوم،  سوزنی برداشت،  ‏تا نیمه در دستش فرو کرد و گفت : « ببین ، من هیچ حسی ندارم! اینقدر نترس! » با این حال ، مثل بید می لرزیدم .

‏چند شب کار من همین بود که خرما و روغن داغ روی دست او ‏می گذاشتم و آن را می بستم . شبی به خود گفتم : بگذار از او بپرسم با چه نیتی می خواهد اینقدر زود خوب بشود . پرسیدم . گفت : « من اگه دو دست یا تمام بدنم را هم در راه خدا بدهم ، کار مهمی نکرده ام . این همه سختی را که برای خوب شدن تحمل می کنم ، تنها برای این است که فقط یک کم حس در این دست پیدا کنم و دوباره به جبهه برگردم تا شاید بتوانم وظیفه ام را به انجام برسانم . »

‏او رفت تا ظلم را شکست بدهد .. تا معنی سبزهای بهاری را زنده کند . او همیشه برای خدا بود . جالب اینکه من تا آن روز مفهوم لذت بردن را از نظر او نمی دانستم . یک روز که از شکنجه های ساواک تعریف می کرد گفت :

‏_ ساواک برای اینکه روحیه مرا خرد کند ، خیلی تلاش کرد . شبها که می خوا بیدم ، موشهای بزرگ صحرایی را در سلولم رها می کردند . این موشها با سر و صدا و جیغهای وحشتناک از سر کولم بالا می رفتند،  اما من فقط نگاه می کردم . آنها منتظر اعتراض من بودند . گاهی در شبانه روز، هفت ساعت سرپا نگهم می داشتند، اما حسرت یک پلک زدن را هم به دلشان گذاشتم . موقعی که شروع به زدنم می کردند، با صدای بلند شروع به خواندن قرآن و گفتن ذکر می شدم که واقعأ دیوانه می شدند . شکنجه گرها در این مورد خیلی حساس شده بودند، آنچنان که بعضی وقتها آنقدر اعصابشان به هم می ریخت که با یکدیگر دعوایشان می شد و به هم فحش می دادند . من در این لحظات ، غرق لذت می شدم .

‏می بینید، بعضی وقتها مفهوم لذت چقدر می تواند شریف باشد . او از اینکه دشمن اسلام را به ذلت کشیده لذت می برد،  مثل همان لذتی که با تلاوت قرآن، ‏وجودش را پرمی کرد . معمولاًوقتی شروع به تلاوت می کرد به هیچ چیز حواسش پرت نمی شد . زمزمه اش آرام بود و اشک،  ‏همه صورتش را فرامی گرفت . در این حال شاید،  دو_ سه ساعت، بی حرکت و مؤدب ، قرآن را روبه روی خود نگه می داشت . و این بود که ما دیگر باور کردیم او متعلق به سرزمین شهدا ست . این باور بارها ما را دگرگون کرده بود . تا اینکه قبل از شهادت علی آقا، هرشب خوابهای عجب و غریبی می دیدم ، مادرمان هم همین طور . همان طور روزی که آقای علوی خبر شهادت علی آقا را آورد، ‏مادرم می گفت که همین روزها باید خبری از این بچه ها بشود . ما همیشه منتظر خبر زخمی شدن یا شهادت علی آقا بودیم . هرچند فکر کردن به این موضوع خیلی ناراحت کننده بود،  اما می دانستیم این خواست قلبی علی آقا است . اتفاقاً مادرمان همان روز که خبر شهادت علی آقا را آوردند ، پیشاپیش ، ‏قند زیاد شکست و استکان و نعلبکی ها را برای مجلس ختم آماده کرده بود،  ‏قلبش درست گواهی داده بود .

‏همان چیزی که خودش می خواست . آرزویی که با عمل ، ‏حرف ، و رفتار فریادش می کشید . شهادت ! بله !

‏شهادت،  اولین و آخرین کلام علی آقا بود . لحظه ای با خدا راز و نیاز نمی کرد؛ مگر اینکه آمال و آرزوی خود را که همان شهادت بود ، ‏به زبان می آورد ؛ آن هم شهادت که در عین گمنامی باشد .

‏در عملیات والفجر سه که آخرین بار حضورش در جبهه بود،  ‏نقل می کنند که او پیش از شهادت،  ‏روی مین می رود . برادران امدادگر در همان شلوغی عملیات می خواهند او را به عقب بیاورند که حوادثی باعث می شود که نتوانند به عقب برگردند . در همین حال ، ‏به او اطلاع می دهند که برادرتان شهید شد . نمی دانم در این لحظات چه حالی داشته ، اما نقل می کنند که با خوشحالی گفته است : «محمود خیلی لایق تر از من بود . به خاطر همین ، ‏خدا او را زودتر پذیرفت .»

‏ساعتی بعد هم خود او به درجه رفیعی که در انتظارش  بود ، می رسد .


۱-روایت از زبان خواهر شهید
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387 ساعت 0:9  توسط   | 


شهید علی آقا ماهانی

 

 

فصل چهارم ۱

 

 

 

 

 

 

 

 

 

زهرا چشمش از اشک خیس شد . هنوز زمستان دلش به انتظار بهارانه است . گمنام ترین شقایق فصل را یکبار دیده بود . یکبار طولانی . به اندازه پلک بر هم زدنی . زخمهای برادر ، زخم او هم بود . هرچند می گوید : من پنج سال از علی آقا کوچکتر بودم . الان هم حدوداً سی و پنج سال سن دارم . در خانه ای قدیمی به دنیا آمدیم که به اندازه همه دنیا جایی برای آرامش دلهای خسته داشت .

‏دست و بال پدرم تنگ بود . مثل مادرم . آنها رنگهای زیبای تار و ‏پود را به هم می بافتند،‌ تا چشمهایشان از خستگی کم سو شود، تا در ‏بی پناهی دنیا استخوان تنشان زود تر خمیده شود، پیر شوند و فرزندانی را به گستره آسمان خدا و اسلام تحویل بدهند ، که مایه آبروی امروز شان باشد .

‏روزهای سخت را ، آسان نمی شود گفت : که چه می کند! اما همین روزهای سخت وقتی که کم رنگ می شوند ،‌خاطرات نخ نما شده سر برمی آورند و دل آدم برای با آنها بودن حریصانه می تپد .

‏امروز هم آرزو می کنم کاش دوران کودکی بود و علی آقا سر به سرم می گذاشت و اسباب بازیهای مرا در کنجی قایم می کرد ... تا باز پا به زمین بکوبم و گریه کنم ، و مادرم بیاید و وساطت کند ، تا دوباره آشتی کنیم ، و علی آقا پشیمان بشود، و از اینکه موهای مرا کشیده ، چشم به زمین بدوزد،  و من تکه نانی بیات را با او تقسیم کنم . و دوباره شبهای خنک کرمان بیاید و ستاره ها آسمان را لبریز کنند و ما هرکدام ستاره ای را نشان کنیم و بردا ریم ، و با آنها حرف بزنیم . علی آقا ستاره های لاغر را دوست داشت . مثل خودش .

‏ستاره هایی که آرام سوسو می زدند و انگار تنها بودند .

‏ستاره ها بالاتر از همه بودند و می توانستند حرفهای ما را زود تر به خدا برسانند .

‏من عروسک کوچکم را که گریه نمی کرد،  ساکت می کردم و می گفتم،  گریه نکن ، تا خدا حرفهای ما را بهتر بشنود .

‏علی آقا،  اما ساکت بود و به ستاره لاغرش چشم می دوخت . بعد دستهایش را بالا می آورد و برای چشمهای پدر دعا می کرد که دیرتر‏کم سو شوند، و دیگر مادر از درد کمر ناله نکند و سفره خانه مان ‏پربرکت باشد و آب حوض از تمیزی بدرخشد،  تا بشود وضو گرفت و ‏علی بخندد و بگوید «کر» است . چقدر خوب می توانست نماز بخواند .

من زبانم نمی چرخید و او مهربان می گفت «فقط بگو الله اکبر» تا زبانت ‏بچرخد ... از ته دل بگو! ، اگه از ته دل نگویی ، خدا زبانت را‏نمی چرخاند . و من می گفتم : الله اکبر .

‏و دلم می خواست ستاره لاغر او هم بعضی شبها مال من باشد . فکر می کردم ستاره او خیلی چیزها می داند . چون وقتی نماز می خواند با

‏همه بچه ها ، و حتی بزرگترها فرق می کرد . همه به او نگاه می کردند .

‏و او انگار با دنیا قهر کرده ، چنان در نماز غرق می شد که همه چیز را ‏فراموش می کرد و من حسودیم می شد ... بعضی وقتها فکر می کردم ‏علی پاک تر از درخت انگور میان حیاط است . مودار که انگور از آن ‏آویزان بود،  گاهی اوقات خاک می گرفت ، اما علی همیشه از تمیزی برق می زد .

‏مادرم می گفت او نورا نیست : و من دلم می خواست خانه مان برق داشت، تا می فهمیدم علی آقا نورا نیست یا برق؟ اما دروغ می گفتم ، اگر برق هم داشتیم ،‌باز علی آقا نورانی تر بود . چون نورش را خدا می داد .

‏علی چقدر آقا بود و من نمی دانستم . همیشه فکر می کردم او چقدر کم خوراک است،‌ چرا که سهم نان و پیاز خودش را به من می داد و می گفت : خدا گفته گرسنه باش تا پاداش خوبی به تو بدهم . من هم پاداش می خواستم ،‌اما نمی تو انستم شبها گرسنه بخوابم . شکمم که قارت و قورت می کرد،‌ او می خندید و می گفت شیطان از پله های دلت بالا می دود . من شیطان را دوست نداشتم و مادرم می گفت پوست نازک داخل پیاز را بکن تا شیطان پایش لیز بخورد و بیفتد . علی آقا می گفت :

‏کاش روزی بیاید که دیگر دستهای بابا ترک نخورد ، و فرشی که ‏می بافد، روزی خودش روی ان بنشیند و با خیال راحت سیگار دود ‏کند . بعد می دیدم که پشتش را می کرد و می خوا بید . خودش می گفت من خوابیده ام . اما خواب نبود . همیشه شبهای تابستان می دیدم که زیر نور مهتاب ، قطره اشکی گوشه چشمش افتاده و مژه هایش بهم می خورد . می گفتم : علی آقا ، اگر زود تر از من بخوابی ستاره لاغرت را برمی دارم ، و او که بغضی میان گلویش بود می گفت: باشد ، نمی خوابم ، ‏اما ستاره لاغرم برای تو . من هم که می دیدم او ناراحت است ، ستاره چاقم را به شرط بیداری،‌‏به او می بخشیدم . »

‏. . . و او بزرگ شد . مثل من . ستاره لاغرش را به من بخشید و ستاره ای همیشگی پیدا کرد . می گفت اسم ستاره ام حضرت فاطمه است .

‏با اینکه با سخت ترین مشکلات زندگی درافتاده و روزگار از او پولاد آبدیده ای ساخته بود ، ‏قلبش ازمظلومیت دیگران به تلنگری به تپش درمی آمد . اگر در بهترین لحظات زندگی اش ، ‏نامی از حضرت فاطمه (س) می بردی، سیلاب اشک از چشمهایش جاری می شد . این بود که بی بی نظر خوبی به او داشت و صدای پر سوز و گدازی به او عنایت فرموده بود تا شرح مظلومیتش را از زبان او بشنود .

‏روزی وارد اتاقش شدم . نشسته بود و با سوز و گدازی عجیب، روضه حضرت فاطمه (س) را می خواند و گریه می کرد . گفتم : «علی ، چرا گریه می کنی؟»

‏گفت : «برای مظلومیت حضرت زهرا . شما هم وقتی من شهید شدم،  ‏بیایید سر خاکم و روضه حضرت فاطمه را برایم بخو انید و از آن،  بزرگوار درخواست کنید که شفاعتم کند . »

‏خیلی بزرگ بود این آدم . عیناً مثل همه شهدای ما از صدر اسلام تا جنگ تحمیلی . راضی بود تمام مشکلات و سختی ها را خودش به تنهایی به دوش بکشد . اما دیگران راحت باشند . قبل از انقلاب وقتی جریان پخش اعلامیه ها در پادگان لو می رود ، ساواک ، علی آقا و دو نفر دیگر را دستگیر و بازداشت می کند، اما بیشتر از علی آقا ، ‏آن دو نفر مورد شکنجه قرار می گیرند . علی آقا که خودش به عنوان عامل اصلی و ارتباطی عمل می کرد ، ‏وقتی وضع و حال اینها را می بیند، ‏طاقت نمی آورد و به این دو نفر می گوید اگر شکنجه شدید،  ‏اعتراف کنید که ما بی گناهیم و اعلامیه ها را از ماهانی می گرفتیم . آنها هم همین کار را کرده بودند . ساواک بعد از اعتراف این دو، ‏علی آقا را به عنوان سر نخ اصلی ، مورد شکجه های بیرحمانه ای قرار داده بود که ما آثار آن را دیده بودیم ، اما هرگز موفق به شناسایی کسی دیگر نمی شوند.

‏با پیروزی انقلاب اسلامی ،  وقتی مردم به زندان پادگان کازرون ریختند ، ‏همه دربند عمومی جمع بودند . تنها او در سلول انفرادی کثیف، تاریک و نموری زندانی شده بود .

از عزت نفس این شهید مطلبی دیگر به نظرم آمد که خالی از لطف نیست .

زمستان که شد ، ‏علی آقا لباس گرمی برای خودش خرید . خوشحال شدیم که پس از چندی به فکر سلامت خودش افتاده است، اما دیری نکشید که دوباره علی آقا را با همان پیراهن رنگ و رو رفته قبلی دیدیم . پرسیدم :« پس لباس گرمت چی شد.» 

‏گفت : «در اتوبوس نشسته بودم که دیدم بنده خدایی از سرما می لرزد و لباسی به تن ندارد . اگر خدا قسمت کند، ‏دوباره می خرم .» عاشق بود و به هیچ صراطی ، ‏جز صراط خدا مستقیم نمی شد . اگر تکه تکه اش هم می کردی همان بود که باید باشد .

‏در یکی از شبهای ماه مبارک رمضان که قرار بود مردم به یک مناسبتی  که یادم نمی آید به پشت بامها بروند و « الله اکبر» بگویند. علی آقا آن روزها تازه از  بیمارستان مرخص شده بود و نمی تو انست حرکت کند . همان ‏شب ،  سر ساعت مقرر ،  ما به پشت بام رفتیم و همصدا با مردم شروع به گفتن «الله اکبر»  کردیم . از طرفی ،  دلمان هم برای علی آقا می سوخت ‏که نمی تواند به پشت بام بیایید و «الله اکبر» بگوید . چندین بار همصدا با مردم « الله اکبر»  گفته بودیم که یکدفعه صدای شنیدیم،  رساتر از همه ! تعجب ‏کردم . از بام که به حیاط نگاه کردیم ،  دیدم علی آقا با کمک عصا خودش را به ‏حیاط کشانده است و با صدایی که به جثه اش نمی ماند ، فریاد می زند « الله اکبر . . . »

‏او اهل تعریف و بزرگ نمایی از خودش نبود . دست به کاری که می زد ،  همان لحظه تاثیر خودش را گذاشته بود .

‏علی آقا نمی گفت این کار را می کنم که آن شود . اما همیشه می دیدیم کاری را کرده اند . و آن شده است . که بایدمی شد . خودشان را وقف کرده بودند و به رضای خدا فکر می کردند . جبهه که بودند جای خودش را داشت . اما وقتی می آمدند یک لحظه در منزل آرام و قرار نداشتند . یادم است شیفت کتابخانه مسجد را که یکی از مؤسسان اصلی آن بودند به بنده و یکی از دوستانم واگذار کرده بودند.  آنقدر در مورد رسالت این کار توضیح می دادند که آدم فکرمی کرد اگر سهواً هم قصوری پیش بیاید ،  نزد خدا مقصر است، چون وقتی خودشان بودند از جان مایه می گذاشتند . شخصأ کتابها را به در خانه افرادی که هنوز لذت مطالعه را نچشیده بودند تحویل می داد و با خوشرویی سفارش کتاب مورد درخواست را می گرفت . بعداً همین آدمها از عضو های فعال و ثابت دوازده کتابخانه ای شدند که در سطح مساجد گسترش پیدا کرده بود . آنها هنوز می گویند،  ما قبل از علاقه به کتاب شیفته علی آقا شده بودیم !

‏این روحیه را به برادر کوچکترمان،‌‏محمود هم منعکس کرده بود . ما هم می دانستیم او را برای چه راهی آماده می کند،  یادم است محمود سه _ چهار سال بیشتر نداشت اما علی آقا سعی می کرد در هر فرصتی او را به کنار خود بکشد . درست، ‏مثل آدمهای بزرگ با او برخورد می کرد . این انس و الفت در دوران دفاع مقدس صد چندان شد ، ‏به شکلی که هرجا که علی آقا می رفت ،  محمود هم با او بود . محمود ،  راه و رسم زندگی را از علی آقا یاد گرفت و او را همیشه به چشم معلم دین و معرفت خودش معرفی می کرد .

‏من مفهوم برادری را تا زمانی که این دو بزرگوار زنده بودند، ‏به چشم خود می دیدم . در آخر هم این دو به فاصله یک ساعت از هم به دیدار معبود شتافتد .

‏بعد از شهادت علی آقا و محمود فکر می کردیم روحیه پدر پیرمان شکسته شده و دیگر حوصله هیچ کس و هیچ چیز را ندارد . اما وقتی آمدند به او دلداری بدهد،‌ گفت : «ما خیلی وقت است که علی را به خدای خودش سپرده ایم یعنی امانت خودش را به خودش پس داده ایم . علی سالها پیش شهید شد ،‌ اما بعضی ها تازه متوجه شدند.»  

‏بعد گفت : « علاوه بر خودم و پسرم ، ‏من چهار تا نوه هم دارم که اگه نیاز باشد ، به جبهه می رویم » .

‏روزی قبل از اینکه بچه ها را به جبهه بفرستد ، ‏دیدمش که با لباس بسیجی در پاشنه در ایستاده است،‌ گفتم: « کجا پدر؟» 

‏گفت : « تفنگ علی زمین نیفتاده،‌ اما من هم سهمی دارم . باید بروم .»

‏و رفت .

و چه پاک و مطهر بود علی آقا . وقتی به یاد آن حجب و حیای مؤمنانه اش می افتم با خودم می گریم کاش بیشتر می ماند ، در یک بعدازظهر جمعه علی آقا را خیلی ناراحت دیدم . او معمولأ آرام بود . اما وقتی از چیزی آزرده می شد یا چیزی درونی عذابش می داد، فقط سکوت می کرد. آن روز،  این سکوت طولانی، ‏ناراحتی درونی اش را برایم آشکار ساخت . گفتم : «اتفاقی افتاده علی آقا،‌ ‏خیلی ناراحت هستی؟! »

‏با همان حجب و حیای همیشگیش گفت : « امروز در نماز جمعه ‏یکمرتبه پرده قسمت زنانه کنده شد و من ناخودآگاه چشمم به زنی افتاد ‏که چادر به سر نداشت و موهایش کاملاً مشخص بود . حالا پیش خودم خجالت زده و ناراحتم . کاش این خواهران، در قسمت زنانه هم مواظب حجاب خودشان  باشند تا در چنین مواقعی،‌ ‏خدای نکرده ،‌ ‏ثواب نماز به گناه آلوده نشود .


۱-روایت از زبان خواهر شهید

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387 ساعت 1:30  توسط   | 


شهید علی آقا ماهانی

 

 

 

فصل سوم ۱

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

‏... گفتند پشت برادر را غم برادر می شکند . اما پشت من نشکست ، اشکم آمد ! و دلم شکست . آن هم بخاطر مظلومیتش! و خوشا به سعادتش که با خدا معامله کرد : ما چه کر دیم ، ماندیم و خدا کند ماند آب نشویم . من دومین برادر علی آقا بعد از احمد خدا بیامرز هستم . اسم من حسین است ، اما راه حسین (ع) را علی آقا رفت . به سن و سال از او بزرگتر بودم ، اما به معرفت به گرد پای او هم نرسیدم! علی اقا در محله شاهزاده محمد به دنیا آمد . سه راه بابایی. ما خانواده خیلی فقیری بودیم و، پدر و مادرمان شب و روز پشت دار قالی می نشستند،‌ تا لقمه ای نان حلال به ما بدهند . آن روزها در محله شاهزاده محمد ، که از محله های فقیرنشین بود ، هیچ امکاناتی وجود نداشت . فقر بود و بدبختی که همین ، نه به تنهایی ، اما عامل انحطاط بسیاری شده بود . رادیو و تلویزیون هم که فقط شعار می داد و صدای  کسی را به گوش با لانشینها نمی رساند . همان دورانی که تبلیغات رادیو و تلویزیون طاغوت ، همه چیز را در انحصار خودش گرفته بود و هر نوجوانی ، در و دیوارخانه را ازعکسهای مبتذل هنرپیشه ها وخوانندگان ایرانی و خارجی پر می کرد ؟ زمانی که هوای همه جا مسموم بود و سعی می کردند با یک برنامه ریزی امریکایی، نوجوانان مملکت را برای آینده ای سیاه تربیت کنند،‌ عجیب بود که پسر بچه ای هشت _ نه ساله ،‌ بعد از اینکه از مدرسه می آمد ، وضو می گرفت ، لباس پاکیزه می پوشید و به مسجد می رفت، . آن هم در شهری مثل کرمان که مرکز استان بود و همه نوع مسائل را می شد در آن دید .

‏علی آقا با اینکه خیلی باهوش و بااحساس بود و این مسائل را درک می کرد ، همواره دنبال نماز و روزه بود . این بزرگوار ، در آن سن و سال ، علاوه بر واجبات ، مستحبات را هم انجام می داد . این لطفی که خداوند شامل حال او کرده بود ، باعث غبطه ما می شد .

‏بعد ، زمانی که ایشان بزرگتر شد ماندیم چکار کنیم . محله ما دبیرستان نداشت . رفتیم مدرسه شاهپور سابق در اطراف مشتاقیه و ثبت ‏نامش کر دیم . تا کلاس نهم آنجا بود . بعد به مدرسه ای دیگر که در جاده ‏ارتباطی ، کرمان _ تهران ، جنب سیلو ، که اسمش را یادم نیست - رفت و در آن شرایط سخت زندگی،  توانست دیپلم بگیرد . اما همیشه ‏می گفت : خدایا تو ما را امتحان کردی ، به حق خودت اگر بازهم می خواهی ما را امتحان کنی ، همچنان قلب و زبان ما را به شکر نعمات خودت باز کن و سختی های دنیا را عامل گم شدن و دور ماندن از ذات مقدست نکن . خلاصه دیپلم را گرفت و در دانشگاه قبول شد که نرفت ‏و مجبور شد به خدمت سربازی برود . آنجا بود که فعا لیتهای سیاسی خودش را گسترش داد . اوایل سال ۵۷  ‏بود که در پادگان خرم آباد ، به ایشان مشکوک شدند و به شهر کازرون منتقلش کردند . اما آنجا هم دست از فعا لیتهای ضد رژیم برنداشت . از عمده ترین فعا لیتهای او تا آنجا که بعدأ مطع شدیم ، دست نویس کردن اعلامیه های حضرت امام خمینی(ره) و پخش آن بود ،  که به حدی قوی عمل می کرده ، ‏که بعدها شنیدیم بر اثر همین فعالیتها چندین بار در کازرون تظاهرات انقلابی به وقوع پیوسته بود . در همین سال هم بود که دستگیر و به زندان ساواک افتاد، ‏که عامل شناسایی او فردی بوده که در یزد دستگیر و اعتراف کرده بود . ما هم در همین  زمان مدتی از او بی خبر بودیم . تا روزی که موتور سواری به در خانه آمد و گفت من اهل شیرا زم . سپس بدون اینکه اجازه سؤالی بدهد،‌‏خیلی کوتاه ادامه داد برادر شما را ساواک دستگیر کرده و الان در پادگان کازرون است . » بعد به سرعت دور شد .

‏من بدون اینکه خانواده را در جریان قرار بدهم ، ‏فوری به طرف کازرون به راه افتادم . آن روزها در کازرون حکومت نظامی بود و زندانیهای سیاسی را در پادگان نگه می داشتند . قبل از رفتن به پادگان،  ‏با کسی آشنا شدم که مرا به مسجدی برد . وارد مسجد که شدیم،  ‏به طرف آقایی رفت و آهسته چیزهای گفت . بعدأ فهمیدم پسر آیت الله دستغیب است و با آیت الله محلاتی فعالیت مخفیانه دارد . آن روز سرانجام به کمک آنها تو انستم با علی آقا ملاقات کنم .

‏وارد پادگان که شدم ،‌‏غروب بود و باران شدیدی می بارید . دقایقی که زیر باران ماندم ،‌‏چند نفر با لباس شخصی آمدند و کناری ایستادند . بلافاصله علی آقا را هم در حالی که دستهایش را از پشت با طناب بسته بودند ، درمیان عده ای سربازآوردند . آثار شکنجه در صورتش هویدا بود .

توان ایستادن نداشت . انگار تا تو انسته بودند با مشت به صورتش ‏زده بودند . وقتی مرا دید ، افتاد میان گل و لای محوطه پادگان . به من گفته بودند که نباید هیچ حرفی بزنی ،‌فقط او را ببین و برگرد . طاقت نیاوردم . به طرف یکی از آنها که لباس شخصی پوشیده بود ، رفتم و گفتم : « خدا را خوش نمی آید که این جوان را اینقدر شکنجه کنید.»

‏یکدفعه علی آقا با صدای بلندی فریاد کشید: «حسین التماس نکن. التماس نکن . همین روزها آقا تشریف میارن، من هم آزاد می شم ، تمام کشور آزاد میشه ... » 

‏حرف علی آقا تمام نشده بود که گروهی سرباز ریختند و با قنداق تفنگ شروع به زدنش کردند . دیدم دارن می کشندش ،  خودم را انداختم ‏روی علی آقا که ضربات کمتر به او آسیب برساند.

‏آن روز چند جای سرم شکافته شد و با دل درد مند به خانه برگشتم . او چه خوب آینده را پیش بینی کرده بود .

‏اما از این روح بلند در روابط شخصی خودش ، که الگوی بسیار ‏بزرگی بودند،  بگویم . هرگز در طول این زندگی با سعادت و قناعت علی آقا ، حتی در دوران کودکی اش ،‌ حرف یا عملی از او نشنیدم و ندیدم که بی ادبی به کسی بکند، به خصوص نسبت به پدر و مادرم . به حدی با تواضع رفتار می کرد که بعضی اوقات آدم احساس می کرد تازه با ما آشنا شده است. ‏همه اعمال او برای ما الگو بود . هیچ وقت پایش را جلوی پدر و ‏مادر و دیگران دراز نمی کرد . همه آدمها بر ایش قابل احترام بود .

‏به همین  خاطر، هیچ کس، حتی بدترین آدمهایی که با او برخورد داشتند هم هیچ بی احترامی یی نسبت به او نمی کردند . این اندازه شخصیت وی آدم را تحت تاثیر قرار می داد .

‏این روحیه از دوران کودکی در او بود،‌‏که بعدأ با تعالیم اسلام آن را پرورش داد و آوازه دلدادگان شد . این خودسازی را با علاقه شدید به ائمه اطهار شروع کرد و دلیل موفقیت او هم این بود که وقتی هدف را وصل شدن به خدا می دید، ‏از قیل و قال دوری می کرد . یادم است آخرین پادگانی که در شهر کازرون تسلیم شد،‌پادگانی بود که علی آقا به عنوان زندانی سیاسی در آنجا بازداشت بود . وقتی به لطف خدا در زندان شکسته شد و علی آقا و دیگران از زندان ساواک آزاد شدند . او را در بغل گرفتم و بوسیدم . خیال کردم الان است که مثل پرنده ای تا کرمان بپرد، اما خیلی آرام برگشت و گفت : « شما بروید ، ‏من هم چند روز دیگر می آیم .» 

‏نشان به این نشان که بعد از آن  خداحافظی جلوی زندان، ‏سه هفته بعد بازگشت . ناراحت نشدیم ، چرا که فهمیدیم خدمت ایت الله دستغیب` رفته تا کارهاش را با ایشان هماهنگ کند .

‏حالا ممکن بود اگر کس دیگری،‌ ‏یا نه ،  ‏خودم ، ‏بعد از مدتها ماندن در زندان و بیغوله های وحشتاک ساواک و شکنجه و انواع فشارهای روحی ، وقتی از زندان آزاد می شوم اول به خانه و زندگی خودم فکر کنم. ایشان راهی را انتخاب کرده بود و اعتقادی داشت ،‌‏که با حرف این و آن،‌ ‏و خوشا یند ،  ‏صرفأ خلق، قابل تغییر نبود . بعضی وقتها حرف پیش می آمد و می گفتم : «علی آقا ، شما که وارد سپاه شده اید والحمدا لله لیاقت دریافت لباس را پیدا کرده اید ، چرا این لباس رسمی را نمی پوشید ؟ »

اینطور مواقع معمولاً طفره می رفت و حرفهای دیگری می زد . یا این کلام را به آن کلام می چسباند و حرف را عوض می کرد .

روزی اصرار زیادی کردم و گفتم : «من به عنوان برادر بزرگتر باید بدانم : »

‏تاملی کرد و گفت : «اخوی بزرگوار ، آخر باید بین من و حاج قاسم سلیمانی فرقی باشد . ایشان لباس سپاه را بپوشند و من هم بپوشم؟» وقتی با تاکید گفتم باید این لباس را بپوشید ، گفت : « می دانی چپه؟ این لباس به تن من گشاده ! »  

‏در سالهای دفاع  مقدس هم دارای چنین روحیه ایی بود . آدم باورش‏نمی شد که انسانی از همه چیز خودش بگذرد و ذره ای انتظار نداشته باشد .

‏در عملیات شکست حصرآبادان ، علی آقا با مین برخورد کرد و علاوه بر پا ، تمام بدنش هم پر از ترکش شده بود . مدتی در بیمارستان ماند، اما چون بیرون آوردن همه ترکشها میسر نشد ، برای استراحت و التیام ، به کرمان انتقالش دادند . در این مدت، برادران سپاه هم دارو و وسایل عوض کردن پانسمان را با آمبولانس می آوردند .

‏روز چهارم یا پنجم، ‏علی آقا ، جان امام را قسم داد و گفت راضی نیستم یک آمبولانس و چند نفر نیرو را برای چند زخم کوچک معطل کنید.

‏روزی همراه همشیره مشغول ضد عفونی کردن زخم نشیمن گاه او بودیم که سر قیچی به چیزی مثل آهن برخورد کرد . فهمیدم ترکش، است . او خوب می دانست که امکانات جنک برای استفاده در چنین روزهایی است ؟ اما ایثار می کرد و نمی خواست از بیت المال استفاده کند .

‏یعنی دیگر ساخته و پرداخته شده بود . مثل مهمانی بود که اگر خیلی هم به او سخت بگذرد ، با امیدی در دل به خودش می گوید،‌ ‏فعلأ تحمل کنم ، تا صبح ، ‏یا فردا،‌‏این بود که همه چیزش را با طیب خاطر در اختیار دستورات و اعتقادات اسلامی و انقلابیش گذاشته بود، که من بارها نمونه آن را دیده بودم_ به یاد دارم .

‏بعد از مجر وحیت علی آقا در منطقه سومار تصمیم گرفتم به جبهه اعزام بشوم . گفت : «من هم می آیم . »

‏گفتم : « شما در شرایطی نیستید که به منطقه بیایید . » 

‏هنوز داخل دهانش،  ‏پلاتین و بخیه و این چیزها بود و غذایی مثل سوپ یا آبگوشت می خورد ، غذا یی که تهیه آن در جبهه همیشه ممکن نبود .

‏این حرف را که شنید،  ‏نیم ساعتی فکر کرد، بعد دست مرا گرفت و برد نانوایی . نمی دانستم چه منظوری دارد؟ چند تا نان بربری خرید ، خمیر داخل آن را در آورد و در کیسه ای که همراهش بود ،‌ریخت .

‏خلاصه، ‏اعزام شدیم و مدتی در منطقه با هم بودیم . هروقت موقع غذا می شد،  یک لیوان چای می آورد . آن خمیر خشک را داخل چای می ریخت ، ‏به هم می زد و به وسیله نی می خورد . گرسنه می ماند یا نمی ماند، ‏نمی دانم ،  اما می دانم این تحمل را از عشق آموخته بود .

‏و خداوند به کسانی که عاشقش هستند، ‏عشق می ورزد و دعای آنها را مستجاب می کند . دعای این عاشق هم مگر چه بود؟ فقط شهادت و پیوستن، ‏که وصل شد و دست ما از وجود پربرکتش کوتاه ماند .


روایت از زبان برادر شهید حسین آقا ماهانی

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387 ساعت 23:51  توسط   | 


 مادر شهید علی آقا ماهانی

 

 فصل دوم۱

 

 

 

 

 

 

دیگر چشمه اشکم خشک شده ، از بس هرروز می بینمش و بر ایش ‏زار می زنم . می گویم علی اقا بگو با آن دست مجر وحت . لباس ‏بسیجی ات را چطور می شویی؟ ابوالفضل العباس من ، حالا در رکاب کی هستی؟ بعد او شب به خوابم می آید و می گوید اسلام از خون مسلم است که زنده و پابرجا مانده . بعد می خندد و می گوید من زنده ام، ‏ناراحت نباش . حالا از کجا بگویم. چطور؟ از کی که همیشه با من ‏است حرف بزنم؟ او مثل درد است . یک درد شیرین که باید همیشه روی سینه من باشد ، تا بفهمم مادر شهید هستم ، از این درد شیرین راضی هستم و اجازه می دهم تا روز به روز،  بیشتر در وجودم پخش بشود . بچه که بود، می گفتم یواش بزن ، الان قلبت کنده میشه . اما او تندتر می زد . نمی خواست به من لج کند ، عاشق بود . مثل اینکه پروانه بداند، جلوآتش نباید برود ، اما باز هم می رود . این دیگر از پروانه نیست از اتش است . به همین خاطر محکم به سینه می کوبید و می گفت : ‏«حسین جان! » حسین آتش عشق او بود که شعله ورش می کرد . علی آقا هم عاشق بود، ‏مثل محمود ، ‏برادر کوچکترش، که او هم مثل خودش شهید شد . کاش احمد هم شهید می شد . برادر بزرگش را می گویم که سرطان مغزاستخوان گرفت و اجل مهلتش نداد . علی آقا از نوجوانی،  ‏با همه بچه های هم سن و سال خودش فرق  می کرد . ما نفهمیدیم او چه وقت قرآن را یاد گرفت . فقط روزی دیدم چند نفر از بچه های محله را جمع کرد، و به خانه آورده. گفتم : « علی آقا  با این بچه ها چه کار داری ؟» 

گفت : « می خواهم به اینها قرآن یاد بدهم »

از همان بچگی، ‏از اینکه می دید بچه ها بیهوده میان کوچه و بازار راه افتاده اند، ناراحت می شد . عده ای هم از اینکه می دیدن  علی آقا بچه ها را به نماز و روزه دعوت می کند.  ناراحت می شدند . علی آقا،  ‏تا روزی که به شهادت رسید، بزرگتر از سن و سال خودش فکر می کرد . یادم می آید در همان دوران کودکی که بچه ها را به خواندن قرآن دعوت می کرد ، ‏بعد از کلاس،‌چند نفر از کسانی که نمی خواستند علی آقا بچه ها را تعلیم بدهد،‌ در حالی که با چوب به پیت می کوبیدند، ‏می گفتند :

‏_ .. . شیخ علی آمد ... شیخ علی آمد . ..

‏_ آنها نمی دانستد که آرزوی قلبی این جوان این بود که روزی شیخ شود .

‏ما بجز مهر و محبت از او چه دیدیم؟ خدا شاهد است نه بخاطر اینکه بچه من است،‌اما باید بگویم او نمونه واقعی شیعه علی بود .

‏یک بار هم ندیدم که این جوان، ‏حرمت موی سفید ما را بشکند، بیسوادی ما را به رخ بکشد، حرف تلخ بزند یا حقیرمان کند . از در اتاق که وارد می شدم، ‏از جا نیم خیز می شد . اگر بیست بار هم می رفتم و می آمدم، همین کار را می کرد . می گفتم : علی جان، ‏مگر من غریبه هستم؟ چرا به خودت زحمت می دهی؟

‏می گفت :« این دستور خدا است . »

‏روزی که خانه نبودم و او از جبهه آمده و لباسهای شسته نشده ای را در گوشه حیاط دیده بود . تشت و آب آورده و با همان لباس ساده بسیجی و دست مجروح و فلج لباسها را شسته بود . وقتی رسیدم، دیدم دارد لباسها را روی طناب پهن می کد . چقدر هم تمیز شسته بود ! گفتم : « الهی بمیرم مادر . تو با یک دست چطوری این همه لباس را  شستی ؟»

‏ ‏گفت : «ااگه دو دست هم نداشتم ، ‏باز هم وجدانم قبول نمی کرد من اینجا باشم و تو در زحمت باشی! »

‏یعنی اهل کمال بود . همه چیز را می فهمید . اوایل دشمنان انقلاب خیلی تلاش کردند با ضربه زدن به روحیه خانواده این بچه های پاک ، مسیر انقلاب را عوض کنند ،  ‏اما دیدیم به لطف خدا نتوانستند .

‏این انقلاب و بچه های انقلابی ، ‏از همان روزهای اول دشمنانی داشتند  که خدا لعنت کد آنها را . اینها،‌یک مشت خان و خان زاده بودند و اجنبی،  یا کسانی که دستاویز آنها شده بودند .

‏علی آقا ، ‏از همان روزهای اول هم به اینها امان نداد . زندگی خودش را وقف این کرده بود که نگذارد انقلابی که با خون به ثمر نشسته است . دستاویز غافلان بشود .

‏یادم می آید زمانی که جنگ شروع شد . همین کسانی که از انقلاب ضربه خورده بودند شایع کردند علی آقا تیر خورده،  خیلی نگران ‏شدم ؟ چون تازه فکش خوب شده بود . رفتم و از شهید  اکبر شجره پرسیدم : علی آقا مجروح شده؟ چرا راستش را به من نمی گویید؟» 

‏گفت :« مادر این شایعه دشمن است تا روحیه شما را خراب ‏کنند .» 

‏چند روز بعد که این خبر به منطقه رسیده بود،  تلفنی تماس گرفت و ‏گفت : «مادر اگر گفتند علی آقا تیر خورده، بگو،  آره،‌ خورده ؟ اما ‏خوب می شود . بگو : شما هم اگر مرد هستید و راست می گویید، ‏بروید لااقل برای خاک مملکت، با دشمن بجنگید تا فردا به خفت و‏خواری نیفتید ... » . او بزرگ فکر می کرد .

‏و این روحیه از همان دوران نوجوانی در او بود . حق و باطل را خیلی خوب تشخیص می داد . ده _ دوازده ساله بود که یکی از اقوام به منزل ما آمد و گفت قرار است شاه به کرمان بیاید .

‏وقتی رفت ،‌ دیدم علی آقا با غضب به او نگاه می کند . گفتم :

علی آقا،  چرا ناراحت هستی؟ مگر حرفی به تو زد؟» 

‏گفت : «نه .» 

گفتم : « پس چر ناراحتی ؟» 

‏گفت : این همه راه آمده که بگوید شاه می خواهد به کرمان بیاید؛ چه فرقی به حال ما می کند؟ شاه الان می داند وضع ما و این مردم چطوری است؟

‏بعد دندانهایش را به هم فشرد و گفت : «به خدا اگر زورم می رسید » گردنش را می گرفتم و آنقدر فشار می دادم تا خفه بشود . » 

‏اینقدر از ظلم و ظالم نفرت داشت . بچه های جبهه می گفتند علی آقا به حدی ارتباطش با خدا نزدیک است که از بعضی کارها و چیزهایی که با چشم هم نمی بیند، مطلع می شود . یکبار در گلبافت کرمان زلزله شد . خبر زلزله به منطقه هم رسیده بود، چون خیلی از رزمنده ها برای اطلاع از سلامتی خانواده و آشنایان و اقوام به مرخصی آمدند، اما علی آقا یک ماه بعد پیدایش شد . گفتم : مادر ،‌ ما برای تو اینقدر بی اهمیت هستیم که نخواستی از حال ما باخبر باشی؟ همه از دور و نزدیک ریختند توی شهر تا از سلامت اقوام خودشان مطلع بشوند، آن وقت تو احوالی از این پیرمرد و پیرزن نپرسیدی؟ » 

‏خلاصه خیلی گله کردم . علی آقا با آن قیافه مظلوم ، صورتم را بوسید و گفت: مادر جان ، احتیاجی نبود که بیایم ؛ چون خبر سلامت ‏شما و اقوام را قبلاً پرسیده بودم . نفهمیدم چه گفت،  اما حرفش به دلم نشست . بغلش کردم و اشکم با لباس بسیجی اش پاک شد .»

‏یک روز ، در یک تنگ غروب که با علی نشسته بودیم و حرف ‏می زدیم . نمی دانم چی شد که گفتم : مادر کاش زودتر ازدواج می کردی و تا من نمردم لباس دامادی را به تنت می دیدم ، آخر تو کی داماد می شوی،  مجرد که باشی خد ا غضبش می گیرد . البته چند بار گفته بودم .

‏اوایل جواب نمی داد، اما وقتی فهمید این آرزوی قلبی یک مادر است . به خاطر اینکه دل من خوش باشد ،‌روزی گفت : مادر ، می خواهم ازدواج کنم .» 

‏گفتم :« الهی شکر،  بگو چه کسی را می خواهی تا به خواستگاری ‏بروم . » 

‏می دانستم به خاطر رضایت دل ما می خواهد این کار را بکند .

‏اما وقتی چندبار در جبهه زخمی شد و فهمید که باید همین روزها به جمع شهدا برود ، ‏می خندید و به مزاح می گفت : «مادر ، ‏دیگر فرصتی برای من نیست. انشاء الله در آن دنیا ، ‏یک حوری بهشتی را عقد می کنم .» 

‏آخر هم رفت و به عروس دنیا پشت کرد .

‏خب چکار باید می کرد؟ باید جای او می بودی ، ‏تا درد دلش را می فهمیدی. سخت است ، برای کسی که میان بیابانی ، ‏دور ا‏ز کاروان مانده باشد . او همه آرزویش شهادت بود و من از کجای دنیا با او حرف می زدم . حق هم داشت .

‏وقتی می دید که همان دوستان و همرزمانش به فیض شهادت رسیده اند ،  ‏دلگیر می شد . می گفت : «مادر ،  ‏تو بزرگواری ،  ‏خداوند خیلی برای پدر و مادرها ارزش قائل است! چرا دعا نمی کی که عاقبت به خیر بشوم . بهشت حتی روبه روی ما نیست ؛ اما زیر پای شماست . چرا دست به دعا برنمی داری تا این پیکر ذلیل ، غرق خون بشود تا شاید گناهانش بخشیده شود .

‏می گفتم : « مادر ، ‏تو که جای سالمی در بدن نداری ، ‏نه دست داری و نه پا.»

اما با التماس ، ، روسری ام را پایین می کشید ،‌ سرم را می بوسید و می گفت: « مادر ،‌ پنج دفعه ،‌ به حق پنج تن ،  از ته دل دعا کن که وقتی گمنام شهید شدم ،  بدنم مثل آقا امام حسین بشود .» 

‏مشمول ذمه ام می کرد، زمانی که به مسجد می روم ، به عکس ‏شهدا یی که در آنجا گذاشته اند ، بگویم : «شما چرا علی را ‏نمی خو اهید . »

بعد بگویم که جایی برای او باز کنید .

‏من هم شبهای جمعه به مسجد می رفتم و با دلی تنگ می گفتم : « ای شهدای بزرگ ، ای دوستان عزیز علی آقا ! من مادر شرمنده ام از بس این جوان آرزوی آمدن پیش شما را دارد . علی آقا دیگر طاقت ندارد . دلش می خواهد پیش شما باشد . » 

‏بعد با دریایی از غم برمی گشتم . بعضی وقتها دیگر گریه نمی کردم ،می دانستم علی آقا دیگر متعلق به شهدا است ، به آنانی که چشم به راه او هستند .

‏این بود که او را به خدا سپردیم . یادم نمی رود آن روزهایی را که عادت کرده بودیم با صدای قرائت قرآن علی آقا که قبل از اذان صبح بگوش می رسید،  از خواب بیدار شویم .

‏صدای علی آقا با همه صداها فرق داشت . اگر هم غمی به دل نداشتی،‏باز چشمهایت پر از اشک می شد . بعد از اینکه به جبهه برمی گشت ،  ‏دائم بهانه  شنیدن صدایش را می گرفتیم .

‏روزی به محمود" برادر کوچکترش " گفتم : «محمود جان ، ‏ما که می دانیم علی آقا شهید می شود . پس تو از همین حالا شرو ع کن به خواندن  قرآن تا صد ایت مثل علی آقا شود . »

‏صبح فردا ، صدایی را شنیدم که همان سوز صدای علی آقا را داشت . با دست به فرق سرم کو بیدم و گفتم ... انا لله و انا الیه راجعون ...

‏دل مادر بود و می دانست . چه کسی زود تر از مادر می فهمد که اولادش  عوض شده ، که تغییر کرده . من آن روزها یک بویی از اینها به مشامم می رسید . بوی دلتگی که باید در جانم می نشست و نوید جدایی آنها را از خاک، و پیوستن به مقام اعلا را می داد . وقتی علی آقا به فیض شهادت رسید . دلم از هرچه خوب و بد دنیا کنده شد . به من گفته بودند علی آقا در جبهه خیلی فداکاری کرده و خیلی از آدمها را به راه راست کشانده . فقط این حرفها دلم را آرام می کند .

‏شبی موقع خواب گفتم : «خدایا ، ‏علی من کجاست؟» خیلی دلم شکسته بود. داغ سه جوان بر دلم بود ، شب خواب دیدم کنار نهر آب زلالی نشسته و کبوتری را به دست گرفته . گفتم : «مادرجان ، ‏علی ، ‏اینجا چه کار می کنی . » خندید و با خوشحالی گفت : «مادر، من منشی امیرالمؤمین شده ام . »

‏من هم همیشه با او که در ذهن و قلب من است می گویم : علی جان، اسم مرا هم بنویس . شاید به آبروی و بزرگی مقام تو ، ‏آن امام همام شفاعتم کند.


۱-روایت از زبان مادر شهید(مرحوم حاجیه خانم صغری رائینی زاده)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387 ساعت 17:45  توسط   |