
مادر شهیدان علی آقا و محمود ماهانی (مرحومه حاجیه خانم صغری
رائینی زاده)از فرزندانش می گوید:
علی خیلی باهوش بود در مدرسه علم و صنعت بودیک شب آمد در خانه و سراغ علی را گرفتند من آمدم و به علی گفتم علی لرزید رفت دم در ، من و پدرش هم بدنبال او رفتیم یکدفعه دیدم آنها علی را بوسیدند و یک عالمه چیز برایش آورده بودند وقتی که علی آمد تو و این جنسها را از جمله برنج ، روغن ، پول و کتاب و .... بودند گذاشت کنار من ، از علی پرسید م علی چیکار کردی ؟ علی گفت خدا می داند . روزها به مدرسه می رفت عبادت می کرد درس می خواند بچه ها را دعوت میکرد و به آنها نماز و قرآن یاد می داد . اگر ظهر از مدرسه می آمد و خرمای تنها جلویش می گذاشتم می خورد و می گفت خدایا شکرت .
بدلیل اینکه ما قالیباف بودیم وقت نمی کردم نهار درست کنم یکروز که از مدرسه آمد به او گفتم علی حلوا هست بردار و بخور علی هر لقمه را می خورد نگاهش را به آسمان می کرد و می گفت خدایا شکرت ، بچه ها هیچوقت ناشکری نکنید .
کرمان دیپلمش را گرفت تا یکروز وقتی آمد به خانه دیدم رنگش پریده ، علتش را پرسیدم گفت که شنیدم شاه اومده و من قدرت نکردم بروم جلو . خیلی ناراحت شدم . گفتم که حالا هیچی نگو میآیند و اذیتت می کنند گفت امیدش به خدا صبح برادر بزرگش آمد و گفت : به دعای ندبه که می روی مواظب باش الان برادر همشاگردی مرا روی چشمانش را بسته اند از دعای ندبه بردنش در خیال خودت باش . گفت من به دعا می روم و امام زمان مواظب من است هر کار می کرد پنهانی انجام میداد و به من و پدرش نمی گفت ، بعضی از شبها تا دیروقت به خانه نمی آمد . یک شب که بیرون آمد به او گفتم که تو میدانی پدرت وسواس دارد پس چرا دیر می کنی . گفت پدرم مرا خوب می شناسد یا در مسجد جامع هستم ، یا مسجد امام هستم یا بچه ها را درس قرآن میدهم و آن ها را به راه راست دعوت می کنم نمی گذارم شاهی باشن گفتم : علی در خیال خودت باش بالاخره بابایت جوش می زنه گفت : رضائیم به رضای خدا تا وقتی به سربازی رفت اول هم بردنش به کرمانشاه ،کتابهایی را هم همراه خودش به کرمانشاه برد. هر چی به او گفتم که این کتابها را نبر . می گفت راضی ام به رضای خدا در کرمانشاه کمی فهمیده بودند و او را به کازرون منتقل کرده بودند تا وقتی که در کازرون بود و گفت سه ماه هم تمام شده و اتاق گرفته ام و پول ندارم من که قالیباف بودم آمدم النگوهای دستم را گروگذاشتم و به طرف شیراز و کازرون رفتم پتو و بالشی هم همراه خودم بردم. وقتی به کازرون رسیدم رفتم پرسیدم و به طرف پادگان رفتم وقتی که آنجا رفتم و سراغ علی را گرفتم گفتند که او به کرمان رفته حالا من یک زن در این شهر چکار کنم اومدیم با سه چهار زن آنها میخواستند برن شیراز منهم با آنها رفتم وقتی که رسیدیم ترمینال و بلیطی گرفتیم من نفهمیدم که سوار کدام اتوبوس شوم همانجا نشستم تا عصر حرکت کردیم صبحش وقتی ماشین دم کوچه رسید دیدم علی هم از یک تاکسی بار پیاده شد علی گفت : دیروز که شیراز بودی چرا دنبال من نگشتی توی ترمینال بودم . گفتم که من عقلم نرسید . یک دو روزی پیش ما بود پولش را دادیم رفت به کازرون تا یک روز قبل از ماه محرم بود که خبر دادند علی را گرفته اند . وقتی که بردارهایش که رفتند نگذاشتیم پدرش بفهمد حتی چند روز اول هم به من چیزی نگفته بودند من رفتم در خانه عروسهایم و می گفتم که این شوهراتون که رفتن ماشین از تهران بیارند چه جور تهرانی رفتن راستش را بگوئید چطور شده . تا یک موقع دختر خواهرم گفت : خاله علی اعلامیه پخش کرده و الان در زندان سیاسی است من نه می دونستم اعلامیه چیه و زندان سیاسی چیست شروع کردم به گریه کردن و رفتم به خانه و به پدرش چیزی نگفتم یک پسر کوچولویی داشتیم به او می گفتیم محمود کوچولو گفتم به بابات چیزی نگی . برادرهایش گفتند ما رفتیم علی را دیدیم و خوب بوده ، از ما پنهان می کردند تا اینکه دوباره رفتند . گفتم خوب اینطور که نمی شه خوب به پدرش بگوئید تا بفهمد و کاری بکند ببینید بچه مون چطور شده چه بلایی سرش می دن . گفتند هیچی نشده می آید . من و پسر بزرگم بدون اینکه به پدرش بگوئیم طرف شیراز حرکت کردیم شب که ما نبودیم پدرش از محمود می پرسد : مادرت کجاست ؟ گفت رفته خانه حسین گفتند بریم دنبالش تا اینکه محمود گفت : بابا علی را دستگیر کردند در زندان سیاسی است اول برادرانم رفتند حالا مادرم و احمد رفته اند . ما بعد از چند روزی که آنجا بودیم دیدیم دوباره بردارهایش آمدند ما هم سرگردان آمدیم کرمان دوباره همراه با پدرش آمدیم رفتیم گشتیم تا پیدا کردیم رفتیم دم پادگان و سراغ علی را گرفتیم گفتند : علی ماهانی باید تیر باران شود شما چرا اینقدر اینجا می آئید ما گریه کنان می آمدیم خانه ، حکومت نظامی بود مردمون مهربونی داشت باران می آمد وقتی که کسی می دید ما کنار خیابان نشسته ایم می گفتند شما غریب هستید ما هم داستان را تعریف می کردیم آنها هم ما را دلداری می دادند تا وقتی که یک مسجد دیدیم و رفتم دنبال بزرگتر و روحانی مسجد تا ببینیم آیا او به داد ما می رسد یا نه اومدیم یک آقایی داشت استکان نعلبکی جمع می کرد گفتیم بزرگ مسجد کیست؟ گفت چکار دارین؟ گفتم ما دو تا زن و شوهریم ، اهل کرمانیم ، پسرمان را اینجا زندانی کردند می خواهیم کمک بگیریم گفت شما بیاید همراه من توی مسجد آهنگران است . ما رفتیم به مسجد و با پیشنماز آنجا صحبت کردیم گفت آقا هنوز نیامده اند بیایید شما صبح جمعه بیائید نماز صبح جمعه رفتیم نماز وقتی که نماز تمام شد پیشنماز گفت خانم کرمانی بیاید. ما رفتیم جلو و سلام کردیم گفت چطور شده گفتم که پسر من سرباز بوده حالا گرفتنش و زندان است من نمی دونم چکار کنم گفت مادر شما خرجی دارین گفتم بله گفت هیچی می خواهید گفتم نه گفت که ما روحانی هستیم اگر خودمان هم بخواهیم اقدام کنیم ما را اذیت می کنند و شما و مارا دستگیر می کنند برید... که انشاالله آقا آمد زندانیها آزاد می شوند ما رفتیم توی خانه پسرمان و عموی یکی از زندانیها هم آنجا بود به ما گفتند شما با ما بیائید شیراز صبح هم بلیط بگیرید و بروید کرمان ما هم شب رفتیم شیراز بلیط گرفتیم و رفتیم کرمان به بچه هاگفتم اینها علی را نشان ما ندادند فقط یک بار رفتیم دو تا گروهبان که مهربان و نجیب بودند پنهانی علی را به ما نشان دادند ما رفتیم گفت به ما هیچی دراین باره نگوئید این پولها را بگیرید برید کرمان گوسفندی نذر کنید آقا می آید ما رفتیم کرمان و آش حسینی دادیم یکبار دیگر که رفتیم گفتند که می خواهید بچه تون را ببینید چند نفری علی را آوردند ما خیلی ترسیدیم که بچه ما به این روز انداخته بودند نه گذاشتند با اون حرف بزنیم و نه او با ما حرف بزند فقط گفتند ببینید شما چرا به کازرون می آئید این آقا باید اعدام شود چون که اعلامیه پخش کرده است . ما با خودمان خرما آورده بودیم یک چند تا خرما دادم به علی خورد و دوباره وسط آنها ایستاد . اومدیم کرمان به احمد و حسین و مهدی گفتیم که اینها اینطور می گفتند . گفتند که ما می رویم به حجتی کرمانی تو مسجد کرمان گفت آقا که آمده بچه های ما که نیامده اند آیا چه کارش می کنند تبربارونش می کنند جنازه اش را به ما بدهند یا ندهند. تا یک روز گفت : آقا آمده درهای زندان را شکسته همه اونها بیرون دارند راهپیمائی می کنند . انشاالله که می آیند . تا اینکه یک روز صبح یک نفر در زد ما رفتیم در را باز کنیم دید علی با کتابهایش آمده نه گفت من چطور شدم و نه ما پرسیدیم . اینقدر سرحال و خوب و با نشاط بود .
نماز که می خواند برای نماز دومش مجدداً وضو می گرفت دو سه روزی که می دید ما ناراحتیم هیچی نمی گفت اما برای محمود کوچولو می گفت اینقدر ما را شکنجه دادند اینقدر آب زیر پاهای من کردند اینقدر منو زدند و اذیت کردند ولی من خدا را شکر الان سالم و خوب آمدم انشاالله یکروز با تو همراه می رویم جنگ بالاخره خدمتش تمام شد و هربار به او گفتیم برو دنبال شغلی برای خودت گوش نکرد گفت من می خواهم بروم توی سپاه ، رفت رحیم آباد زرند آنجا درس قرآن می داد و پیشنماز بود ماه رمضان می آمد مقداری عدسی برای افطار و خرما برای سحر می گرفت و وقتی به او می گفتم برو دنبال کار مثلاً دفتردار می گفت من پشت میزنشین نیستم من نه حقوق می خواهم نه چیز دیگری من فقط برای خدا کار می کنم بس ، علی این پاسدارها لباس دارند تو هم برو لباس نو بگیر بپوش می گفت لباس باید تمیز باشد حالا هر چی هست تا اینکه یک روز به ما خبر دادند که فک علی ترکش خورده ، علی چند نفر دیگر آوردند به خانه منهم نذر داشتم ، داشتم می رفتم به طرف مهدیه تا یک دفعه محمود کوچولو سوار موتور آمد و گفت که علی را آوردند که علی را آوردند یک کم لبش زخم شده : من گفتم خوب من نذر دارم بیا با هم برویم نذرم را اداء کنیم و بعد برگشتیم زیارتی خواندیم بعد برگشتیم . دیدم علی نیست گفته بود به مادر بگوئید یه کم حلوا خیلی روان درست کند منهم می روم سر خاک محمود اخلاقی و محمود شلنگ پیدا کن که من باید از بینی غذا بخورم ولی خوب می گذارم روی زبانم و می خورم . تا یک وقت ساعتهای 9 بود که آمد رفتم جلو بوسیدمش گفتم علی چطور شدی گفت طوری نشدم پدر محمود اخلاقی مرا دید و برد خانه اش و گفت من نذر کردم محمود هر وقت شهید شد این کتاب را بدهم به علی ماهانی ،علی گفت من می خواهم بروم بیمارستان بعد از چند روز بابایش رفت بیمارستان دم در گفته بود که من با علی ماهانی کار دارم علی به این آقایی که دم در بود کور بود گفنه بود که اگر از خانواده من آمدند بگوئید که من اینجا نیستم بابایش خیلی گریه کرده بود و گفته بود که من یک لحظه علی را می بینم و می روم . رفت تو بخش علی را دید و گفته بود علی چطوری گفت من طوری نیستم . در صورتی که علی رو باید همان موقع می بردند توی اتاق عمل مادر ابوالفضل با شوهرش و یکی از پسرانش هی به بابایش می گفتند که برود چون نمی خواست بابایش بفهمد که می رود توی اتاق عمل بابایش اومد کرمان تا صبح پدر ابوالفضل زنگ زد گفت علی را از اتاق عمل بیرون آوردند علی به هوش آمد بعد از چند روز علی آمد ما نمی پرسیدیم که حالت خوبه یا بده فقط می گفتیم علی خوبی می گفت شکر خدا. خدا را شکر که فکش خوب شد . می گفت مادر من خدا را شکر می کنم که فکم را از دست دادم ولی نه سرفه می زنم نه عطسه می زنم و نه خمیازه می کشم نه حالت تهوع دارم خوب شد می رفت و می آمد (جبهه ) تا یک عصر رفتم پای تکیه حجتیه خیلی ناراحت بودم هر چی محمود اومد می گفت مادر بیا تو ولی من می گفتم خیلی ناراحتم بالاخره ما را آوردند خانه تا اینکه در زدند رفتم در خانه دیدم آمبولانس در خانه ایستاده گفتم چی شده گفتند علی زخمی شده من خواستم بگویم خدا مرگم بده یکدفعه ، گفت مادر نگی خدا مرگم بده و گرنه من می گویم راننده مرا برگرداند همان تهران، آوردنش توی حیاط خوابوندنش برادرش اومد به او گفت احمد منو ببر حمام . عکس هم مشهد ازش گرفته بودند بدلیل اینکه جا نبوده با هواپیما ببرنشون برده بودنش مشهد یکروز من پرسیدم که چرا اینقدر علی رو می برن بیمارستان دخترم گفت علی وقتی پایش گچ بود خونریزی کرده و پاشنه پایش مصنوعی است و بدنش پر از ترکش است علی یک وقتهایی می نشست ترکشها را از توی بدنش بیرون می آورد و علی می گفت این ترکشها را نگه دار برای آن دنیا دستش که عصبش قطع بود یک چشمش هم خونریزی کرده بود قطره ای برادرش برای چشمش گرفته بود ولی برای دستش ، می گفتم شاید دستش کمی به حرکت بیاید،دستش بهتر شد ورفت تهران برای معالجه وقتی اومد دیدم یک نفر از دور عصا بدست و یک پیراهن تنها به برش بود رفتم جلو و گفتم علی بهتری گفت بله دستش را خیلی کم حرکت داد و گفت ببین حالم خیلی بهتره که مبادا من ازش بپرسم لباستو چه کار کردی رختخوابش را انداختم کتابها و قرآنش را اطرافش گذاشتم و لباس را هم برایش آوردم تا بپوشد تا وقتی که برای محمود کوچولو صحبت کرد وقتی که من می رفتم یک آقایی اهل اصفهان بود . خیلی بیچاره بود پسرش را آورده بودند اینجا سربازی کمی اختلال حواس داشته این آقا اومده کاری بکنه که پسرش را آزاد کنند من لباسمو درآورده و دادم به این آقا و آدرس هم دادم اگر این آقا اومد اینجا تعارفش کنین بیا داخل. اینها رو هم محمود به من گفت و علی به محمود گفته بود و پول هم به او داده ولی به مادر چیزی نگی . محمود اینها را به من گفت گفتم که این کارش اینه که هر چی داره میده به مردم .
خیلی با محمود خوب شده بود محمود را به طرف خودش جذب کرده بود او را با خودش به سپاه می برد و شبها کنارش می خواباند . یک روز به علی گفتم : علی پول می خواهی برای خودت و محمود بردار گفت که من و محمود پولی نمی خواهیم وقتی که پول از ما می گرفت به مستضعفان کمک می کرد . صبحی که می خواست بره جبهه مرا خیلی قسم داد که کاری کن که من شهید بشوم علی رفت و خیلی وقت گذشت و ما علی را ندیدیم و صبح جمعه ای بود که دیدم دارند در می زنند وقتی رفتم در را باز کردم دیدم اکبر علوی با منصور هستند گفتم خبر شهید شدن علی را آورده اید انشاالله مبارکش باشد این دو تا تعجب کردند که قبل از گفتن این دو من متوجه شهید شدن علی شدم من رفتم روی حیاط و شروع کردم به جارو کردن و دائم می گفتم : خدایا شکرت که علی به مراد خودش رسید اما نمی دونستم محمود هم شهید شده . همسایه ها خبر دار شدن و اومدن پیشم اما من روی حیاط راه می رفتم و می گفتم علی خوشا به سعادتت که به مراد خودت رسیدی من حالم بد شد و بردنم بیمارستان ، بعد دوباره آوردنم خونه اما دوباره حالم بد شد اما گریه نمی کردم خودش به من می گفت که مادر برای من گریه نکنی و شیرینی و نقل هم بدهید برای امام حسین(ع) و حضرت زهرا(س) گریه کنید تو هم برای شهیدان گریه کن . پرسه گرفتند و خانه خیلی شلوغ شد ، رفت و آمد داشتیم تا یک روز ما رفتیم ماهان به پرسه آقایی علوی شروع کرد به صحبت کردن و گفت که محمود و علی همراه شهید شدند به محض اینکه این حرف را شنیدم دیگر حال خودم را نفهمیدم تا آن وقت که نمی دونستم محمود شهید شده همش می گفتم علی، محمود کوچولو کجاست دگه بچه آخری من کجاست و گریه می کردم دیگر آوردنم به خونه و پرسه برایش گرفتن و عکسهایشان را چاپ کردند اما خبری از جسد نبود علی همیشه می گفت که مادر دعا کن که من شهید گمنامی باشم یک قسمت از بدنم نباشد وقتی که شهید می شوم منهم چند دفعه این حرف را تکرار کردم که الهی می روی شهید شوی و یک قسمت از بدنت نباشه تا اینکه خبر دادند علی یک پایش قطع شده گفتم خدا را شکر که علی به مراد خودش رسیده من اصلاً ناراحتی ندارم که علی شهید شده من احمد که قبل از علی است دو ماه سرطان مغز گرفته با پنج تن بچه من اینقدری که برای احمد می سوزم برای علی و محمود نسوختم زیرا آن دو در راه خدا شهید شدند .
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت 14:48 توسط
|