« من المومنین رجال صدقوا ما عاهدوالله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظرو ما بدلوا تبدیلا»
" از مومنین مردانی هستند که به آن عهدی که با خدای خویش بستند وفا کردند . پس شهید ان کسی است که به آنچه وعده داده شده بود مدتش را بسرآورد ، یعنی شهید شد واز ایشان کسی است که انتظار ( شهادت ) می برد و این انتظار را به چیز دیگری بدل نکردند .
عده ای از مفسرین در شان نزول این آیه می گویند که این آیه شریفه در جنگ احد بعد از شهادت حمزه سید الشهداء (ع) و در شان مولای متقیان (ع) نازل شده . بعد از آنکه حضرت حمزه (ع) شهید شد ، امیر المومنین (ع) خیلی ناراحت بودند که چراایشان نیز به شهادت نرسیدند ، این آیه نازل شد . ما می بینیم که واقعا امیرالمومنین (ع) منتظر واقعه شهادت بودند و این انتظار شاید بیش از سی ، چهل سال طول کشید و امیرالمومنین (ع) این انتظاررا به چیز دیگری تبدیل نکردند سرانجام ، نه درمیدان جهاد اصغر که در میدان جهاد اکبر ، آن هم درمحراب ، محل جنگ با بت درونی و در حال نماز ونیایش با پروردگار متعال به شهادت می رسد . هرکسی که پیرو آن حضرت و شیعه واقعی او باشد چنین انتظاری را دارد .
امام سجاد (ع) در یکی از مناجات ملکوتی خویش از خداوند درخواست می کند که ای خدا ،مرگ را جلوی من قرار بده ، نه پشت سرم . یعنی ای خدا لحظه ای یاد مرگ را از خاطر من دور نکن . این خود فلسفه ای عمیق دارد . انسان مسلمان اگر دائما به فکر مرگ باشد همه کارهایش خدایی می شود ، مواظب اعمال و رفتار وگفتار خویش می شود ، دنیا و مافیها درنظرش بسیار تا بسیار پست و ناچیز جلوه می کند دلش در این دنیا خالی می شود . برفرض که من بهترین غذاها را بخورم ، بهترین لباسها را بپوشم بهترین ماشین را سوار شوم ، بهترین خانه ها و تفریحگاهها را داشته باشم ، بهترین پستها و مقامها را به من بدهند ، اما بالاخره همه رفتنی هستیم ، من می مانم با کوله باری سنگین از گناهانی که توسط همین ها انجام داده ام . انسان وقتی فکر می کند می گوید متعلق به این دنیا نیست روح انسان دائما در تلاطم ودست و پا زدن است . گویی او منزلی دگر داشته در آنجا به آرامش وجودی خویش و جهان محیط پیرامون خودش پی می برد. درک می کند که چه مسئولیت سنگینی دارد . انسان اگر واقعا لحظه ای از تمام قیدها و بندها و زنجیرهای وابستگی خودش را خلاص کند و به خودش فرو رود وقدری بیندیشد می بیند لحظه ای نیز دلش نمی خواهد در این دنیا بماند حتی اگر گناهان او خیلی سنگین باشد ، به رحمت خدا امیدوار شده واز خدا تقاضای مرگ می کند . مرگ برای چنین انسانی سعادت و وصال است . در روایات داریم که دنیا زندان مومن است . و کسی که خدا را شناخته باشد با تمام وجودش طلب مرگ می کند اولیای خدا اینچنین بوده اند
خرم آن روز که از این منزل ویران بروم راحت جان طلبم و زپی جانان بروم
مولوی در اول دیوانش شرح حال چنین انسانی را خیلی عارفانه تشریح کرده ، انسانی که تقاضای بازگشت به وطن اصلی خویش را دارد . انسانی که جایگاهش محل امن و سکوت و تسکین و آرامش در کنار معبود و معشوق خویش بوده ، بیرونش کنند وبیاورندش در جایی که آلوده به تمامی رنجها و دردها است . حال اینچنین انسانی چگونه است ؟ حتی یک لحظه نیز برایش ، ماندن در این جهان شیرین نیست .در درون او آتشفشانی درجوشش است ، که اورا با سختی هرچه تمامتر به بند کشیده و در انتظار لحظه مرگ به سرمی برد . در نهج البلاغه حضرت امیر (ع) وصف حال اینان را به خوبی بیان فرموده اند . قریب به این مضمون می فرمایند که اینها مرغ جانشان آماده پرکشیدن به سوی معشوق خویش است و اگر حکمت وقضای الهی ، آنان را نگه نمی داشت در دم جان را به خدا می سپردندو روحشان از کالبد هایشان پر می کشید ، تا این حد درفراق معشوق خویش می سوزند.پیامبر (ص) فرمودند : درد فراق و آتش فراق و دوری از آتش جهنم سوزنده تر است . خداوند در قرآن آنجا که داستان خلقت حضرت آدم (ع) را ذکر می فرماید ، وقتی که می خواهد آنها را در بهشت جای دهد ، می فرماید : « ای انسان ، تو و همسرت در این بهشت سکونت و آرامش یابید .» اما وقتی که آنها را به سبب نافرمانیشان از بهشت بیرون می کند ، به آنها می فرماید : « در این زمین من وارد شوید که برای شما محل استقرار است .» یعنی اینجا دیگر محل آرامش نیست و اگر کسی در این دنیا لحظه ای احساس کند که می تواند همین جا بماند وآرامش داشته باشد اشتباه کرده،شهیدان این امت چنین بودند . این عزیزانی که در راه دوست از سرو جان ومال و منال وپست و مقام گذشتند وفریب دنیای بازیگر وگول شیطان وسوسه کننده را نخوردند ، براستی که دنیا برایشان زندان بود . دنیا ظرفیت داشتن چنین انسانهایی را نداشت . شاید زبان حال اینان ، زبان حال مولا امیرالمومنین (ع) علی (ع) باشد که فرمود : ای دنیا از من دور شو که من تو را سه طلاقه کرده ام . شاید از دیگران گفتن کمی ساده باشد اما از شهید گفتن قدری مشکل است.چطور ما می توانیم از انسانهای پاک بخته ای سخن بگوییم در حالی که خودمان اسیر زنچیرهای وابستگی هستیم ، عالم شهدا را ما نمی توانیم ادراک کنیم ما فقط براساس اطلاعاتی که از منابع اسلامی احیانا بدست می آید و با در دست داشتن معیارهای اصیل اسلامی ، معیارهای قرآنی و روایات و احادیث می سنجیم و مطالبی را در می یابیم .
قبل از شروع جنگ ، مسئله شهادت نسبت به بعد از جنگ انعکاس متفاوتی داشت . بعد از جنگ بسیاری از برادرانی که باهم همسنگر بودند با هم نماز جماعت می خواندند ، با هم غذا می خوردند با هم حرف می زدند خلاصه گروه گروه بودند ، اما امروز بسیاری از این گروهها به طور کلی شهید شده اند واین مسئله تازه ای است در جامعه ما . برادرانی بودند که به صورت یک گروه می رفتند جبهه و امروز همه شهید شده اند و از آن گروهها کسی نمانده که خاطرا آن عزیزان را زنده کند . آن عزیزانی که مظلومانه و غریبانه در خاک و خون غلطیدند و امروز هزاران هزار جوان رشید، لباس رزم پوشیده وآماده اند ، بلکه در حال پیکارند تا راه آن شهیدان گرانقد ر را ادامه بدهند .
یکی از این گروهها ، گروه برادر شهید عارف زاهد محمود اخلاقی بود . شهید محمود اخلاقی ، ناصر فولادی ، اکبر محمد حسینی ، محمد علی فتحعلیشاهی ، محمد نگارستانی و محمد حسین سیف الدینی یک گروه از برادران زبده کرمانی بودند که باهم به کردستان وسپس به جبهه های مختلف رفتند و امروز از این گروه کسی نمانده ، ای کاش در زمان حیات این عزیزان از خود آنها خوسته شده بود تا درباره یکدیگر صحبت کنند و حرف بزنند . چه خوب بود که شهدا یکدیگر را معرفی می کردند ولی به هرحال چون آنها نیستند به ناچار بر عهده ما انسانهای خاکی است ، خدا می داند تا چه اندازه بتوانیم موفق باشیم به هرحال من الله التوفیق
شهید عظیم الشان محمود طلایه داراین معراج آسمانی و عروج روحانی و پرواز ملکوتی بود . او بود که دیگر شهدا هم قافله خویش را به سلامت به منزل یار رسانید. شهید اکبر محمد حسینی درباره محمود اخلاقی می گفت : که او تجسم عینی 16 دستور خودسازی امام خمینی روحی فداه هست . او راستی این 16 دستور اخلاقی و انسانی را در خویش پیاده کرده ،به اجتماع نیز کشانده بود .اکبر می گفت مسائلی که ما امروز به آنها فکر می کنیم او چند سال پیش ، از روی آنها رد شده بود وتا این حد جلو بود .
او می گفت وضعیت محمود نسبت به ما مانند کسی است که پایین کوهی است . دید او محدود است ، اسیر هوای نفس است ، اما اوبر بالای بلندی قله کوه ایستاده حقایق هستی را مشاهده کرده است و حالابا سرعت سرازیری کوه را گرفته و به پیش می رود . شهید عزیز ناصر فولادی می گفت که محمود در هر لحظه اوج می گیرد .
ناصر می گفت که محمود به مرحله یقین رسیده . یک روز از او سوال کردم که چرا محمود شبها می رفت جدا از برادران روی خاکها دم در می خوابید ؟ گفت به خاطر اینکه وقتی برای نماز شب بلند می شود کسی متوجه نشود .
شهید محمد نگارستانی می گفت که من بعد از امام ، محمود را قبول دارم . او عاشق محمود بود.
شهید سیف الدینی یک روز با اخلاقی رفته بودند کرمانشاه مرخصی ، او می گفت که محمود سرعت ونظم عجیبی در کارهایش دارد . اصلا محمود از مکروهات نیز پرهیز داشت تا آنجا که من به خاطرم می رسد حتی یک سخن لغو ،یک کار لغو هم ازمحمود ندیدم . محمود از جهات زیادی مثل لقمان حکیم بود .لقمان به حکمت و سکوت و تفکر زیاد معروف بود هیچ وقت ندیدم سوالی بکند ودر احوالات لقمان حکیم می نویسند که دیده نشده جلوی کسی دراز بکشدو کسی او را هنگام غسل کردن و وضو گرفتن هم ندیده یعنی تا این اندازه کارهایش را مخفی می کرد .عین این رفتارها را ما، در محمود سراغ داریم . من هیچ وقت محمود را در حال وضو گرفتن ندیدم . با آنکه همیشه با جماعت نماز می خواندیم .
تنها انسانهایی می توانند به این مراحل برسند که خدا را در هر لحظه حاضر و ناظر ببینند ، وقتی مسئله ای پیش رو می آمد که از حل آن عاجز بودیم به او مراجعه می کردیم . اکثر اوقات جواب نمی داد و سکوت می کرد . او می خواست که ما خودمان فکر کنیم و استعدادهای خودمان بکار بیفتد . در احوالات رسول گرامی می نویسند که یکی از خدمتگذاران رسول الله (ص) گفته بود که هیچ وقت نشنیدم که پیامبر بگوید ای کاش اینطور شده بود یا نشده بود . یا اگر این طورمی شد بهتر بود . اصلا چنین اصطلاحاتی را رسول خدا (ص) بکار نمی برده . محمود نیز همین صفت پیامبرانه در او بود .همیشه راضی به رضای خدا بود روزی چندین ساعت مطالعه می کردو یکی از خویهای پسندیده اواین بود که نه از دیگران جرف می زد ونه از خودش. نه ازخوبی کسی می گفت و نه از بدی . روی مسئله غیبت خیلی حساس بود به محض اینکه غیبت می کردیم ، عصبانی می شد وتذکر می داد ، به طوری که این مسئله را آنقدر گوشزد می کرد و روی آن کارکرد تا اندازه زیادی این مسئله بحمدالله حل شد .
بارها شده بود که ما با او صحبت می کردیم بعد ازچند دقیقه ای متوجه می شدیم که او در این عالم نیست ، نه تنها خودش حرف نمی زد بلکه به لغویات ما نیز گوش نمی داد .
ما زندگی شهیدان در مقابلمان است شهید اکبر محمد حسینی شهید فولادی و همه شهدای اسلام این عزیزان خصلتهای بی شماری داشتند اما چیزی که در زندگی محمود به چشم می خورد این است که او جامع جمیع صفات خدایی بود . یعنی انسانی خداگونه انسانی متقی و عارف بود مسائل اخلاقی را گذرانده بود و مردانه با اراده ای آهنین با فکری آزاد وقلبی روشن سرشار از امید و با توکل برخدا قدم در وادی سیر وسلوک گذاشته بود و مراحل را یکی پس از دیگری گذرانده بود و امروز اگر بگوئیم که درخدا فانی شده بود دروغ نگفته ایم .
محمود یکدانه مفاتیح مرحوم حاج شیخ عباس قمی را خریده بود و اوقات زیادی را با این مفاتیح سپری می کرد .
شهید اکبر محمد حسینی نقل می کرد از محمود که به اکبر سفارش می کرد که اگر می خواهی خودت را بسازی در این مفاتیح بگرد و مستحبات رابه جا بیاور. گاهی وقتها که می دیدیم او را که مفاتیح به دست ، ازدور می آید، نگاه به چهره اش که می کردیم نور خدایی و خوف وخشیت و ترس وامید را به وضوح دراو می دیدیم . من یکدفعه محمود را بعد از شهادتش درخواب دیدم که سرگرم خواندن مفاتیح بود ، جلو رفتم دیدم زیارت حضرت رسول (ص) را می خواند . عاشق خاندان رسالت (ع) بود . یادم می آید . یکی دو روز از ماه محرم سپری شده بود ، یکی از برادران ، شوخی می کرد و برادران را می خنداند . محمود هم حضور داشت . من داشتم شلوار شهید محمود یوسفیان را می دوختم و در ضمن لبخندی هم می زدم ، یک دفعه محمود ، درست مثل پلنگ تیرخورده عصبانی شد ، گفت : شما در ماه محرم می خندید !؟در حالیکه امام رضا (ع) از اول محرم تا روز عاشورا مرتبا گریه می کرد .
چند روز پیش از شهادتش بود که من با ناصرفولادی ، نزدیک غروب بود ، آتش درست کرده بودیم داشتیم چای درست می کردیم . محمود آمد ، اول ناصر را صدا زد ، چند قدمی که رفتند ، دیدم مراهم صدا زدند ، به اتفاق سه نفری رفتیم لب رودخانه نشستیم ،محمود شروع کرد از خدا واز قیامت و از اخلاق و ایمان برایمان گفتن .بعد رو کرد به ناصر ومن ، و گفت : در این مدتی که باهم بودیم هر اشتباهی که از من دیده اید بگوئید که می خواهم خودم را اصلاح کنم . این حرف برای ما تازگی داشت و اصلا عجیب بود . این حرف را ما می بایست می زدیم ، نه او . ما همیشه نزد او می رفتیم و از او خواهش می کردیم که ایرادات و نواقص و کمبودها و اشتباهات ما را بگوید ، اما او بنا به مصالحی نمی گفت .اما حالا او از ما می خواهد که اشتباهاتش را بگوئیم . ما جدا درخودمان احساس شرمندگی کردیم . او مرتبا اصرار می کرد و می گفت : اگر نگوئید ، خداوند بین من و شما حکم خواهد کرد . بالاخره شهید ناصر فولادی گفت : تنها ایرادی که ما به شما داریم این است که ما را نصیحت نمی کنید و اشتباهات ما را نمی گوئید . بعد رو کرد به من ، و گفت شما بگو . در جوابش گفتم ک من به خاطرم نمی رسد که از شما اشتباهی دیده باشم . به هر حال ناگهان رویشرا به آسمان کردو گفت : ای خدا تو خود شاهد باش که من حجت را بر این برادران تمام کردم ، تو خودت میان ما حکم کن ،بعد شروع کرد از قیامت گفتن ، که حتی از افکار انسان نیز حساب می کشند . او به مرحله ای رسیده بود که فکر گناه نیز نمی کرد .
امروز صدای محمود در گوشم طنین انداز است که می گوید ای خدا من حجت را براینها تمام کردم .
حجت محمود همان الگو بودنش بود. او از هر لحاظ الگو بود و خداوند این سعادت را نصیب ما فرمود که با چنین انسان ملکوتی باشیم . او حجت خویش را بر ما تمام کردو امروز از آن جمع چند نفره همگی مسئولیت خویش را انجام داده اند وسربلند وروسفید ، اما این بنده روسیاه گرفتار در بند هوی وهوسها وتعلقات پوچ مادیت و اسیر خودبینی و خود خواهی مانند خر لنگ درگل مانده ام .
هیچ راهی ندارم الا اینکه به آنها بپیوندم و گرنه از همین الان موقف حساب را می بینم که محمود جلوی من راگرفته و از من حساب می کشد . از خداوند می خواهم که این توفیق را به همه عنایت فرماید که راه شهیدان را ادامه بدهیم .
« توکلت علی الحی الذی لایموت و الحمدالله الذی لم یتخذ ولدا ولم یکن له شریک فی الملک
ولم یکن له ولی من الذل و کبره تکبیرا »
« و من الله التوفیق »
( روز عاشورا ساعاتی بیش از شهادتش می گفت امروز یا می رویم پیش امام حسین و یا می رویم پیش خودش " خدا " )
دومین کسی که از این برادران شهید شد ، برادر شهید محمد نگارستانی بود .
محمد نگارستانی ، عش وعلاقه زیادی به شهید اخلاقی داشت ، به طوری که هر وقت یادی از او می شد، ساعتها درباره محمود صحبت می کرد که جدا خسته می شدیم . شما بروید شعری را که نگارستانی شب شهادتش گفته بخوانید و با اشعار بزرگانی همچون مولوی قیاس نمائید . جدا خیلی جالب است که جوانی 17 ساله عارفی عظیم الشان باشد. شعر او سرتاپا سوزو گداز و ناله و درد وعشق است .
امام فرمودند این جوانهای ما به آن مرحله از مراحل عرفان وانسانیت رسیدند که آنهایی که چهل سال ریاضت کشیدند نتوانستند برسند . شما ببینید که این شعر چقدر سوزناک است . در این شعر چندبیتی نیز درباره مرشد ومراد خویش سخن گفته :
مادرم بشنو کلام سرخ آن یارخدا زاهد شب ، عارف روز، مرد جنگ
مادرم محمود اخلاقی بگفت با خالقش ای خدا رنجم بده آنوقت نما من را شهید
دریایی از عرفان و معنویت در این اشعارنهفته است . او درشعرش از مناجاتهای محمود نقل می کند که با خدای خویش می نالد که ای خدا من نمی خواهم به این آسانی شهادت را بدست بیاورم ، من می خواهم که تو مرا رنجم دهی که هر چه مرا بیشتربرنجانی آتش عشق من نسبت به تو بیشتر می شود .
اصلا عاشقان الله این گونه اند . مشکلات و سختی ها برای آنها عشق می آفریند . مثل بچه ای هستند که وقتی مادرشان آنها را کتک می زند ، شلاق می زند ، از شلاقها و کتکهای مادربه دامان مادر پناه می برند . هرچه مادر آنها را بیشتر بزند آنهابیشتر از پیش به دامنش پناه می برند .خوشا به حال اولیاء خدا که نه تنها از آزمایشات خدا دلگیر نمی شوند . بلکه علاقه شان نسبت به خدا بیشتر می شود .
نگارستانی این چنین بود برایم تعریف می کرد
شبی از خواب بیدار شدم ، دیدم که محمود دارد نماز شب می خواند ، و در حال راز و نیاز و دعا بود . بعد محمود متوجه من شد و مرا قسم داد که به هیچ کس نگویم که محمود نماز شب می خواند . شهید نگارستانی بعد از شهادت محمود این قضیه را برای ما تعریف کرد . آن شب فقط خدا و محمود نگارستانی شاهد این مناجات عارفانه وعاشقانه بوده اند .
یک شب به اتفاق شهید ناصرفولادی رفتیم به دیدار خانواده محمد نگارستانی ، مادر محمد همین شعر نگارستانی رابرایمان آورد ، با ناصر شعرش را خواندیم ، رو کردم به ناصر و گفتم یادت می آید که شهید نگارستانی همیشه از آن شبی که محمود نماز شب می خواند صحبت می کرد که با خدا مناجات می کرده ،این اشعاری که نگارستانی گفته همان مناجات محمود بوده با خدای خویش . همین مناجات بوده که شعله پرحرارت بردل وجان شهید نگارستانی زده تا متحول و دگرگون شود به یک انسان والا مقام که بتواند در مدت یک سال آنچنان الهی بشود که چین اشعارسوزناکی برزبان آورد .
شهید نگارستانی به راستی عارفی بود دردمند ، آن هم نه عارفی که دور ازاجتماع به کنج خزیده باشد بلکه عارفی وزاهدی بود که درمیدانهای نبرد شجاعتشان وصبر وبردباریش کم نظیر بود .
شهید رضا میرزایی نقل می کرد ازشهید اکبر محمد حسینی که درجبهه بستان وقتی که خبر شهادت نگارستانی را به اکبر داده بودند ، اکبر با « همه صبرو استقامت ،گفته بود ، پشتم شکست . تا این حد برای اکبر مهم بود که گفته بود پشتم شکست . شهید نگارستانی با شهید سیف الدینی رابطه نزدیکی داشتند با هم به سپاه و از آنجا به کردستان آمدند . دربین برادران کم سال ترین افراد بودند وبا این حال کسی کوچکترین لغزشی از آنها ندید.
پدرش تعریف می کرد که یک روز برادر شهید نگارستانی با یکی از بچه های محله شان دعوا می کند ، او می آید نزد محمد می گوید کمکم کن . درجوابش می گوید تو یک نفر هستی واو یک نفر، هروقت آنها دو نفرشدند من هم می آیم . عدالت اجتماعی که امیرالمومنین (ع) پیاده کرد اینها که سربازنش هستند نیز این طورند . شخصیت این عزیزان شبیه به امیرالمومنین (ع) است انسانهایی علی گونه که درتمامی جبهه ها بر دیگران سبقت گرفتند .
خداوند انشاءالله توفیق بدهد که رهرو راهشان باشیم .
انشاءالله " ومن الله التوفیق "
سومین شهید ما اکبر محمد حسینی است . مظهر گذشت و فداکاری و ایثار و صبر و استقامت و شجاعت تمام این صفاتی که نوشتم بی اختیار ننوشتم ، بلکه برای هر کدام نمونه هایی ذکر می کنم . گذشت و فداکاری و ایثار او تا حدی بود که بعد از آنکه من زخمی شدم ، نزدیک بیست روز در بیمارستان با من بود و به بهترین وجهی به من حدمت می کرد . واقعا دریای رحمت الهی بود . با آنکه وجودش در جبهه ها خیلی نیاز بود و خودش نیز علاقه وافری به رفتن به جبهه داشت ، اما در آن شرایط من را تنها نگذاشت . به یاد دارم که جبهه ای که ما در آن بودیم ، اوایل جنگ وضع تدارکات و سنگر و راههای ماشین رو کمی مشکل بود که آن هم طبیعی بود .
وقتی که باران می آمد سنگرها را آب با خودش می برد ،احتیاج زیادی به پلاستیک داشتیم تا روی سقف سنگرهابگذاریم و از نفوذ آب به داخل سنگرها جلوگیری کنیم . یک روز باران به شدت می بارید و اکبر حاضر شد فاصله 5 الی 6 کیلومتر را درکوهستان و باآن هوای سرد وباران شدیدی که می آمد ، و تنها برود وپلاستیک بیاورد .
خودش تعریف می کرد که در اواسط راه ، باران شدید شد ، رفتم درغاری اما دیدم فایده ای ندارد. باران مرتبا شدتش بیشترمی شود . بدین لحاظ تصمیم گرفتم که در همین هوای بارانی بروم ، بالاخره رفت و به قولش وفا کرد .
شهید ناصر فولادی هرموقعی که یادی از اکبر می شد همین قضیه را تعریف می کرد و صبر استقامت و توکل و وفای به عهد اکبر رامی ستود . روز عاشورا برادران به مزدوران عراقی حمله کردند ، عراقی ها تعدادی ازبرادران ما راشهید و مجروح کردند . یادم هست که یکی از زخمی ها روی زمین افتاده بود ، به طوری که اگر می خواستیم برویم اورا بیاوریم عراقی ها ما را به رگبار می بستند و همه را شهید می کردند . فقط اکبر بود که داد می زد که من باید بروم و او را بیاورم ، اما برادران نگذاشتند . واقعا یک فرمانده واقعی بود با تجاربی که کسب کرده بود ،سرداری رشید شده بود .
اینها در تاریخ اسلام کم نظیر است که یک نفر مثل اکبر هم فرمانده عملیات باشد ، هم خودش اولین نفری باشد که حمله بکند و سینه اش را درمقابل گلوله های دشمنان اسلام سپر کند و هم اینکه خودش زخمی ها را بر دوش بگذارد و به پشت خط انتقال دهد . با آن که در حمله بستان آن طور که نقل می کنند خودش زخمی شده بوده به یکی از برادران می گوید به بچه ها بگوئید که اکبر رفته جلو ، شما هم بروید جلو . بارها شده بود که ما با اخلاق فاسدمان اورا عصبانی می کردیم ، اما بلافاصله بر غضب خودش غالب می شد. درست مثل امام کاظم (ع) که خشم و غضب خویش را فرو می خورد . حدود یک سال درجبهه سومار بود ، آنجا فرماندهی عملیات را به او واگذار کرده بودند . برادرش نقل می کرد که بعد از شهادتش از کرمانشاه تلفن زده بودند که به اکبر بگوئید هر چه زودتر به سومار بیاید که عملیاتی درپیش است و به اکبر خیلی نیازداریم ، و وقتی که در جوابشان گفته بودند که اکبر شهید شده ، برایشان ضربه ای سنگین بود .
این عزیزان بالاتر از آن هستند که بتوانیم اینجا راحت بنشینیم زیر سایه و آنها را معرفی کنیم . ما نمی توانیم ، چطور می توانیم در حالی که هنوز اسیر هوای نفس هستیم . امیدواریم که خداوند به دلشان بدهد که ما را عفو کنند .
والسلام