تبليغاتX
شهید علی آقا ماهانی
قدر این انقلاب را بدانید الله، الله، از رهبر انقلاب سر پیچی نکنید، الله، الله، از روحانیت آگاه و در خط امام اطاعت کنید از محرومان و خانواده های شهید عفلت نکنید. الله، الله از قرآن اطاعت کنید نگذارید درطاقچه ها گرد و خاک بخورد بخوانید و بکار ببرید. دل از این دنیا بر کنید تا هم صحبت خدا شوید، حُبّ دنیا را از دلتان بیرون کنید تا شوق به لقای خدا قلبتان را پر کند. از ظلمتگاه بیرون روید تا نور تقوی وجود تان را نورانی کند اگر معنویت میخواهید دست بدامن امام حسین (ع) بشوید، نماز شب را بخوانید تا به مقام محمود برسید."ازوصیت نامه شهید علی آقا ماهانی"


شهید علی آقا ماهانی










                                                                   تاریخ مصاحبه  7/6/67

عمده امتیازات ایشان خصوصیات معنوی ایشان بود و هر کس قبل از دیدن ، ایشان  را می شناخت، چرا که در جلسات بسیار از حالات ایشان صحبت می شد.

علی آقا معروف بود به انیس قرآن، همیشه ایشان قرآن کوچکی داشتند و تلاوت می کردند، تلاوت قرآن وی با صدای خاصی نبود اما خلوص ایشان انسان را وادار به گوش کردن می کرد.

دعا خواندن ایشان مشهور است، برادر مؤذن زاده می گفت: هر وقت که دلم می گرفت، می رفتم نزد ایشان و می گفتم دعا بخوان، در دعا ایشان بسیار خلوص داشتند و با لحن خاصی دعا می خواندند و همیشه هم یک مصیبت (مصیبت حضرت زهرا س) را می خواندند، اما همیشه هم آن مصیبت تازگی داشت، عجیب ارادتی داشتند، نسبت به حضرت زهرا(س).

در چهره ایشان یک نوری بود که هر کس این نور را می دید در اولین برخورد جذب می شد.

ورود ایشان به سنگر طوری بود که توجه همه را جلب می کرد، مؤدب می نشستند، صداهای بلند ،کوتاه می شد، اگر بحثی بود سریع خاتمه پیدا می کرد، ندیدم کسی جلوی ایشان با احترام ننشیند و با ایشان با لحن تند سخن بگوید.

به قول برادر صادقی ندیدم کسی در رفتن به مسجد از ایشان سبقت بگیرد و کسی هم نمی فهمید وقتی می رفتی می دیدی که گوشه مسجد است.

در عملیات والفجر یک «زبیدات» توی تیپ ارتش یک مسجد کوچک متروکه ای بود، با وجود ایشان، مسجد آن قرارگاه  رونق گرفت به حدی که یک برادر ارتشی در یکی از دعاهای ایشان غش کرد، معمولاً هر وقت می رفتی می دیدی یک نفر در گوشه ای نشسته و مشغول ذکری است و با یک کسانی حرف می زند.

مشکل بود کسی بتواند به علی آقا سلام کند، خیلی ها هم دقت می کردند اما نمی شد. یک پیرو واقعی امامش و سالار شهدای جنگ بود.

 

چند مرحله زخمی شده بود، از ناحیه یکدست و یک پا معلولیت داشت، یک ترکش هم داخل فکشان خورده بود و ایشان پاسدار بودند،ولی مسئولین به واسطه معلولیت مانع از آمدن وی به جبهه می شوند، اماایشان از سپاه استعفا ءمی دهند و به صورت بسیجی می آیند جبهه.

در خصوص ایثار ،این نکته را بگویم که در والفجر یک در منطقه زبیدات ،بچه ها حمامی درست کرده بودند که می بایست آب از یک صد متری با 20 لیتری آورده و داخل آن بریزند و آبش را گرم کنند و حمام بروند. یک روز صبح که حمام واجب داشتند با آن حالت معلولیت تعدادی گالن آب آورده بود و داخل حمام ریخته بودند و یکی دیگر از ظرفها را که می آوردند، یکی از بچه ها می روند حمام ، وقتی دید ایشان می خواهد برود، برگشت اما علی آقا نگذاشت و او را وادار کرد که برود حمام و خودش هم نهایتاً تیمم نمود و نمازش را خواند.

نظر به معلولیت ایشان در عین حال نه تنها حتی یک جوراب را نمی داد به دیگران که بشویند، لباسهای دیگران را هم می شست، بچه ها سعی می کردند وقتی لباس بشویند که ایشان در محوطه نباشند.

بچه ها می فهمیدند اگر بروند در سنگر و پوتین بدون واکس را گذاشتی، علی آقا آن را واکس می زد.

روزی می خواستیم برویم پادگاه عین خوش تلفن بزنیم، ایشان و برادرشان پست اپراتوری مخابرات را داشتند، لازم بود یک نفر بماند، که به خودمان اجازه نمی دادیم در مسائل به ایشان تکلیف کنیم که شما بمانید یا دیگری، لذا به عهده خودشان گذاشتیم، به زور اخوی خود را سوار ماشین کرد و گفت تو برو، سلام من را هم برسان، علیرغم اینکه حدود 15 روز داخل آن مقر و سنگر مانده بود حاضر نشد بیاید عقب.

بعد از شهادت رفتم نزد پدر ایشان و سؤال کردم ایشان چکار کرده بود ندکه علی آقا به اینجا رسیده، سؤال کردم و پدر ایشان چیزی نگفت و فقط گفت علی آقا هر چه داشت از خودش داشت.

مادر ایشان می گفت: اگر علی آقا شهید نمی شد به حقش ظلم می شد.

هیچ کس جرأت نمی کرد اجازه رفتن ایشان به خط را صادر کند، چرا که می دانستند حاج قاسم حتماً ایراد می گیرد، ؟ والفجر سه رفته بودند نزد حاج قاسم و گفته بود چند سال هر چه گفته ا یداطاعت کرده ام، امروز اجازه بدهید بروم خط ، که اجازه می دهند و ایشان هم با یک شوقی که در پوست خویش نمی گنجیدند . می رفتند و دائماً به محمود برادرش می گفتند: محمود قرآن، قرآن را فراموش نکن و در لحظات آخری که داشتند بچه ها را به صف می کردند که به خط ببرند تنها سفارش ایشان به برادرش (محمود) قرآن بوده است.

یکی از کسانی که از لحظات آخر رفتن به خط ایشان باخبر است، حاج حمید شفیعی است که فرمانده گردان مربوطه بوده است.

شهید میرحسینی می گفت: دیدم که یک نفر عقب ستون می آید، خیلی آهسته، من با صدای بلند نهیب زدم که برادر کی هستی؟ چرا تند نمی آیی؟ رفتم طرفش و در چند قدمی متوجه شدم علی آقا است، می گفت سست شدم، معذرت خواستم و گفتم نفهمیدم شما هستید و گفتم اجازه دهید کلاهتان را همراهتان بیاورم، اما قبول نکرد و گفت می روم ، خودم را می رسانم  که رفت.

از نحوه شهادتش اطلاعی که دارم، شهید علی آقا خلیلی که او هم یکی از شاگردان ایشان بود با هم در میدان مین روی مین می روند که او پایش قطع می شود و علی آقا هم از ناحیه پا مجروح می شود، بچه ها می خواستند علی آقا را بیاورند، می گوید نه اول خلیلی را ببرید و اول او را می برند که او هم در بیمارستان شهید می شود و آقای ماهانی هم در همان میدان  مین شهید می شوند و جنازه اش می ماند.

تعدادی از برادران هم که آن حد و حدود شهید شده بودند، بعداً آن مواضع مجدداً فتح شد(در عملیات کربلای یک در منطقه مهران) اماجنازه ایشان پیدا شد غیر از ایشان و برادرشان ،حتی جای افتادن آنها کاملاً شناسایی ومشخص بودامابدلیل اینکه میخواستند گمنام ومفقودالاثر باشند جنازه علی آقا بعداز ۱۴سال ذر کرمان تشییع ودر مزار شهداء به خاک سپرده شداما جنازه برادرشان هرگز پیدا نشد .

اگر داخل جبهه می خواستی او را پیدا کنی، جایگاهش در مسجد(نمازخانه) بود و اگر در کرمان می خواستی او را پیدا کنی جایگاهش اصولاً یک ساعت قبل از اذان و گاهی اوقات حتی نیم الی یک ساعت بعد از نماز در مسجد جامع کرمان بود که همیشه در صف اول یا دوم جماعت پشت سر حاج آقا حقیقی نماز می خواند.

آدم حتی اگر قرآن و دعا هم نمی خواند و فقط علی آقا را در حالت رکوع، سجود و قنوت می دید از لحاظ روحی کفایت می کرد برای یک هفته و شاید یک سال.

بچه های قرار گاه در مورد علی آقا صحبتهایی شنیده بودند، روزی آمده بودند نزد ما ،وسراغ ایشان را از ما می کردند.

مراسم عید یکی از سالها (والفجر یک) را در زبیدات برقرار کردیم، قرارگاه تصمیم گرفته بود رزمندگان نمونه را جمع کند، حاج قاسم ایشان را انتخاب کرده بود و وی هم علیرغم میل باطنی نظر به اینکه حاج قاسم امرش کرده بود رفته بود، یک هدیه ای دست ایشان داده بودند، چند روز بعد که من خواستم بروم کرمان، من را صدا کرد و کادوئی بدستم داد و گفت نمی دانم داخلش چیست ولی این را بدهید به یک مستحق. آمدم کرمان مستحقی در ذهنم نمی آمد، روزی به یکی از بچه ها گفتم یک نفر این مأموریت را به من داده (چون گفته بود اسم هم نبری) و من مستحق سراغ ندارم، ایشان گفت من کسی را می شناسم پاسدار است، حقوقش کم و عائله اش زیاد می باشد، دادیم به همان شخص. بعدا، از آن شخص پرسیدم این هدیه چه بود، گفت یک پارچه کت و شلواری بود.

در جبهه یکدست لباس داشت که بارها آن را شسته بود که سفید شده بود و پوتینش که بارها پاره شده بود و دوخته بود، به حدی که آرزو داشتیم لباش را عوض کند، تا اینکه ما بتوانیم لباس را برای خودمان (بابت تبرک برای خودمان) برداریم.

ایشان همیشه خوبیها و حسن دیگران را می دید و عیب از هیچ کس نمی گرفت همیشه عیوب خود را می دید. حتی اگر یک نفر یک حسن داشت و مابقی همه عیب، او فقط همان حسن را در نظر می گرفت.

ایشان اجازه نمی دادند عکس از وی گرفته شود.

روزی حاج قاسم سلیمانی من را صدا کرد و گفت چه شده که علی آقا ناراحت است؟ من رفتم به بچه ها صحبت کردم و هیچی دستگیرم نشد ، رفتم نزد خود ایشان و زیاد اصرار کردم، ایشان نهایتاً گفتند خیر، من از کسی چیزی ندیدم و گریه کرد.

شهید شریف(یوسف- معاونت واحد عقیدتی) خیلی با علی آقا بود که او هم مثل بسیاری از بچه ها خیلی از مطالب را گذاشت در قفسه سینه و به خاک برد.

در زمان شاه ایشان سرباز بوده اند، وظاهراً دستگیرو به اعدام محکوم می شوند، که با پیروزی انقلاب از زندان آزاد می شوند،ضمناً از زندان ایشان هیچ کس خبر ندارد که چه شکنجه هایی شده است.

 

در مورد شهادتشان

دو برادر با هم بودند، در عملیات فجر سه اتفاق افتاد که حاج حمید شفیعی فرمانده گردانشان بود.

یکی از بچه ها تعریف می کرد و می گفت شهیدی را خواب دیدم (شهید عباس ایرانمنش که در والفجر 4 شهید شدند)که آن شهید در مورد علی آقا می گفتند: از جایگاهشان سؤال کردم، اظهار داشت که بسیار جایگاه خوبی داریم، نهرهای آب جاری است، درختها و باغهای سرسبزی است، از جایگاه علی آقا سؤال کردم، گفت از او مپرس که او خیلی بالاتر از اینهاست.

اگر ایشان در جبهه و در لشکر فرمانده بود وضع ما و خیلی ها بهتر از این می شد و شاید به برکت وجود ایشان چه پیروزیهایی که پیدا نمی کردیم.

شهید حاجبی به برکت وجود علی آقا، شهید حاجبی شد و تعداد اندکی هم هنوز هستند که متأثر از وجود علی آقا هستند و ما به خاطر معنویت و حالات خاصشان اینجا نگه داشتیمشان.

خیلی ها می آمدند جبهه و می آمدند مخابرات و سؤال می کردند که علی آقا که هستند؟!

شجاعت ایشان در رزم خیلی زیاد بود، کما اینکه آقای مصطفی مؤذن زاده می گفت: شما چه کسی را سراغ دارید که بتوانید چهار ماه در یک سنگر نگه داریدش.

برادر علوی که هم اکنون ستاد پشتیبانی استانداری کرمان هستند، یکسری برخورد با ایشان داشتند و نیز آقای مؤذن زاده، حاج قاسم، حاج حمید شفیعی و تعدادی از برادران مخابرات هستند که از ایشان اطلاعاتی دارند.

                                                                                      والسلام.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 13:47  توسط   | 


                                                                           تاریخ مصاحبه 6/6/67

از آذر ماه 59 که در پادگان کرمان آموزش دیدیم، صحبتهایی می شد و از افرادی یاد می شد که ما اسم علی آقا ماهانی را زیاد می شنیدیم.

همان روز شنیدم یکی از برادران در سومار گلوله به فکش خورده و در تهران بستری است و برادر اکبر علوی که فرمانده ما بود رفتند تهران، بعد از برگشت تعریف می کرد، می گفت آنچه از او می پرسند، می نویسد چون نمی توانستند صحبت کنند و این شخص علی آقا ماهانی بود.

اوایل سال 62 رفتم ذلیجان ، و از همان روز اول با ایشان آشنا شدم و از روز بعد دوستی من با ایشان شروع شد.

همه کارهایش برای آدم درس بود، سر سفره معمولاً دیرتر از همه می آمد، و همه لقمه های نان و ته مانده های غذا که داخل سفره بود را می خورد.

یک شب از کرمان می آمدیم، سر کافه ایستادیم ایشان وضو گرفت و آمد بالا مرتب توی صورت من نگاه می کرد که ببیند من خوابم یا بیدار. به من می گفت بخواب، من خودم را به خواب زدم، دیدم نماز شبش را روی صندلی خواند.

شیراز رفته بودیم زیارت، شکلاتی تعارف ایشان کردم، باز کرد و پوستش را گذاشت داخل جیبش، من گفتم بده بیاندازم داخل سطل آشغال، گفت من خودم کمتر از سطل آشغال نیستم.

هر چه داشت می خواست هدیه به دیگران بدهد.

یکی از برادران تعریف می کرد که ظهر تابستان گرمی بود، با هم رفته بودند لب رودخانه که مو کت بشویند، بعد از شستن آنها گفته بود توی این گرما اگر یک هندوانه ای بود و می خوردیم بد نبود، دیدم یک نصف هندوانه روی آب دارد می آید و عجیب تر اینکه این هندوانه سرد هم بود.

همیشه با وضو بود، اگر 5 دقیقه بیکار گیر می آورد آن را قرآن می خواند.

زمانی که توی لشکر بودیم، هنگام غروب که هوا خنک تر می شد، بچه ها مشغول بازی می شدند و ایشان می رفت بالای کانکس و قرآن می خواند تا وقت اذان مغرب.

هر زمان بچه ها از ایشان درخواست شفاعت می کردند، می گفت من آدم بدقولی هستم، قول نمی داد.

والفجر 3 بود، ما رفتیم تهران، آخرین شبی که ایشان را دیدم، گفتم علی آقا قول شفاعت می دهی؟ آن شب قبول کرد و قول داد.

معمولاً هر وقت صحبت می کرد می گفت می خواهم مثل امام حسین (ع) شهید شوم و می گفت بگویید سرخاک من هر کس می آید روضه حضرت زهرا (س) را بخواند، علاقه خاص به حضرت زهرا (س) داشت نمی شد دعایی بخواند ولی روضه آن حضرت را نخواند.

چند شب بعد از شهادتش یکی از برادران را خواب دیده بود که علی آقا را در کرمان تشییع می کنند، رفتم سر تابوت، دست زدم دیدم سرش از تنش جدا شد و سر را بلند کردم دیدم قرآن تلاوت می کند، سر را که می گذاشتم باز به تنش جفت می شد.

خانواده ایشان بسیار محروم و از یکی از بخشهای کرمان بودند ظاهراً شغل پدر و مادرش قالیبافی بوده و مادر وی بیسواد است.

روزی رفته بودم خانواده ایشان سر بزنم، مادرش به خود من گفت که اگر علی من شهید نمی شد به حقش ظلم می شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 13:43  توسط   | 


شهید علی آقاماهانی از زبان برادر

                                                                             تاریخ مصاحبه 6/6/67

انسانی به تمام معنی کامل، اسوه تقوی، حتی اگر در جمعی ظاهر می شد و آن حالت ظاهری ایشان در جمع اثر می گذاشت، در حضور ایشان مبادا کسی حرف بیجایی بزند یا حرکت نابجایی از او سر بزند، تا این حد ایشان بر خودش تسلط داشت.

حرف زدنش با قرآن، سخن گفتن او با روایات و احادیث بود. هیچگاه ندیدم و با ایشان صحبت نکردم الا اینکه آیاتی از قرآن را برایم نخواند و یا تفسیر نکرده و یا صحبت نکند.

دعا خواندش ضرب المثل بود، هیچ صبحی نشد که مسجد بروم و نبینم که ایشان زودتر از من آنجا رفته، بارها سعی کردم که زودتر از ایشان بروم به مسجد ، اما هر گاه که رفتم دیدم ایشان ایستاده در آن تاریکی محض ، و عبادت می کند.

هیچ وقت ندیدم وقتش را بیهوده بگذراند. آن چنان بر خود تسلط یافته بود و خویش را ساخته بود که می توان گفت در کنار ایشان انسانهای زیادی ساخته شدند که یکی از آنها را می توانم بگویم.

ایشان یک شهید زنده بود و همه ما این را می دانستیم و آن درجات معنوی شهید در وجود او ظهور کرده بود. حال امروز یا فردا شهید می شد. زیاد مسئله ای نبود، کاش روشن بود.

یکی از برادران نقل می کرد که مادرش گفته بود اگر پسر من شهید نمی شد، در حقش ظلم شده بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 13:31  توسط   | 


بسم الله الرحمن الرحیمپدرشهیدعلی آقا و محمود ماهانی

 

اینجانب محمد حسن ماهانی پدر دو شهید علی و محمود ماهانی از طرف بسیج سال 54 به طول سه ماه جبهه رفتم. دو برج مسئول آشپزخانه سنگر بودم در اهواز و یک برج هم فاو بودم مسئول یخ رسانی برای رزمندگان. خاطره های خوبی دارم از وفا، خاطره ای دارم از خرما که با آقای اکبر علوی می رفتیم توی نخلستانها و انبارهای مهمات بازدید کنیم که آب زده بود به بالا با پسر سید خوشرو، سه تایی می رفتیم باز یک خمپاره ای آمد خورد توی درختهای نخلستان دو تا از این نخلهای خرما قطع شد اما آسیبی به ما نرسید. خوشبختانه شهید نشدیم، آرزو داشتیم اما نشدیم. بعد یک ماه فاو بودیم شغل من این بود که یخ برای سنگرها  می رساندم و به برادران بسیجی با میوه و نان که ماشینها می آوردند می دادم، من شغلم این بود . بله در سنگر بسیج همین جور که برادران می آمدند بروند به جبهه من پتو و غذا به آنها می دادم. خوب بلندشان می کردم نماز بخوانند، خوب بچه بودند بالاخره بلندشان می کردیم، صبح برپا می دادیم.

شبهای جمعه دعای کمیل بود توی همان سنگر بسیج می گذاشتند، بچه ها می آمدند نماز شب و دعا، دعای برای امام بر همه مقدم بود، بعد از وفا آمدیم اهواز توی سنگر بسیج جای ما را معلوم کردند و تدارکات بردند تهران و صد نفر از ما را جدا کردند، و من شدم مال تدارکاتشان و برویم تهران. از تهران 600 نفر عراقی تحویل بگیریم و ببریم زاهدان. این خیلی خاطره خوبی بود اما ناامید شدیم پدر آقای سید علی خامنه ای فوت کرده بودند. ایشان در مشهد بودند و نبودند که امضاء کنند و ما را دوباره برگرداندند دوباره با قطار به اهواز برگشتیم ، دو روز ماندیم، دوباره یک خاطره خوبی اینجا هست که دوباره ما را جدا کردند 100 الی 200 نفر، نمی دانم چند تا ماشین بردند مشهد زیارت حضرت امام رضا (ع) از آنجا برگشتیم. دیگر خاطره ای ندارم.

 

                                                                                      (والسلام)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 13:25  توسط   |