تبليغاتX
شهید علی آقا ماهانی
قدر این انقلاب را بدانید الله، الله، از رهبر انقلاب سر پیچی نکنید، الله، الله، از روحانیت آگاه و در خط امام اطاعت کنید از محرومان و خانواده های شهید عفلت نکنید. الله، الله از قرآن اطاعت کنید نگذارید درطاقچه ها گرد و خاک بخورد بخوانید و بکار ببرید. دل از این دنیا بر کنید تا هم صحبت خدا شوید، حُبّ دنیا را از دلتان بیرون کنید تا شوق به لقای خدا قلبتان را پر کند. از ظلمتگاه بیرون روید تا نور تقوی وجود تان را نورانی کند اگر معنویت میخواهید دست بدامن امام حسین (ع) بشوید، نماز شب را بخوانید تا به مقام محمود برسید."ازوصیت نامه شهید علی آقا ماهانی"


شهید علی آقا ماهانی










 

چند سال پیش همسرم یک دوستی داشت بنام خانم سبحانی اهل تهران دانشجوی دانشگاه شهید باهنر کرمان .یک روز امد تو خونمون گفت :دیشب خواب عجیبی دیدم  بعد رو کرد به من گفت عباس اقا شما شهید علی ماهانی رو میشناسید من گفتم نه زیاد ولی اسمشو شنیدم

گفت دیشب خواب دیدم که یکی به من گفت میخواهی بهشتو ببینی منم گفتم آره کجاست

 جایی رو نشونم داد من رفتم و رفتم تا رسیدم به یک سر دروقتی وارد شدم دیدم یک نفر

پشت میز نشسته است گفتم تو کی هستی گفت من منشی امیر المومنینم(ع) اینجا باید اسمتو بنویسی 

تا من برم از حضرت علی (ع)اجازه بگیرم گفتم تو مگر کی هستی که منشی امیر المومنین(ع) شدی

گفت من شهید علی ماهانی هستم از شهدای کرمان

  

بعد از چند روز خانم سبحانی رفتند قبر شهید را در مزار شهدا پیدا کردند و از ان روز خانم سبحانی ارادت عجیبی به این شهید پیدا کرده است و هر وقت که گذرش به کرمان بیفتد یک راست سر قبر این شهید میرود حتی منزل پدر شهید هم رفته است و  با مادر شهید حسابی دوست شده است  .  همین باعث شد که من هم به این شهید ارادت داشته باشم

شهیدعلی ماهانی از دیدگاه فرمانده لشکر۴۱ ثارالله سردار حاج قاسم سلیمانی

شهید علی آقا ماهانی از بسیج کرمانشهید علی ماهانی از مبارزین قبل از انقلاب بوده و از مبارزین گمنامی که بدون اینکه وصل به گروه و مجموعه ای باشد به جنایات رژیم ستم شاهی پی برده بود و دردوران سربازی رژیم شاه دستگیر شده بود و به زندان و نهایتا به اعدام محکوم شده بود  .نکته مهم و برجسته شهید ماهانی معنویتش می باشد که این معنویت پیوسته و با شهید ماهانی همراه بود بنابراین در چشم و ذهن بچه های جنگ خصوصا بچه های لشکرثارالله این شهید به عنوان یک چهره معنوی و آماده شهادت مدنظر بود

  این شهید در عملیات بیت المقدس با چند تا از شهدای دیگر از جمله مصطفی هندوزاده همراه بود واز ناحیه دست و پا زخمی شد ، دست راست و پای راست وی به میزان بالایی ترکش خوردند ، دست که کاملا از کارافتاد و کنارش آویزان بود و پایش نیمه فلج بود و ایشان به عنوان علی آقا در جنگ مشهور بود و در مخابرات تیپ ثارالله مسئول مخابرات تیپ شد ودر مخابرات تیپ بچه های مختلفی را دور خودش جمع کرد که بعضی ها مثل علی ابراهیمی ، عباس عربنژاد ، منصور ایرانمنش ،عباس ایرانمنش ، وهمت آبادی که بعدا به شهادت رسیدند و یک روح معنوی عجیبی بین بچه ها حاکم کرده بود بطوری که تمام مخابرات ضمن انکه نماز شب خوان بودند از داوطلبین درجه یک بودند و داوطلب گردانهای خط شکن و خط مقدم بودند . و من به دلیل اینکه شهید علی ماهانی دست و پایش مجروح بودند در عملیات مخصوصا رمضان ، والفجر مقدماتی ، والفجر 1 مانع شدم در صحنه عملیات برود و وقتی می گفتم نه . اصرار نمی کرد و به شدت دنبال تکلیفش بود و با وجودی که عشقش چیز دیگری بود و ابتدا هم اصرار می کرد وتوجیه هم می کرد در عملیات والفجر3 شهید ماهانی از من سئوالی نکرد و عصر روز عملیات بود که برای عملیات شب آماده می شدیم در محلی به نام شیارگاوی ، داخل شیارگاوی نیروها مستقر بودند و درشیار از دید دشمن محفوظ بودند مشغول استراحت بودند و نزدیک عصر بود که داشتم چک می کردم شهید ماهانی را دیدم که کوله پشتی بی سیم پشتش است و در گردان حمید شفیعی هست، ناراحت و متغیر شدم و گفتم : چرا آمده ای اینجا و فرصت نبود که بگویم باید از من اجازه می گرفتی و آن موقع هم علی حاجبی در مخابرات بود و مسئول مستقیم بود و گفتم شاید از او اجازه گرفته باشد و گفتم حالا که درصحنه عملیات آمده و کوله پشتی دارد در برگشتنش اصرار نکردم و علی وارد صحنه عملیات شد و برادرش محمود هم همراهش بود و در محور میدان مین علی و محمود زخمی شدند و تقریبا ۵۰ ، ۶۰ تا بچه های دیگر هم زخمی شدند و تخلیه این بجه ها خیلی آسان بود و بچه های تخلیه گر اول سراع علی آقا رفته بودند اما عقب نیامده بود و گفته بود اول بچه های دیگر را ببرید و اینقدر رفته بودند اما دائم گفته بود بچه ها را ببرید تا دشمن برگشته بود و درمعبر مسلط شده بود و فقط شهید علی ماهانی و اخوی او وچند نفر دیگر مانده بودند و علی ماهانی فقط به خاطر ایثارگری خودش در معبر مانده بود و نیامده بود حتی بچه هاییکه کنارش مجروح بودند برگشتند و می گفتند علی آقا در حالی که تشنه بود ه وهمانجور که می دانید عملیات والفجر 3 در فصل گرم انجام شده اما با توجه به تشنگی مفرط، آب را به بچه های مجروح داده بود وبالاخره خودش با لب تشنه  شهید شد  

 ایشان و برادر عزیزش آقا محمودتا چند سال پیش جزءمفقود الاثر بودند  که نهایتا جسد مطهر ایشان بعداز ۱۵ سال تشیع و در گلزار شهداءدفن گردید.و علی آقا ماهانی ذاتش طوری بود که نمی خواست یک ذره ریا کند وبه شدت از ریاکاری دور بود وقتی راه می رفت طوری حرکت می کرد که دست و پایش که مجروح و معلول بود طوری باشد که کسی احساس نکند که ترکش خورده و مجروح و معلول جنگ است .

در خود سنگر تفسیر قرآن را داشت و قرائت قرآن ، همه بچه هایی که داخل مخابرات بودند بدون استثناءیک جلسه قرآنی و انس قرآنی عجیبی داشتند و یک کار سازمانی معنوی در درون مخابرات انجام داد. عملیات که تمام شد نکته ای که خیلی مهم و عجیب بود عملیات والفجر 3 که تمام شد و دهلران برگشتیم ، همه ما از شهادت علی نگران وناراحت بودیم . من علی حاجبی را خواستم و با ایشان برخورد کردم که چرا گذاشتی داخل عملیات برود . قسم خورد و گفت من اجازه ندادم و خودش آمده بود.و مرخصی هم که می خواست عجیب مقید به ولایت و اطاعت از فرماندهی بود وزبانزد بود و هر مقدار به نفع مادی خودش بود امکان نداشت انجام دهد وبرایم یقین شد که گفت مطمئن باش اجازه گرفتم به هر حال از کسی اجازه گرفته و او کسی نبود که بدون مجوز وارد عملیات شود آن هم برای شهادت .

« علی ازچهره هایی بود که حجاب ازجلوی او برداشته شده بود و من این را حس می کردم یعنی ارتباط معنوی او با خدا اینقدر نزدیک بود که خیلی از حجابهای مادی که آنطرفتر را نمی تواند ببیند از جلویش برداشته شده بود و چند مورد را دیدم و بچه ها که همراه او بودند تعریف می کردند .

یک مورد کنار کارون بود ، بچه ها مشغول شستن پتو بودند ، علی آقا لب کارون نشسته بود و بچه ها پتوهای مخابرات را می شستند و علی حاجبی هم کنارش نشسته بود . علی آقا همین که بچه ها مشغول بودند و هوا هم گرم بود گفت اگر هندوانه خنکی بود خیلی می چسبید به خدا قسم به اندازه یک نگاه برداشتن از علی ، یک هندوانه بزرگ را آب می آورد و شاید به خنکی و شیرینی آن هندوانه هیچکس نخورده بود .

علی ماهانی تعریف کرد که بعد از نماز بود که به ذهنم آمد که انگشتر عقیقی اگر می بود برای استجاب دعا خیلی خوب بود و فرمود همین که از نماز فارغ شدم یوسف شریف از دوستانم آمد جلو و گفت من این انگشتر عقیق را از مشهد برایت خریدم و من گرفتم و دستم کردم .علی آقا علاقه مند بود با صورت به سجده برود و همه کسانی که او را می دیدند همه سجده هایش به صورت بود و به شدت به نماز شب مقید بود ضمن اینکه کارهای خودش را به صورت معمولی وعادی انجام می داد و تا کسی با او دوست نمی شد نمی توانست به عرفان وعظمت روح او پی ببرد ونیامدن جنازه او و گمنام بودن خواست خودش بود و او وافعا نمی خواست جنازه اش بیاید چون نخواست نیامد و هر دفعه می خواستند مجروحین را تخلیه کنند مانع تخلیه خودش شد و ایثار او زبانزد بود و متنفر بود از ریاکاری وبزرگ نمایی و در خانواده مستضعف قالیباف بزرگ شده بود .»

در زندانهای شاه ۳۰جزء قرآن را مانند اسرا نوشته بود و به زندانیان اهداء کرده بود .

هنوز در مخابرات  یک ذره معنویت که احساس می شود ( شهید ابراهیمی ، شهید عباس عربنژاد ، شهید علی حاجبی که خودش دوست واقعی خدا بود ) همه اینها دست پرورده و پرورش یافته علی آقا بودند امروز هم بوی او در لشکر ثارالله استشمام می شود و بچه هایی که گوشه ای از عمرشان را با او سپری کرده واورا دیده و حس کرده بودند و به عنوان مرید ش بودند و تابه امروز اعمال او زبانزد همه بچه های مخابرات است و روح این شهید محو نشده .

شهید عشق

روایت حاج حمید شفیعی فرمانده گردان

 

‏روزی دیدم علی اقا مظلومانه ایستاده سرجاده و دو سه دستگاه بی سیم تعمیری هم همراهش است . هوا آنقدر گرم بود که در همان چند دقیقه که ایستادیم ، ‏انگار بدنمان را در گرما تفت دادند . گفتیم : « علی آقا ، ‏الحمدالله مخابرات که ماشین دارد ؛ به خصوص برای کارهای تعمیری ! چرا استفاده نمی کنی؟ خدا نکرده مریض می شوی . »

‏بدون اینکه بخواهداظهار وجودی بکند، ‏خیلی خودمانی و صمیمی گفت: «نیازی نیست اخوی. ما که وقت داریم،‌ سوار یکی از ماشینهای تو راهی می شویم. یک گردشی می کنیم ، ‏بنزین بیخودی هم دود نمی شود .»  

‏حالا ببینید این الگوی ما چطور نصیحت می کند .

‏همراه ده پانزده نفر از بچه ها ناهار می خوردیم که علی آقا رو به برادرش کرد و گفت : « محمود ، ‏ما شاید دیگر همدیگر را نبینیم . بگذار نصیحتی به تو بکنم. سعی کن به درجه ای برسی که خوردن یکی دو لقمه نان کفایتت بکند. بقیه را از قرآن تغذیه کن . » 

‏در منطقه مرسوم بود که بچه ها برای گرفتن غذا یا خوراکی دیگر به صف می ایستادند. روزی علی آقا برای گرفتن کمپوت در صف ایستاده بود که مسئول تحویل کمپوت او را با کسی دیگر اشتباه می گیرد و می پرسد : « شما دفعه دوم است که کمپوت می گیرید؟» 

‏بچه ها می گوید آن روز علی آقا به حدی متاثر شد که به چند نفر از بچه ها گفت : « این دفعه آخر من بود که برای شکم به صف ایستادم . »  بعد از آز جریان هم هیچ وقت او را ندیدیم که غذا یا چیزی از جایی بگیرد . نصیحت آن روز او به برادرش هم برای ما تعجبی نداشت ؛‌چون چنین حالی را از خود او دیده بودیم . قبل از او هم طلبه ای داشتیم که سیزده روز بین نیروهای خودی و عراقی گرفتار شده بود و از ریشه گیاهان خورده بود. بعد از رهایی از آن وضعیت تعریف می کرد که در این سیزده روز ، ‏مرا فقط ذکر خداوند و تلاوت آیات قرآن زنده نگه داشت .

‏علی آقا هم که به برادرش گفت از قرآن تغذیه کن ، به مراحلی رسیده بود که می دانست توصیه اش جای عملی دارد.

‏و همین بزرگوار در جایی قرار گرفته است که سردار سلیمانی که احتیاجی به تعریف از ایشان نیست، ‏چون کوچکتر از آنم گفته است هروقت فشارهای روحی جانم را به عذاب می کشید ، ‏می رفتم پیش علی آقا. وقتی می گفتم چرا آمده ام ، فقط نگاه می کرد . همان نگاه ، ‏همان آرامش و اطمینانی که در حرکات او بود ، ‏دلم را آرام می کرد،  چه رسد به اینکه دو آیه از قرآن هم بخواند و قسمتی از آن را هم تفسیر کند. » 

‏حالا من هرچه می خواهم کمتر حرف بزنم نمی شود . واقعاً جبهه بود و دری به سوی بهشت. تمام صفحات تاریخ را ورق بزنید ، ‏اگر بجز تاریخ جنگهای اسلام، ‏چنین صحنه هایی را که ما داشتیم ، پیدا کردید . بچه ها ، در دست داشتن انگشتری عقیق در وقت نماز را موجب ثواب می دانستند .

‏برادر آقا ی صادقی تعریف می کرد :

- روزی دیدم علی آقا کنار منبع آب مشغول وضو گرفتن است . یادم افتاد یک انگشتری عقیق ، ‏از مشهد مقدس برایش آورده ام . همین طور مشغول وضو بود ،‌انگشتری را تقدیم کردم .

رنگ از رویش پرید. تعجب کردم. گفتم: «‌علی آقا، ناراحت ‏شدید؟ سوغات مدفن آقا امام رضا را قبول نمی کنید؟ » 

‏وقتی حالش جا آمد ، گفت : « درست همان وقت که شما انگشتری ‏را پیش آوردید، چشم من به انگشتری بچه ها افتاده و با خود گفته بودم: ‏کاش من هم یک انگشتری عقیق داشتم تا از ثواب آن بی بهره ‏نمی ماندم .»       

‏انگشتری را در دست گرفته بود و می گفت : « خدا مرا ببخشد ...»‌  

‏حالا بگرد و این بچه ها را پیدا  کن ، هستند! اما باز هم مثل ماه که ‏بعضی اوقات پشت ابرها گم می شود، از نظر پنهان شدند،‌اینها زمان خاصی برای ظهور شان هست،‌ که امیدواریم خدا دعای آنها را شامل حال ما بکند . حالا می فهمم ،‌اگر نمی گذاشتند علی آقا به جلو برود ،‌حق داشتند. درست در شب عملیات،علیرضا رزم حسینی که معاون لشکر هم بود ، با عجله آمد و گفت حاج قاسم پیغام داده که نگذاریم ‏علی آقا در عملیات باشد؛  چون حتمأ در این عملیات شهید می شود . گفتم : « این کار از دست من برنمی آید . »‌ علیرضا پیش از اینکه نزد من بیاید مساله را با مسئول مخابرات درمیان گذاشته و او حرف را انتقال داده بود . کمی بعد ، علی آقا آمد و گفت : « حالا دیگر بچه ها را می فرستی که جلوی شهادت را بگیرند ؟آخر ما کی هستیم؟ مگر خونمان ‏رنگین تر از بچه های دیگر است؟»‌ گفت و گفت . ومن تنها توا نستم پشت سرهم بگویم : چشم ، زبانم ‏قفل شده بود. خلاصه راه افتادیم .

 نماز وصال

‏نزدیک غروب ، صف نماز جماعت در کنار رودخانه شکل گرفت .

اول فکر کر دیم چون نماز شکسته است زود تمام می شود ؛ چون شبهای عملیات، ‏بچه ها سعی می کردند به محض غروب آفتاب حرکت کنند تا  در نقطه رهایی یا موضع انتظار جاگیر بشوند .

‏ایستادیم به نماز . صفها به هم فشرده بود و حدود دویست نفر از بچه های گردان، ‏نماز مغرب را شروع کردند . چه نمازی بود! بیش از ربع ساعت طول کشید تا حاج آقا و بچه ها توانستند از رکوع بالا بیایند . هوا ،‌هوای  وصال بود . به سجده رفتیم. تنها خدا می داند بر قلب ما چه گذشت . کاش فیلمی ا‏ز آن نماز تهیه می شد . نماز مغرب در آن شورو حال به یاد ماندنی تمام شد . حاج آقا گرچه خودش  هم نمی توانست ، ‏به گریه و زاری ، التماس کرد که چون عازم هستیم، ‏به شکلی از سجده بلند شویم . ا‏و می دانست رفتن به رکوع یا سجده ، ‏همان و بیتابی دل بچه ها هم همان .

‏نماز عشا شروع شد . در صف ما ، ‏علی آقا و برادرش و بیسیم چی ها ‏بودند . به سجده که رفتیم ، ‏بوی عطربه مشامم خورد . نماز عشا هم در همان حال و هوا نماز مغرب تمام شد . بعد بچه ها دعا خواندند و آرزوی شهادت کردند . خوب که نگاه کردم ، ‏دیدم در این جمع عاشقانه ، ‏همه هستند،‏معلم ، ‏دانشجو، محصل و . .. چقدر با صفا !

‏در همین حال دیدم علی آقا اشاره می کند. جلو رفتم و گفتم :

‏« بفرمایید علی آقا ! »  

‏گفت : « ‏حمید آقا ، ‏شما بوی خوش عطری به مشامتان نخورد؟ »

‏گفتم : « چرا ، ‏موقع سجده ! »  

‏اشک در چشمایش حلقه زد و گفت : « آقا اینجا حضور داشتند . خوشا به سعادت این بچه ها . »‌ ‏سپس سکوتی طولانی کرد . دوباره موقع ‏حرکت ، ‏سر صحبت را باز کرد و گفت : « چه سعادتی در این غروب ارزانی ما شد . » 

‏گفتم : « علی آقا ، ‏دستم به دامنت . من که لیاقت ندارم ،‌تو را به خدا دیگر نگویید . »

‏وسایل را آماده کر دیم . نیمه های راه که یکی_ دو کیلومتر به موانع دشمن مانده بود ، ‏نزدیک قلاویزان ، ‏بچه ها از آوردن نرده بام خسته شده بودند و می گفتند ما حاضریم خودمان به هرشکلی شده ، ‏از موانع رد بشویم و این نردبام بدبار را حمل نکنیم .

‏وقتی علی آقا دید بچه ها اینقدر خسته شده اند ، با اینکه یک بی سپم چندین کیلویی به پشت داشت ، ‏نرد بام را از بچه ها گرفت و درست نزدیک میدان مین به زمین گذاشت . بچه های تخریب ، آرام آرام ، ‏ضمن جمع آوری مینها ، ‏به مواضع دشمن نفوذ کرده بودند . نزدیک یک کانال عراقیها ، ‏علی آقا گفت : « حمید آقا ، ‏اجازه می دهید این نردبام را ببرم تحویل بچه های تخریب بدهم؟» 

گفتم : « علی آقا ، ‏شما الان کارتان این است که روی ارتباطات بیسیم کار کنید» 

‏به برادرش اشاره کرد و گفت : « در حال حاضر، ‏من در اینجا فایده ای ندارم . اخوی هم که هست، برای رضا خدا اجازه بدهید کمکی به این بچه های تخریب بکنیم که لااقل آمار شهدا کمتر بشود . » 

‏با اینکه از رفتن او می ترسیدم،  قبول کردم .

‏همین که رفت، سردار سلیمانی ، ‏رمز شروع عملیات را گفتند . انتظارم شروع شده . هرچه می گذشت ، ‏بیشتر نگران می شدم . در آن حال بحرانی گفتم : « یا فاطمه زهرا ، ‏سه روز نذر امانت تو ، علی آقا را برسان» 

‏هنوز این واگویه های ذهنی تمام نشده بود که دیدم علی آقا کنارم ایستاده  است . بدون سؤالی گفت : « در خدمتم حمید آقا .» 

‏در همین حال ، ‏ده  پانزده نفر از بچه های آموزش دیده ، ‏خودشان را به سیمهای خاردار رسانده و از روی آن به سمت جبهه دشمن پریده بودند . یادم است برادر یار رضوی ، ‏با یک جست پرید آن طرف سیم خاردار . در همان حال هم تیراندازی کرد و دونفر عراقی را زد؛  اما در شکاف کانال عراقیها افتاد . چندثانیه بعد،‏یک عراقی از سنگری، ‏بیرون آمد و یار رضوی را با رگبار گلوله به شهادت رساند . هیچ فرصتی نبود . از زمین و آسمان ، ‏آتش و گلوله می بارید .

‏همراه علی آقا و بچه های دیگر ، ‏با پوتین به زیر مینها می زدیم و کنار می انداختیم . عراقیها ، ‏مینها را از ترس عملیات بچه ها ، ‏همین جور کنارهم چیده بودند روی خاک . ماهم می دانستیم اگر این کار را نکیم ، ‏با فشارهای هجومی که بچه ها می آورند،  شهادت اکثرشان حتمی است . با اینکه در حین ضربه های ما ، ‏ترکشهای زیادی به دست و پایمان می خورد ، ‏اما از بس گرم درگیری بودیم ، ‏متوجه نمی شدیم . فقط می زدیم و جلو می رفتیم که ناگهان یک پای علی آقا روی مین رفت . همان دم صدای «خط شکسته شد» بچه ها در گوشم پیچید و اندوه متلاشی شدن پای او ، ‏چشمم را از اشک پر کرد .

‏... علی آقا کناری افتاده بود . نه ناله می کرد ، ‏نه حرف می زد . انگار اتفاقی نیفتاده بود . خوشبختا نه در آن لحظات خونریزی نداشت ، اما رنگ از چهره اش پریده بود . کنارش رفتم . لبحدی به لب داشت که یعنی هیچ نگو . دیگر معنای نگاهش را می دانستم . به زخمش نگاه  می کردم که خلیلی را دیدم . ایستاده بود و نگاه می کرد . گفتم : « کاری ‏داری ؟ » مظلومانه نگاهم کرد و گفت : « تیر خورده ام حمید آقا . » در  دل ، به روحیه اش « الله اکبر»  گفتم . پرسیدم : از کجا؟ »

دستش را از زیر شکم برداشت و نشان داد . تیر به بدترین جای زیر شکمش خورده بود . با اندوه زیاد بغلش کردم و بوسیدمش . دیگر رمقی ‏برایش نمانده بود . ناگهان به زمین افتاد . کشان کشان آوردمش داخل کانال ،‌سریع چهار نفر از بچه های امدادگر را  مأمور علی آقا کردم تا ببرندش عقب. برای اطمینان بیشتر، اسم آنها را پرسیدم و به آنها گفتم : « اگر برگشتم،  این علی آقا را از شما می خواهم . » 

آنها هم قول دادند . سه نفر دیگر را هم مامور خلیلی کردم . نشستم ‏داخل کانال تا از حجم آتش کم بشود . نیم ساعت بعد که خواستم راه بیفتم ، دیدم یکی از بچه های امدادگر که علی آقا را به آنها سپرده بودم ، می آید . گفتم : « چی شد؟ علی آقا را بردید عقب؟ »

با شرمندگی سرش را به زیر انداخت و گفت :

- خدا شاهد است وسط راه خودش را از برانکارد به زمین انداخت و گفت : «حال من خوب است . بروید علی خلیلی را زودتر به عقب برسانید . « سه نفر از بچه ها هم که با من بودند، زخمی شدند؛‌ اما موفق نشدیم ایشان را به عقب ببریم . فقط می گفتند : « خلیلی ،‌خلیلی را برسانید.»

                                                               منبع و ماخذ:وبلاگ عباس http://kooh1000.blogfa.com

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387 ساعت 9:49  توسط   | 


پدر شهیدان علی آقا و محمود ماهانی روزچهارشنبه بعد از اذان صبح در تاریخ ۱۵ آبانماه دعوت حق را اجابت نمود.
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387 ساعت 21:1  توسط   | 


بسم الله الرحمن الرحمن

قرآن می فرماید آیا مردم را به نیکی دعوت می کنید اما خودتان فراموش می کنید این مسئله ای که خیلی من را رنج می دهد این است که ما از یک نظر احساس خوشحالی می کنیم توی این جمع برادران، ولی از یک نظر هم احساس ناراحتی می کنیم خدا می داند راست می گویم توی چهره هر کدام از برادران نگاه می کنی با برنامه هائی که برادران قبلا داشتن که سوابقی که برادران داشتند واقعا هم سوابق درخشانی بوده ما اصلا توی این برنامه ها نبودیم تاسف می خوریم، برای یک جوان واقعا تاسف می خوریم مثلا همین صحبتی که با احمد آقا صحبت می کردیم یک وقتی هم اگر از شهیدا صحبت می کنیم بخاطر اینکه یک دو روزی با هم بودیم مسئولیتی بگردنمون است والا مثلاً امسال من ، خدامی دونه واقعا می گم اصلا لیاقت نداره اصلا آدم باشیم هنوز مثلا تاسف می خوریم بعد از یکسال و خوردی از محمود می گم هر جا که نشستیم گفتند بگو ما هم گفتیم ولی هنوز بعد از یکسال و خوردی متاسفانه حتی یکی از صفات محمود را نتوانستم در خودم پیاده بکنم در حالی که او اگر یک جا بود اصلا جو عوض می کرد او معنویت عجیبی داشت ما اصلا تو این مسئله ماندیم عین بلا نسبت خرلنگ توگل ماندیم حتی کار ما شده شعار دادن و یک همچین مسائلی، اما از جهت اینکه وظیفه خودمان بدانیم چون چند مسئله دیدیم یعنی نشناختیم وقت دیدیم همیشه این تاسف برای ماهست نه شکسته نفسی هست نه چیزی که چرا تو این برنامه هائی که برادرا بودند ماها نبودیم ما یادمون، اولین باری که رفتیم و آقا محمود را شناختیم حدود یکسال و خوردی پیش بود ما توی جهاد سازندگی بودیم یک ماهی ماه رمضان بود یکی از برادرها اصرار کرد گفت بیا بریم کردستان بحساب هنوز جنگ نشده بود ما اصلا نمی دونستیم چی بود اصلا نمی دونستیم بهر حال رفتیم، وقتی رفتیم واقعا خداوند سعادتی نصیبمان کرده بود که یک آدم پست بی آبرویی مثل من یک مرتبه بیافتد وسط یک جمعی مثل محمود اخلاقی، اکبر محمدحسینی، مثل ناصر فولادی مثل نگارستانی، مثل سیف الدینی مثل محمود یوسفیان، اصلا تاق بودیم توی اینها اصلا از یک شکل دیگر یک چیزی دیگری بودیم ، آنها در یک سطح دیگری بودند ما تازه شروع هم هنوز نکرده بودیم تو این برنامه خیلی چیزها از اینها یادگرفتیم، در مورد محمود یک چیزی که من البته من همیشه اینها را واضح و ناظر می بینیم با وجود اینکه اعتقادی به آن صورت نداریم و از نظراعتقادی وضعمان خیلی خراب است اما این ها را حاضر می بینیم و فکر می کنم شاید الان اینها باشد و خدا کند آقامحمود یک دفعه ناراحت نشه از دست ما اگر درباره اش صحبت می کنیم توی آن دنیا جلوی ما را بگیره مثلا بله تو کی بودی درباره ما صحبت کردی چکاره بودی ولی باز هم احساس وظیفه می کنیم مثل اینکه یک نفر بما  می گه بگو، این حرفها را بگو، یک چیزی که خیلی عجیب در آقا محمود بود توی شهیدان  دیگر اصلا نبود اصلا آن سکوتی بود که آقا محمود داشت، عجب این سکوت آدم را هلاک می کرد، این سنگینی و وقار، همین مسئله ای که توی چهره امام آدم می خواند. یک وقتی مشتی از مشکلات بر اثر صحبت می کردی مثل یکبار وقتها که یک مسائلی توی انقلاب پیش می آید بزرگترین شخصیت ها می ریزند توی خودشان مسائل خیلی ها و میشه حساس میشه می ریزند توی خودشان آنها یکوقت یک پناهگاهی دارند می روند پیش امام، امام نه می خندیدند نه گریه می کنند، همانطوری می نشینند و به یک نقطه نگاه می کنند آنوقت با یک کلمه مسئله را حل می کنند، محمود اینطوری بود ما دیگر این حالت را آشنائی نداشتیم با شهیداخلاقی اما این حالت را ندیده بودیم توی شهیدا جدا ندیده بودیم

این سکوت محمود از همان وقتها ما را جداً کشته بود و پشت ما شکسته بود این چرا اینقدر اینجوری است.آدم اینقدر بی ادعا و اینقدر خودش را حقیر و کوچک بداند که همیشه در حال سکوت باشد و این سکوتش هم خیلی حرفها به آدم می زد این سکوتش خیلی معنی داشت یعنی می خواست این حرف را بزنه که این مسائلی که من می دانم بگم به شما نه تو دانی نه کنارت، ( نی میان) واقعا ظرفیتش را ندارید این مسائل را بگم واقعا همچنین وضعی داشت جدا خیلی عجیب بود یک دفعه یادم، می خواستیم ورداریم درباره آقا محمود بنویسیم چند صفحه ای نوشتیم یک سری مسائل دیده بودیم ولی وقتی به این سکوتش رسیدیم بغض گلویم را گرفت شروع کردیم به گریه کردن حتی یک نفر که کنارمان بود گفت به سرت زده چطوری بنا کرد شوخی کردن، ور داشتیم چند صفحه ای را که نوشته بودیم پاره کردیم و گفتیم ما نیستیم یعنی واقعا ما نمی توانیم بنویسیم آنها چیزی دیگری بودند. درباره شهادتش که برادران نقل می کردند اینها بعد از حمله به حساب با محمود یوسفیان روز عاشورا مثل اینکه شهید شدند.

اینها از دیگران جدا می شدند یعنی تپه ای که اینها رفته بودند بالا مثل اینکه ظاهرا خیلی وسعت داشته آنها به کمین بودند به کمک ارتش هوانیروز رفته بودند بالاش،  مثل حالا نبود جنگها اوائل جنگ ضربه می زدند و بر میگشتند یعنی اینطور نبود یک جائی را بگیرند بتوانند مستقر بشوند، سران ارتش واقعا خیانت می کردند واقعا بعضی ها از زیر کار در می رفتند بعضی ها کارهاشون را توجیه می کردند خیلی و خیلی ناجوری بود فقط ضربه می زدند و برمی گشتند و بهمین اکتفا می کردند مثلا خوشحال بشن یک تانکی را زدند 10 عراقی را کشتند اینها آنروز  البته یک خورده گسترده تر بوده عملیاتشان بعلت کمبود نیرو و یکسری خیانت ها که شده بود قرار شد 10 تا 15 نفری پخش بشن هر کدام هم بروند توی یک سنگری آنهم هر سنگری شاید ده ها متر صدمتر از هم فاصله دارد آنها برود آنهم با چی؟  آنهم با تانک بجنگند تعداد تانکها شاید فعلا خیلی زیاد بودند خیلی زیاد بودند و اینها اینطوری از هم جدا می شوند خود محمود یوسفیان خداوند اینها رفته بودند بعد از آنکه در گیری تمام شده بود اکبر محمدحسینی و ناصر نقل می کردند می گفتند که ما رفتیم هر چه گشتیم اینها را ندیدیم، خوب گفتیم شاید رفتن جلوی تانک یک چیزی را بزنن، بعد می گفتند رفتیم دیدیم یک نفرجلوی یک سنگری افتاده، صورتش خیلی ورم کرده بود، شناخته نمی شد هر چه نگاه می کردیم نمی شناختیم حالا این یوسفیان بوده سه تا کالیبره 50 توی صورتش خورده بوده، یکی درست توی چشمش خورده بوده یکی روی بینی اش خورده بود یکی هم اینطرفا روی گونه اش خورده بود حالا این سه تا کالیبر 50 ببین چکار می کنه یکی کافیه کله آدم را ببره، یکی هم توی پای راستش خورده بود عجیب اصلا قیافش کلاعوض شده بوده افتاده بود جلوی سنگر هم، آقا محمود هم افتاده بود توی یک سنگری یک حالت عجیبی یعنی هنوز شهادتش یک معمائی است آدم نمی دونم چرا این چه این جوری تیر خورده بوده این خیلی عجیبه آدم که هیچوقت پشت به دشمن نمی کنه  افتاده بود، اینطوری افتاده بود حالا چرا توی سنگر افتاده باز هم این معما است برای ما؟ تانکی را برادران آن پائین دیده بودند آنها به حساب اینکه سرنشینهایش گذاشته بودند فرار کرده بودند تانک هم آن جلو گذاشته بودندبعد سر تفنگهای اینها هم دو تا نارنجک تفنگی بوده، حالا اینها واقعاٌ بوده یک روزی اگر زنده بودیم این مسائل خوب رسیدگی بشه مثلا چرا بچه ها آن موقع برن با نارنجک تفنگی تانک بزنن آیا سلاح نبود مثلا آیا آرپی جی 7 نبود آنها به سپاه یک آرپی جی نمی توانستند بدهند به آن منطقه به آن وسعت یک خمپاره 60 نمی تونستند بدهند، می تونستن، اینها مجبور بشوند بروند با نارنجک ها تفنگی تانک بزنن، نارنجک تفنگی که دیدن سرتفنگ وقتی که     می زنن نمیشه بگذاری روی شونت،اینها رفتند. بنده های خدا با نارنجک تفنگی تانک را بزنن، کالیبر 50 تانک هم هر جفتی شان را زده بود در جا هیچ کار نتوانسته بودند بکنند.

البته قبل از تانک یک سری کارها کرده بودند آقاروی این تانک هیچ عمل مثبتی نتوانسته بودند متاسفانه  انجام دهند کالیبر 50 آنها را بسته بود به رگبار اون یوسفیان که اصلا سوراخ سوراخ شده بود و همه اش کالیبر50 خورده بود، آقا محمود هم مثل اینکه ظاهراً کالیبر 50 خورده بود، حالا به چه صورت و زده چطور خورده کی زده ، معلوم نیست بهر حال نمی خواهم بگم خودی زده بود ولی این یک معما است حتی خود بچه ها هم می گفتند برای ما هم مشخص هست یک مسئله ای هم که خانوادشون خیلی ناراحت بودند. مثلا مادرش همین مسئله را سوال می کردند چرا مثلا دیر به داد اینها رسیدند البته این مسئله وقتی شهادت باید برسه این مسائل مطرح نیست، یک چیزی درست یادم این صحنه مسئله هیچوقت از نظرم نمی رود. یک سنگر عراقی بود یک سنگر تیربار آنها یک تیپی راعراقی ها گذاشته بودند آنجا این تیپ از اول جنگ تا حدودا 20 روز پیش دست نخورده مانده بود، یعنی نه سپاه تونسته بود به این ضربه ای بزنه نه ارتش به آن صورت، فقط البته عراقیها تعداد زیادی کشته داده بودند روز عاشورا تعداد زیادی اینها تیپ دست نخورده بوده نه تانکی را از اینها توانسته بودند بزنن نه ضربه ای به آن صورت، نه این تکانی بخوره، هر حرکتی که سومار می شد، جبهه سومار و نفت شهر این تیپ در منقطه اصلا خفه می کرد آن حرکت را هر گونه پیش روی هر عمل ضربه ای که می رفتن بزنن چنان قتل عام می کرد، بارهاشده بود 200 نفر 300 نفر رفته بودند بر این تپه بالا یک نفر سالم اصلا زخمی هم نشده بودند همه شهید شده بودند عجیب یک همچنین تپه استراتژی را گرفته بود، خیانت هم می شد ستون پنجم هم اطلاع می داد خیلی وضع بد بود حالا این تیپ آمده بود روی جبهه کوشک تا 20 روز پیش بود که بچه ها خدا اجرشون بده  بچه ها رفتند مثل اینکه دو تا گروهان بود رفتند 35 تانک از اینها زدند ضربه سختی به اینها را زدند تا توانستند از اینها کشتند تعدادی فرار کردند و تعدادی اسیر شدند یعنی این اولین باری بود که انتقام خون محمود اینها از اینها گرفته شد ما رفتیم ناصر پیداکنیم به او بگوئیم ناصر خودش هم شهید شده بود. رفتیم به ناصر بگوئیم ناصر انتقام خون بچه ها حالا بعد از یکسال و خوردی از اینها گرفتند از غرب صدام ورش دانسته بود آورده بود اینجا،  اینها یک تیپی بودند که می توانستند هر عملیاتی را به حساب هر آدم واردی را چنان بکوبه، چنان سرکوبش بکنه اینهاخیلی کارشون مرتب بوده وضعش اینها بعد از یکسال خورده ای آمدند این چنین ضربه ای خوردند آنوقت محمود در مقابل اینها این را من خودم درست یادمه اصلا این یک آدم بسیار بزرگی است الان هم هستند مثلا یکی میره توی جبهه شهید می شود یکی هم می آید کلاهش را می گذارد بیخ گوشش دستاش (آستیناشو) هم تا بالا بازویش ورمیماله اون ژستش را می گیره پوزش را می ده از اینها بودند دستهایشان (آستیناشون) را ورمالیده بودند خیلی گردن کلفت، اینها تیپ مکانیزه شان بود از کلاه سبزهاشون عراقیها را دیدید خیلی گردن کلفت بودند اینها محمود اولین حرکتی که کرد خدا شاهد من بچشمهای خودم دیدم تقریبا 100 نفر از اینها شروع کردند فرار کردند رفت نشست بزانو جلوی اینها اصلا سنگر نگرفت اصلا سنگرسرش نمی شد او بست به رگبار، اصلا اینها این کلاشینکو چقدر وزنش هست، هیچی اینها وقتی فرار می کردند کلاش را هم می انداختند یک نفر توی این سنگر بود چی این مقاومت می کرد این تیربارچی درست یادم است که داشت روی هوا را می زد قبلا بچه ها یک چیزی می گفتند ما نمی توانستیم باور کنیم می گفتند عراقی ها بچه ها را روی هوا می زنن ما آنروز دیدیم اینها تو هوا بچه ها را می زدند ما آنروز دیدیم بچه ها را توی هوا می زدند درست نشانه گیری می کرد قشنگ توی هوا می زد خیلی ما خیال راحت فکر می کرد توی هوا اینجوری می زد، محمود رفت وقتی رفت بالای سنگر این اون خودش کشید زد سنگر، عراقیها سنگرها را    می کنند می روند زیر، درست یک سوراخی گذاشته بودند درست مثل یک حرفه اندازه یک نعلبکی بزرگ، او سر تفنگ رو توی این سوراخ سنگر، یک خشابی خالی کرد قشنگ تفنگ گردانه دور این و خاطر جمع شد که قشنگ این سوراخ سوراخ شده این خودش اینجوری زیر سنگر یک تیر هم نخورده بود باسه تا نارنجک انداختند این هیچ طورش نشد بعد عراقی ها شروع کردند به فرار کردن. همین چیزی که من از آقا محمود دیدم عجیب بود ناصر همیشه ........ من این بود می گفت یادت هست محمود چطور آنروز مثل شیر حمله کرد خلاصه ماها آنوقت اصلا نمی کشیدیم واقعا آن شجاعتی که محمود داشت ما در خودمان نمی دیدیم واقعا آنروز محمود دست همه بچه ها را گرفت کشید و رفت بالا عجیب کاری می کرد حتی یادم است تعدادی از این پیش مرگها بودند رفته بودند توی سنگرها قایم شده بودند بچه ها داشتند یکی یکی خمپاره می آمد تکه پارشان می کرد حتی سربازها را، پاسداران را اینها رفته بودند قایم شده بودند ما رفتیم پیش اینها شروع کردیم به دعوا کردن و پرخاش کردن که بیایند بیرون اینها گفتند نمی آیند من گفتم که اجباراً باید بیائید بیرون اصلا نمی توانید بیائید محمود آمد یک کلمه حرفی زد خیلی جالب گفت هیچوقت هیچ کس را مجبور به انجام یک کاری نکن حالا چی میگی دلش نمی خواهد بیاید بیرون باید قانع اش کنی.

یک چیزی که آدم می باید درس بگیرد از محمود، ایمان خودش را هم حتی مخفی می کرد عجیب مثلا اصلا آدم را راه می انداخت دست آدم را می گرفت یک دو تا میگ آمدند کلا بچه ها را بمب باران کردند خاک و دود بلند شد اصلا چشم چشم را نمی دید و حتی آنقدر میگ پائین بود وقتی راکت ها را ول می کرد که بسر می آمدند به زمین ما قشنگ می دیدیم که چطوری از ته میگ کنده می شدند و چطوری به سر    می آمدند جلو، باور نمی کنید 10 متری 20 متری ما هفت هشت آمد رفت توی خاک اصلا منفجر نشدند یک تپه ای بود یک تپه خیلی کوچلوئی بود دو سه متر مثل خاکریز پشت این کافی بود یک راکت کافی بود آنرا صاف کند هفت هشت و خورد تو این اصلا تپه را لرزاند اصلا مثل زلزله شد خیلی ما ترسیدیم اصلا واقعا ترسیدیم خیلی وحشت کردیدم صدای میگ هم مثلا پشت ما را لرزاند بعد وقتی صداش تمام شد میگ ها رفتند محمود با آن ایمانی که داشت برای محمود اصلا مسئله حل شده بود بلند شد و گفت چرا ترکشها بما نخورد کار خدا بود این را دگه محمود می دانست ولی آمد از ما سوال را کرد من همان موقع متوجه شدم که چرا این سوال را کرد می خواست بما روحیه بدهد او اصلا خودش جوابش را می دانست ولی می خواست من بگویم این کار خدایه اینطوری روحیه می داد حتی اینطوری شناخت خودش را پنهان می کرد من مثل او واقعا کم داریم حتی توی شهیدا کم داریم. می گفت چرا اینجوری شد چی شد ما می گفتیم آقا محمود کار خدا بود چطور شما متوجه شدید گفت نه، بعدش که ما رفتیم فکر کردم گفتیم عجب آدم احمقی من هستم، او داره مارا راه می اندازه او اینطوری بود، خدا می دونه هر وقت ما صحبت می کنیم بخدا قسم من خجالت می کشم آخه ما نبودیم تو این فکرها، حالا یک سال است ما شروع کردیم آنهم تو چه محیطی باشه چه جوری باشه و نقص و عیب به هر حال ولی تقاضام از این برادران این است که جداً ماها را راهنمائی بکنند. اینکه شما می نشیند از مسائل قبل از انقلاب بعد از انقلاب صحبت می کنید و از دوران سپاه می گوئید خدا می دونه من اینجا نشسته بودم چند بار می خواستم بلند شم برم بیرون خجالت می کشم واقعا می خواستم برم بیرون بغض گلویم می گیره نمی فهمم چکار بکنم.

(چرا ما اینطوری نیستیم) هر چی نگاه می کنیم ببینیم یک خدمتی کردیم بگیم خدایا برای این خدمت مرا ببخش هر چی نگاه می کنم می بینم واقعا ندارم اصلا ندارم هر چی داریم از بچه ها داریم هیچی خودمان خدا شاهده نداریم.

اما تاسفم برای خودم از اینه که ما مثلا یکسال خورده ای هی داریم شعار می دیم می گیم از شهیداء باز هم عمل نمی کنیم مثلا می گم محمود دلش برای خدا قرص بود عمل نمی کنیم، می گیم محمود در نماز خواندنش اینطوری بود عمل نمی کنیم، می گیم اینکار می کرد عمل نمی کنیم ما تو این مسئله مانده ایم به صرف گفتنش این خودش خدا ممکنه یک وقت باعث عصبانی کردن محمود می شه اگر ما عمل نکنیم واقعا اینطوری می شه یک سری حرف می زنیم رد می شیم بعدا هیچی، بهترین خدمتی که می تونیم بکنیم البته این یک وقتی که داریم باید بگیم این دین زبونمون است که ادا کردیم از جهت سخن ولی عملش مهم است ما بهترین خدمتی که می توانیم به محمود بکنم همین روال جلسه را بگذاریم کارهای اینها را یکی یکی شروع کنیم به قیاس کردن در جلسه جمع مسخره گی را بگذاریم کنار، شوخی را بگذاریم کنار یعنی چیزی همینطوریکه صحبت می کنیم کم کم اعتقاد پیدا کنیم و عمل بکنیم یعنی بهترین خدمتی که می توانیم به شهید بکنیم البته بقول آقای حقیقی حرف خوبی می زد می گفت هیچوقت نگوئید خدا روح شهیدا را شاد کند آنها شاد هستند بگوئید خدا روح شهیداء را  از ما شاد کن از دست کارهای ما خون دل نخورند روحشان شاد باشد یعنی شهداء نگویند آنها دارند به این راحتی خون ما را پای مال می کنند البته آنها بزرگتر از این هستند که صحبت خودشان را بکنند آنها خونشان را در راه خدا دادند و رفتند.

ولی بهترین خدمتی که ما می توانیم به آنها بکنیم این است که بنشینیم واقعا دسته جمعی بگیم آنوقتی که محمود همچنین کارهائی می کرد الگوئی به آن صورت نداشت به آن صورت الان ما خیلی الگو داریم هر کدام از این شهیداء یک سری خصوصیاتی دارند. یک حرفی همان خود محمود می زد که من اعتقاد دارم بهش، می گفت که ما از ابوذر هم بهتر میتوانیم بشویم می گفت ایمان 10 درجه دارد می توانیم به عالی ترین درجات آن برسیم به سلمان برسیم این را با یک قاطعیتی می گفت ما حتی اگر انسان بخواهد اراده بکند از محمود بالاتر هم می تواند بشود قصد مقام بدست آوردن نیست که آدم خودش راضی بشود بگوید من از محمود بالاتر شدم یعنی من می گویم راه تا بی نهایت ادامه دارد و از محمود هم می تواند، انسان   می تواند پرواز بکند همان راهی که اسلام می گوید اسلام این را می گوید انسان خلیفه الله است همچنین مقامی خدا به او داده است «جاء فی الارض الانسان و خلیفه» روی این حساب اگر به این حدیث عمل بکند که پیغمبر می فرماید کسی که روزش مثل هم باشد اگر بمیرد ضرر کرده است محمود اینطوری بود و دو روزش که مثل هم نبود بلکه هر لحظه اش از لحظه پیش از آن بهتر بود اینه که ما بهترین خدمتی که می توانیم به اینها بکنیم حتی خدمت به انقلاب بکنیم کارهای اینها را عمل بکنیم در جمع اول بیائیم یکی یکی شروع بکنیم یک دفعه هم که بخواهیم شروع بکنیم مشکل است نفس انسان مثل یک نهال نخلی می ماند یا یک مثل دیگر ماننداسب سرکشی، بزرگان می گویند نفس انسان اگر انسان بخواهد ولش بکند بحال خودش، او می رود توی دره انسان را هلاک می کند و اگر بخواهی خیلی سخت بگیری خود سازی بکنی پشت به آن بکنی یک دفعه دماغ این اسب پاره می شود خودش صدمه می بینه روی این اصل باید میانه روی بکنیم.

شروع کند آدم یکی یکی، کارهای اینها را پیاده کردن از غذاشون شروع کند کم کم از نمازش شروع کند، کم کم از خوابش شروع بکند بعضی وسائل لغو را کنار بگذارد یکی یکی اگر یکسال هم طول می کشد اگر 7 سال هم طول می کشد باز هم ارزش دارد خیلی مسئله ای است اینها اصلا کار لغو انجام نمی دادند کار لغو هم این نیست فقط حرف لغوی بزنی میشه آدم یک جا بنشیند و خدمتی نکند خودش می شود لغو، می دانید یکی از صفات مومنین این است که الذینی آمنوا... مومنین کسانی هستند که از لغو هم دوری می کنند اینها این طوری بودند همین مسئله آدم برسه خیلی جالبه اینهم ما می گیم خدا شاهد نه بخاطر اینکه کسی هستیم به خدا شاهد جداً می گیم یعنی به روح پاک امام رضا قسم من یکی واقعا می گم این عذاب وجدانم تا آخر عمرم هست حتی اگر امام هم بیاد بگه حتی بالاتر از امام هم بیاد هر کس یک مسائل درونی خودش دارد خودش از خودش بهتر خبر داره واقعا من خودم را لایق نمی دانم اصلا اسم خودم را بگذارم آدم تا چه برسه با شما برادران باشم اینجا اینها واقعا از هر نظر حسابش را بکنیم من بین شما تاق افتادم نه سابقه خوبی دارم نه ایمان درست حسابی دارم نه هیچی مایه ای دارم هیچی ندارم اگر توی این جمع هم می آیم بخاطر اینکه یک چیزی بگیرم تا حالا خیلی چیزها را گرفتیم از اینجا، خوشبختانه خدا می دونه همچین سعادتی نصیبم کرد ما با این جمع آشنا شدیم تا خدا کند برادران بیش از این نصیحت مان بکنند بگن راهنمائی مان بکنند شاید بتونیم اصلا مثل خودتان بشویم یا اصلا در راه خودتان قدمی برداریم فقط از این شرمندگی بیرون بیائیم داره ما را می کشه این شرمندگی واقعا داره ما را خیلی زجر می ده آرزو دارم تقاضا می کنیم جدا دست ما را بگیرید دست ما را بگیرید که ما فردا قیامت شرمنده آنها که هستیم نتوانستیم راهشان را برویم شرمنده شما ها نباشیم.

باطنی که داریم خدا ورملا بکنه خیلی وضعمان خراب است آرزو داریم جدا دست ما را بگیرید، نه شکسته نفسی می کنیم خدا مرا لعنت بکند اگر خدا همین حالا عذابش را بر من نازل کند اگر من بخواهم شکسته   نفسی کنم و دروغ بگویم جدا دلم می خواهد دست ما را بگیرید چون هر چه نگاه می کنم چیزی ندارم که عرضه بکنم و توی همین مسئله ماندیم، بلا نسبت مثل خرلنگ توی گل ماندیم، هیچ کاری هم نمی توانیم بکنیم.

ما را راهنمائی کنید اینقدر ما می گیم می گیم می گیم، من یکی تو شعار ماندم. بر روح پاک اخلاقی قسمتون می دم شما که توی این جمع هستید جمع کاملی هستید سعی کنید کاملتر باشید و دست امثال ماها را بگیرید از توی این لجن ها بیارید بیرون نجاتمان بدهید امثال من خیلی هستند توی این اجتماع که سرشون به سنگ خورده وهیچی نفهمیدند از این دنیا و الان خدا سعادتی نصیبمان کرده ما آمدیم توی این جمع، جدا خدا شاهد بدون تعارف تعریفها و تمجید ها هیچی به آدم نمی رساند به یک شکلی واقعا دست ما را بگیرید. یک روزی یک حرفی به ناصر زدم ناصر خندش گرفت گفتم ناصر خدا ما گناهکارها را باید ببخشد، کسی دگه غیر از مانیسته اون ثواب هم که کاری انجام داده مپرس را می گیرد بالا وارد می شه امثال ماها را باید دستش بگیرند. شما الان وظیفه دارید جدا امثال من خیلی تو این اجتماع هستند اصلا نفهمیدند مسائل را، ماندند توش، دست ماها را بگیرند و راهنمائی مان کنید. برای شادی روحشان رحم الله من قرء الفاتحه مع الصلوات.

اللهم صل علی.محمد و آل محمد....

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387 ساعت 7:57  توسط   | 


 شهید علی آقا ماهانی

 

 

 

 

 

 

فصل چهاردهم۱

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خانم خدیجه موسوی مادر شهید ابوا لفضل سنجری است می گوید:

‏اولین بار که برای ملاقات پسرم، ‏ابوا لفضل سنجری، ‏به بیمارستان شهید مصطفی خمینی تهران رفتم، ‏با علی آقا آشنا شدم. که در عملیات منطقه سومار، تیر به فکش خورده و به سختی مجروح شده بود. آن روز شهید علی اکبر محمد حسینی همراه علی آقا بود که به او گفتم: «شما اگر می خو اهید،‏بروید. من اینجا می مانم و از اینها     مو اظبت می کنم.»

‏آنها رفتند، ‏من واقعاً نمی دانستم علی آقا اینقدر مؤمن است. این را رزمندگانی که برای ملاقات به آنجا می آمدند، ‏به من گفتند. خودم هم می دیدم که فقط قرآن می خواند و اصلاً به جایی دیگر توجه ندارد.

‏بعد از اینکه حالش مساعد شد، از بیمارستان رفت؟ اما باز هم مجروح شد. این دفعه،‏ چون آشنایی قبلی با او داشتم و می دانست که من مادر ابوا لفضل هستم، بیشتر صحبت می کرد. من در آن بیمارستان، کسی را ندیدم که علی آقا را بشناسد و یک ساعت در موردش حرف نزند. یادم می آید خانمی که فرزندش، ‏هم اتاقی علی آقا بود، ‏می گفت: «این جوان، شب تا صبح، ‏عبادت و مناجات می کند. من نمی دانم این چطور تا حالا شهید نشده؟» خدا می داند همه کسانی که به جبهه رفتند، ‏ایده و عقیده ای داشتند. به کسی بالاتر از فوق تصور ما اعتقاد داشتند.

‏یادم می آید در بیمارستانی که علی آقا بستری بود، ‏پسر کوچکی را به اتاق او آورده بودند که روی مین رفته بود. البته نمی دانستم چطوری! علی آقا هر وقت که صدای آه و ناله این پسر بچه را می شنید، ‏اشک از چشمهایش جاری می شد و می گفت: «کاشکی تمام ترکشهای مین به جان من می رفت.»

گفتم: «شما که خودت مجروح هستی!»

‏می گفت: «نه، ‏تن این بچه، ‏کوچک و نحیف است و نباید الان تنش از ترکش پُر باشد.»

‏می گفتم: «خُب، ‏علی آقا جنگ است دیگر، ‏ان شاءالله تمام می شود.»

‏بغض در گلویش می پیچید و می گفت: «ما که برای جنگ نمی جنگیم!»

‏بعد آیه ای را خواند که تقریبأ معنی اش این بود که چرا شما کمک نمی کنید به کسانی که زنها و    بچه هایشان از شهر رانده شده اند. چه حال عجیبی داشت این مظلوم!

می گفت: «ما برای آزاد کردن انسان، ‏برای رهایی ملت مظلوم عراق، ‏و تکلیفی که خدا به دوش ما گذاشته است، ‏به جبهه رفته ایم. اگر رزمندگان ما تنها بر اساس همین آیه هم بجنگند،‏ برای خدا جنگیده اند. و خوشا به حال کسی که برای او پاره پاره شود.»

‏حالا چه روزهای سختی را گذراند، خدا می داند، من که ندیدم شکوه و شکایتی بکند، چون هر وقت    می دیدمش چهره اش متبسم بود.

‏از بیمارستان شهید مصطفی خمینی که مرخص شد، گفت: مادر، من چند روزی می خواهم در منزل شما باشم. ندانستم چرا؟ آخر هر مادری دلش می خواهد در چنین مواقعی، فرزندش پیش خودش باشد. گفتم: «افتخار من است مادر.»

بعداً فهمیدم از اینکه کسی بداند او در چه حال و وضعی است، ناراحت می شود. حتی نمی خواست پدر یا مادرش ماجرای زخمی شدن او را بفهمند. مدتی که وجود مبارکش در خانه ما بود، همه جا بوی پاکی می داد. روزی گفت: «مادر، کاش می شد نمازم را به جماعت می خواندم.»

‏گفتم: «مادر، تو که حالت خوب نیست. فعلاً همین طوری بخوان، خوب که شدی، برو نماز جماعت.»

از ترس اینکه نرود، نشانی مسجد محل را به او ندادم. تا اینکه روزی قبل از اذان صبح از خواب بیدار شدم و دیدم نیست. با خود گفتم: حتماً نشانی مسجد را پیدا کرده؛ اما باز هم شک داشتم. با عجله به طرف مسجد به راه افتادم. وارد مسجد شدم و از جلوی در ورودی نگاه کردم. دیدم در حالی که همراه با چند نماز گزار نشسته و منتظر اذان صبح است، یک دست سالمش را هم به آسمان گرفته و دعا و نیایش می کند. از شدت بغض،کنار مسجد نشستم و گریه کردم.

چون می فهمیدم چه کسی در این خانه مهمان من شده است در برخورد های که پیش می آقد دوستان و همرزمان علی آقا برایم تعریف کردند:

‏_ سو سنگرد که بودیم، ‏روزی موقع اذان ظهر، از کنار مسجدی که از اصابت گلوله های توپ دشمن به مخروبه ای تبدیل شده بود، می گذشتیم . علی آقا گفت: «بیایید نمازمان را در همین مسجد بخوا نیم.» بعد می روند و نماز را روی زمین و خاک این مسجد اقامه می نمایند.

نماز که تمام می شود، ‏می بیند مردی کنار ورودی مسجد که دری هم نداشته، ‏ایستاده است و موقع بیرون آمدن رزمنده ها از مسجد، ‏یکی یکی به همه نگاه می کند. نوبت علی آقا که می رسد، ‏انگشتری عقیقی به او می دهند و می گویند: «به یادگار از من داشته باشید.»

علی آقا می گوید: «بدهید به یکی از این بچه  ها.»

آقا می فرمایند: «نه، ‏می خواهم نزد شما باشد.»

چنین بزرگواری قدم رنجه کرده بود و به خانه من آمده بود. بارها به خودم گفته بودم این جوان عاقبت شهید می شود، اما دلم نمی خواست باور کنم یادم است دفعه سوم بود که علی آقا به سختی مجروح شده بود و به بیمارستان شهید مصطفی خمینی اعزام شده بود چون در دفعات قبل که با او آشنا شده بودم، ‏چنان روح مادرانه این بنده ضعیف را تحت الشعاع قرار داده بود که وقتی شنیدم در بیمارستان است یک دقیقه هم نتوانستم در خانه بمانم. تا مرا دید، ‏مثل فرزند خودم قسم داد و گفت: «الهی دورتان بگردم مادر، ‏برگردید. من دیگر به جراحت و جراحی عادت کرده ام. چرا وقت خودتان را ضایع می کنید؟ خدا را خوش نمی آید خودتان را خسته کنید.»

چند روز بعد قرار بود علی آقا را عمل کنند؛ اما هر وقت می پرسیدم، ‏می گفت: «گفتند احتیاج به عمل نداری.»

‏می خواست خیالم راحت باشد و برگردم؟ اما من قبلاً وقت عملش را پرسیده بودم.

روزی برای انجام کاری به منزل یکی از اقوام رفتم. وقتی برگشتم، ‏سرپرستار، ‏جلوی مرا گرفت و گفت: «علی آقا مرخص شده اند.»

خیلی غصه خوردم. چشمهایم پر از اشک شد و گفتم: «قرار بود عمل بشوند ...»

سرپرستار که حال مرا دید، گفت: «مادرجان، ‏علی آقا اینجا هستند. به خاطر اینکه مزاحم شما نشوند، ‏گفتند بگوییم مرخص شده اند. امروز قرار است عمل بشوند.»

‏تا ساعت هفت شب تحت عمل جراحی بود. وقتی او را بیرون آوردند و در اتاق خودش روی تخت گذاشتد، ‏دیدم در همان حالت بیهوشی، ‏می گوید:

یا فاطمه، ‏یا فاطمه، ‏بچه ها مواظب باشید، ‏تانکها آمدند. بخوا بید زمین.

دکتر و پرستار و آقایانی دیگر در اتاق جمع شده بودند و باهم گریه می کردند. ای خدای بزرگ تو سعادتی را نصیب من کردی که تا عمر دارم شکرگزارت خواهم بود. بودن و دیدن چنین بزرگانی افتخار اول و آخر زندگی من است. چون فهمیدم مؤمن به چه کسی می گویند. ما همه دیدیم هر مریض یا مجروحی ،بعد از اینکه به هوش می آید، ‏چشمش به دنبال آشنایی می گردد تا نگاه مهربان او موجب تسکین دردش بشود. بعد از مجروحیت علی آقا و عملی که روی او انجام شد، ‏وقتی به هوش آمد، دعایی را زیر لب زمزمه می کرد و می گفت: «مادر، ‏شما آن دعایی را که در خواب می شود با رفتگان ملاقات کرد، ‏دارید؟»

     گفتم: «حالت خوب است پسرم؟ درد نداری؟»

‏گفت: «یادتان باشد که برایم بیاورید.»

من نگران او بودم و او اصلاً در این دنیا نبود. چاره ای نداشتم.

‏فردا که به ملاقاتش رفتم، ‏کتاب مفاتیح را هم برایش بردم. سه روز بعد که دوباره به سراغش رفتم، ‏دیدم خیلی خوشحال است. گفت: «دیشب، ‏خواب اکبر و ابوالفضل و بچه های دیگر را دیدم و با آنها حرف زدم.» 

‏چیزهایی هم خواسته یا پرسیده بود. آن روزها تازه اکبر و ابوالفضل شهید شده بودند و من دلم به علی آقا خوش بود.

چند روز بعد از او پرسیدم وقتی دعای خواب دیدن را خواندی، ‏چی خواب دیدی؟ گفت:

‏_ شب اول خواب دیدم اکبر محمد حسینی و ابوالفضل (سنجری) دارند صف نماز بچه های رزمنده را مرتب می کند تا بعد از نماز با آنها وارد عملیات بشوند. پرسیدم: «شما کجا هستید؟ اینجا چه کار می کنید؟» گفتند: «هیچی. آمده ایم بچه ها را ببریم عملیات.» گریه کردم و گفتم: «پس چرا شما را در منطقه        نمی بینم؟» اکبر گفت: «ما همیشه با شما هستیم. هیچ وقت از شما جدا نمی شویم.» 

بعد از تعریف این خوابی که دیده بود، ‏خیلی گریه کرد.

‏یک بار هم خودم خواب دیدم که اکبر، به همراه رزمنده ای دیگر که نمی شناختم، به منزل ما آمد؟ اما خیلی عجله داشتند که برگردند. گفتم: «حداقل چند روزی پیش من باشید.» اکبر گفت: «نه، ‏باید برویم.» از در بیرون نرفته بودند که خانمی با یک دسته گل بزرگ و بسیار زیبا وارد شد. شاخه ای به اکبر و شاخه ای دیگر به آن رزمنده داد در خواب هرچه به خودم فشار آوردم تا صورت آن رزمنده را ببینم، ‏موفق نشدم. به خانم گفتم: «شما کی هستید؟ این گلها را چه کسی فرستاده؟ گفت: «اینها را خانمم فرستاده برای رزمندگان. هر رزمنده، ‏یک شاخه گل.»

فردا صبح شنیدم رادیو مارش حمله می زند . چند روز بعد گفتند که علیرضا محمدحسینی، ‏برادر اکبر آقا شهید شده است.

‏در آخر هم که دیدیم خودش هم شهید شد. اما وقتی شنیدم تا چند ساعت باور نمی کردم. وضع و حالی داشتم که دیگر نمی تو انستم خودم را کنترل کنم.

‏همسایه ها، ‏این حقیر را به عنوان زنی صبور می شناسند. من حتی‏در شهادت ابوالفضل هم همان اندازه صبور بودم که برای دیگر شهیدان! اما وقتی خبر شهادت علی آقا را شنیدم، ‏احساس کردم صدایی از گلویم خارج می شود که نمی توانم از آن جلوگیری کنم. فقط یادم هست که همسایه ها آمدند و تعجب کردند. دست خودم نبود. هرچه فریاد می کشیدم، ‏آرام نمی شدم. تمام زندگی من، بعد از ابوالفضل، ‏پر از خاطره های علی آقا بود. به منزل آنها که رفتم، ‏اتاقی را به من نشان دادند که جز بوی عبادت و شب زنده داری، ‏چیزی نداشت. مهر نمازی را دیدم که گفتند از خاک جبهه درست کرده بود و بر آن سجده می کرده است. اگر علی آقا گمنام به شهادت نرسیده بود، ‏خاک آرامگاهش را تربت می کردم.

خانم موسوی اشک را پاک می کند و برادر ... یزدان پناه که از دوستان و همرزمان علی آقا است می گوید: او مثل خونی بود که در رگهای ما جاریست. اگر می بینید ما الان نفسی چاق می کنیم بخاطر این است که او هنوز هست، ‏که اگر نبود پس چرا ما باید زنده باشیم. یادم است. آخرین بارکه با علی آقا بودم، در مزار شهدای کرمان بود. هفته بعد از آن قرار بود ‏او و برادر بزرگوارش قرار بود به جبهه بروند. آن روز، ‏مثل همیشه، از هر دری صحبت کردیم و در جریان مسائل قرار گرفتیم؟ از نماز و روزه گرفته تا مسائل شخصی و تعبیر و تفسیر جریانات انقلاب. از دیدگاههای اسلامی و عرفانی هم سخن گفت. و چقدر شیرین و جذاب تحلیل می کرد؟ آنچنان که از تاثیر کلام صادقش هرچه می گفت، بر دل می نشست. البته آن روز من یک ساعت بیشتر نمی تو انستم آنجا بمانم و قرار مهمی داشتم؟ اما دو ساعت گذشته بود و من همچنان مشتاق صحبتهای او بودم. اعمال او همه درس بود. خدا با آقا امام حسین (ع) محشورش کند، هنوزم دلمان از حرفهایش می لرزد شنیدم که وقتی علی آقا در منطقه سومار از ناحیه فک مجروح شد، ‏برادر فولادی به بیمارستان در تهران می رود تا از او عیادت کند. علی آقا از اینکه در این عملیات شهید نشده، ‏اظهار ناراحتی می کند و می گوید: «سعادت نداشتیم. خوشا به حال محمود اخلاقی که این سعادت نصیبش شد.» بعد گریه می کند و می گوید: «من       می دانستم شهید نمی شوم.»

برادر فولادی تعجب می کند و می پرسد: «از کجا می دانستی؟»

علی آقا می گوید: «خداوند آنچنان به بنده خودش نزدیک است که ذرات فکر او را هم می خواند. ما وقتی برای عملیات به راه افتادیم، ‏کنار تپه ای، ‏چشمه ای زلال دیدم. وقتی به چشمه نگاه کردم، با خودم گفتم وقتی برگردم، ‏در این چشمه آب تنی می کنم. خداوند هم به این حقیر فرصت داد تا آرزوی لذات دنیا بر قلبم نماند و همان چشمه زلال، ‏سد فیض شهادتم بشود.

‏برادر خوشی از شنیدن این خاطره هق هق گریه اش بلند می شود و می گوید هر روز که می گذرد تازه می فهمیم او چه بود و چه کرد. از نحوه آشنایی آنها که می پرسم می گوید:

بعد از عملیات رمضان، ‏در سنگر مشترک فرماندهی و مخابرات منطقه کوشک، با او آشنا شدم. همان لحظه اول که نگاهش کردم، ‏حالت غیرقابل توصیفی در سیمای او دیدم که خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم. بعداً هم از شکل نماز خواندن و راز و نیازش فهمیدم باید دارای درجات عالی ایمانی باشد. در دو عملیات، ‏خدمت ایشان بودیم؛ اما چون می دانستیم که وجودش به لحاظ آن درجه از معنویات، برای جبهه لازم و مفید است، ‏به هر ترفندی، از جلو آمدنش ممانعت می کردیم. پر واضح بود شهادت ایشان، ‏موجب خلأ عظیمی در روحیه بچه ها بود. یکی از ترفندهای ما این بود که می گفتیم: «علی آقا، ‏شما مسئول مخابرات تیپ هستید. اجازه بدهید یکی از بچه های بیسیمچی همراه ما بیاید تا وقفه ای در کار مخابرات ایجاد نشود.» 

چون فقط قصد خدمت داشت، ‏قبول می کرد؛ اما آثار دلخوری در چهره اش هویدا بود. با این حال، ‏چیزی نمی گفت.

‏برادر حسن سراجیان مقدم زانو می زند و می گوید: من اصلاً زیر نظر این بزرگوار فهمیدم کجای خلقت قرار گرفتم. یادم است زمانی که به جبهه اعزام شدم، شاید بیشتر از دوازده سال نداشتم.

         روزی، ‏در سنگر اجتماعی که جلسه قرائت قرآن در آن برقرار بودبا جوانی آشنا شدم که چهره خیلی روحانی و نجیبی داشت. بعداً شنیدم علی آقا ماهانی است. علی آقا علاوه بر کار مخابرات مسئول آموزش قرائت قرآن هم بودند. من آن موقع بیشتر به اسلحه و جنگ و شر و شور علاقه داشتم. این بود که وقتی جلسه تشکیل می شد، ‏به قولی جیم می شدم. وقتی علی آقا متوجه شد، ‏بدون اینکه بخواهد حرفی بزند، ارتباط خیلی خوبی با من برقرار کرد که اول فکر کردم می خواهد به شکلی از من حمایت کند؛ اما وقتی متوجه شدم چه افکار بلند و سازنده ای دارد، رشته الفت و دوستی دیگری برقرار شد. تا آنجا که یادم می آید، هیچ وقت با حرف برای اثبات قضیه ای اقدام نمی کرد؛ بلکه با عمل نشان می داد. در مورد گریز پا بودن من از جلسات قرآن هم همین طور عمل کرد. چون علاقه داشتم همیشه در کنارش باشم، ‏لاجرم در جلسات قرائت یا آموزش قرآن هم شرکت می کردم. کم کم چنان علاقه ای به قرآن پیدا کردم که برای خودم هم باورکردنی نبود. ریشه این علاقه هم در تفسیر سوره مومنون توسط علی آقا بود. بعداً، ‏و حتی این روزها هم هر وقت قرآن را باز می کنم، ‏اول سوره مومنون را می خوانم. هنوز هم اثر تفسیری که علی آقا از این سوره کرده بود، ‏مرا تکان می دهد.

کاش آن روزها تکرار می شد و من باز هم دوازده سال داشتم. تا به پای او می افتادم و التماسش می کردم، ‏هر چه می داند به من یاد بدهد. آن هم با چنان روحیه پیگیری خوبی که داشت. هیچوقت یادم نمی رود در عملیاتی من و علی آقا بی سیم چی بودیم، در روزهایی که هنوز پی به بزرگواری اش نبرده و همان طفل گریز پا از مکتب قرآن بودم. یادم می آید که خط ارتباط بیسیم خلوت بود. به همین خاطر بیکار نشسته بودم . صدای رمز را که شنیدم، ‏جواب دادم. علی آقا بود. پرسیدم: «امری دارید علی آقا؟»

خیلی صمیمانه گفت: «می خواستم ببینم کجای کاری؟»

‏اول متوجه منظورش نشدم خودش گفت: «چیزی از قرآن را حفظ کردی یا نه؟»

‏با شر مندگی گفتم: «والله، ‏علی اقا، ‏فعلاً نه.»

‏گفت: «موفق باشی . حالا هرچی که از حفظ داری، برایم بخوان.» 

‏سوره والعصر را که در مدرسه از حفظ کرده بودم، ‏خواندم. خیلی خوشحال شد و احسنت گفت. من از شرمندگی آب می شدم، ‏او مرا تشویق می کرد.

سرانجام اصرار او باعث شد حافظه ام را برای حفظ آیات قرآن به کار ‏گیرم.

برادر خوشی می گوید او ذاتاً مدیر و مدبر بود. هر کاری که انجام میداد نظم بخصوص خودش را داشت. فراموش نمی کنم.

علی آقا، ‏به عنوان مسئول مخابرات تیپ، ‏شیوه خاصی را برای گزینش بیسیمچی به کار گرفته بود. تقوا، اصل لازم کار کردن با او بود. اگر کسی ضعف اطلاعاتی داشت، ‏مهم نبود. کمتر از یک ماه بعد، ‏همان آدم بحثهایی می کرد و اعمالی انجام می داد که به باور نمی آمد. من هنوز هم نفهمیده ام که چه چیزی در وجود علی آقا بود. ما افراد مؤمن و متقی کم نداشتیم؟ آدمهایی که اهل نماز و بندگی شبانه و روزانه بودند؟ اما یک نگاه او کافی بود که کسی را دگرگون کند. همین رفتار و کردار والای او سبب شده بود که هر کس می خواست با او کار کند، باید راست پیشه و مؤمن می بود. بعد با عشق و علاقه کار را یاد می داد، حرفها و رمزها را می آموخت و یکباره در یک مانور آزمایشی، آنها را امتحان می کرد. معتقد بود که صدای بیسیمچی نباید بلرزد. اگر صدایش بلرزد، یعنی ترسیده است. و هرکس بترسد، زودتر زمینگیر‏می شود. می گفت: «بیسیمچی، گوش و چشم و زبان فرمانده است. صدایی که از بیسیم می آید، باید نشاندهنده شجاعت و قوت باشد؛ نه ترس و ضعف.»

با گزینش صحیح او، ما همیشه بهترین و نمونه ترین نیرو های مخابراتی را داشتیم.

برادر منصور صومعه که تا آن ساعت سرش را پایین انداخته بود، سربلند می کند و می گوید:

در بندرعباس بودیم که دیدیم علی آقا با یک دوچرخه وارد شد. حالا این دوچرخه را با چه سختی یی بار اتوبوس کرده و آورده بود، بماند؛ در صورتی که بسیج برای انجام کلیه کارها وسیله نقلیه داشت و همه استفاده می کردند. شخصیتی مثل علی آقا که جای خودش را داشت. اما تا زمانی که آنجا بود، از همان دوچرخه استفاده می کرد. با ‏اینکه می دانستیم هیچ حقوقی از بسیج نمی گیرد و حق دارد از امکانات بیت المال استفاده کند.

‏بسیج بندرعباس، در بلواری واقع شده بود که وسیله های نقلیه برای دور زدن و رسیدن به بسیج می بایست تا انتهای آن می رفتند. علی آقا هم با آن وضعیت شدید مجروحیت از ناحیه دست و پا، رکاب زنان، بلوار را از همان بریدگی انتها دور می زد و می آمد که مدت زیادی طول می کشید؛ با اینکه می توانست به راحتی دوچرخه را به این طرف بلوار بیاورد و مستقیم وارد بسیج بشود. با اعتقاد راسخ می گفت: رعایت این موارد، ‏مطابق شرع و عرف جامعه است. بهتر از هر کس هم بسیجی باید رعایت کند.»

مطلبی دیگر که به نظرم رسید این است که بگویم شما حتماً یکی از شعار های بچه های بسیج را هنگام تمرینات رزمی شنیده اید که هنگام انجام این حرکات، ‏مربی سؤال می کند روحیه؟ و بچه ها جواب می دهند: عالیه! این یعنی چی؟ یعنی اینکه ما در سخت ترین شرایط خودمان را نمی بازیم. من این حفظ روحیه را به نحو شایسته ای در ایشان دیده بودم یعنی مقاومت علی آقا در برابر مصایب و مشکلات و دردهای جسمی، ‏برای همه درس بزرگی بود. گاهی اوقات بدون اینکه متوجه بشود، ‏در چهره ایشان خیره می شدم و می دیدم از فشار درد، ‏عرق به صورتش ـ نشسته است؛ اما به روی خود نمی آورد. وقتی در چنین لحظاتی نگاهمان باهم تلاقی می کرد، ‏همان چهره عرق کرده از درد، ‏با گشاده رویی تبسم می کرد. بارها شده بود که بچه ها دور هم جمع می شدند و ورزش می کردند. یکی شنا می رفت، ‏یکی طناب می زد ... و هر کس سعی می کرد از دیگری پیشتر باشد. نوبت به علی آقا که می رسید، ‏از همه جلوتر بود. با زبان عمل می فهماند که این جراحتها باعث ضعف بدن و روحیه من نخواهد شد.

‏به آقا مصطفی منصوری می گویم: شما بفرمائید. نگاهم می کند و می گوید: ما را به یاد کسی می اندازید که می ترسم در موردش حرف بزنم، ‏خدا را شاهد می گیرم که نمی خواهم بزرگ نمایی کرده باشم. اما شما تا حالا شنیده اید وقتی نام یکی از بزرگان عالی مرتبه دین مبین اسلام می آید، ‏کسی بگوید خدا بیامرزدش؟

من در حال حاضر چنین حالی دارم. نمی دانم چه بگویم. فقط می توانم به روح عالی مرتبه اش صلوات بفرستم و بسنده کنم به چند مطلب و زبان قاصرم را به کام بگیرم. یادم می آید دهلران بودیم، ‏و تابستان خیلی گرمی بود. به همین خاطر،بچه ها برای خنکی به هر گوشه وکناری می رفتند؛ مخصوصاً بعد از ظهرها که اوج گرما بود و مجبور بودیم به زیر درختها پناه ببریم یا تنی به آب بزنیم. در همین روزها، ‏علی آقا داخل آسایشگاهی که مثل کوره گرم بود، ‏می نشست. چند روز اول فکر می کردم کاری دارد. بعد به خودم گفتم: چه کاری ارزش تحمل این همه گرما را دارد؟

یک روز که طبق معمول از آسایشگاه بیرون نیامد، ‏رفتم بپرسم که چطوری این گرما را تحمل می کنید؟ واقعاً سؤالی برایم شده بود! وارد آسایشگاه که شدم، از تعجب نمی دانستم چه بگویم. دیدم روی یک دسته پتو که همیشه گوشه آسایشگاه بود، ‏نشسته است و از پنجره به بیرون نگاه می کند؛ در حالی که آفتاب از پشت شیشه به داخل و روی او می تابید. سلامی کردم و گفتم: «علی آقا، ‏همه بچه ها دنبال جای خنک می گردند، ‏آن وقت شما روی این پتوهایی که خودشان گرمند،آن هم پشت شیشه نشسته اید؟»

علی آقا اول سکوت کرد؛ اما وقتی دید هنوز ایستاده ام، ‏گفت: «اخوی، ‏به این جسم نباید خیلی زیاد رو بدهیم. اگر زیاد از حد به او توجه کنی، ‏وبال گردنت می شود.»

وقتی این حرف را زد، ‏دلم خواست نزدش بمانم؛ اما هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که از آن گرما گریختم.

‏ممکن است اگر من بجای ایشان بودم می گفتم فعلاً دنبال جای

خنکی بگردم تا بعد ببینم خدا چه می خواهد. پس چرا نرفت؟ چون علی آقا به راهی که می رفت، ‏شک نداشت. معمولاً هم مرجعش قرآن بود. اگر قرآن را باز می کرد و به بشارت تلخ یا شیرینی برمی خورد، ‏همان را پایه و اساس برنامه ریزی کارهای خودش قرار می داد.

روزی که به همراه بچه ها عازم دهلران بودیم، ‏چهره علی آقا را خیلی متبسم و خوشحال دیدیم. هر وقت تبسم می کرد، ‏می دانستیم که عمل خوبی انجام شده یا قرار است انجام شود. گفتیم: «علی آقا، ‏امروز خیلی خوشحال هستید!»

‏گفت: «بله! چون استخاره کرده ام و قرآن جوابم را داده .»

‏بعد آیه ای را نشان داد و گفت: «یک بار که قرار بود عملیاتی انجام شود، ‏استخاره کردم و این آیه آمد که بشارت به فتح و ظفر می دهد. امروز هم استخاره کردم و همین آیه آمد.»

‏بعد با کلامی محکم به بچه ها قول داد که ما حتماً پیروز می شویم. بچه ها هم چون به او اعتقاد داشتند، خیلی خوشحال شدند. حالی پیدا کردند که انگار از میدان پیروزی می آیند. استخاره علی آقا هم کار خودش را کرد. چون بعداً همین طور شد که گفته بود.

‏حالا شما می فرمائید در مورد ایشان بیشتر توضیح بدهم. والله نمی توانم. چون از عهده زبان من     برنمی آید. فقط اجازه بدهید به عنوان هدیه ای به آقا امام زمان، و تبریک به داشتن چنین رهروی، ‏صحنه شهادت این بزرگوار را نقل کنم.

‏گرما گرم عملیات والفجر سه بود که فرمانده گروهان، ‏آقای مهاجرانی. و یک جمع ده ـ پانزده نفری از بچه های مخلص بسیج و سپاه به شدت مجروح و شهید شدند. به توصیه آقای مهاجرانی، برای شناسایی و آوردن کمک به راه افتا دم. بعد از ساعتی، ‏به یک کانال ارتباطی رسیدم و صدایی شنیدم. جلوتر رفتم، ‏دیدم برادر خلیلی است. گفتم: «چی شده؟»

گفت: «تیر خورده ام.»

‏از کانال پایین رفتم، ‏زیر بغلش را گرفتم و با کمک بچه ها او را به بالای کانال فرستادم. ظاهراً در آن وضعیت، همراه بچه های امدادگر زیر آتش قرار گرفته بودند. جلوتر که رفتم، ‏در زیر آن آتشی که می بارید، ‏شنیدم یک نفر با صدای بلند دعا می خواند. علی آقا بود. کنارش رفتم و گفتم: «چرا با بچه های امدادگر نرفتی؟»

‏گفت: «خلیلی، ‏وضعش خیلی بدتر از من است.»

‏دوباره نگاه کردم پوتین اش متلاشی شده بود و من فقط مچ پایی را می دیدم که به پوستی آویزان است. از ناحیه مچ به بالا هم رگهای سوخته بیرون زده بود. اشک در چشمانم حلقه زد و گفتم: خلیلی آن پایین است. هنوز امدادگرها نتوانسته اند او را به عقب ببرند.» 

سپس بدن مظلوم و لاغر او را از جا بلند کردم. همان دم، ‏احمد امینی هم رسید. سراپا خون آلود بود. فهمیدم ترکش خورده است؛ اما می گفت زخم من مهم نیست؟ اذیت نمی کند. با کمک امینی، علی آقا را کول کردیم و به طرف جایی که برادر خلیلی افتاده بود، بردیم. نمی دانستیم چه کار کنیم؟ امدادگرها کم بودند. چند نفر از آنها زخمی شده و تنها سه نفر باقی مانده بودند. علی آقا به محض دیدن خلیلی اشک در چشمهایش پر شد. خلیلی گفت او را به طرف علی آقا ببریم. این دو را به هم نزدیک کردیم. به زحمت دستهای همدیگر را گرفتند و فشار دادند. بعد صورتشان را به هم نزدیک کردند؟ اما حرف نمی زدند؟ فقط گریه می کردند. امدادگرها خواستند حرکت کنند؟ اما به دلیل کمبود نیرو، فقط یکی از آنها را می شد انتقال داد. نفر دوم باید منتظر می ماند. علی آقا گفت:

‏... خلیلی ...

خلیلی می گفت : ... علی آقا ...

‏سرانجام با فریاد التماس علی آقا، برادر خلیلی را به سرعت به عقب منتقل کردند. یکی از امدادگرها هم نزد علی آقا ماند. صحنه کربلا بود و روز تیغ. خون گریه می کر دیم.

امدادگرها بعد از چند ساعت بازگشتند و سراغ علی آقا آمدند. می گفتند آمبولانسها هنوز نمی توانند داخل این قسمت از منطقه بشوند. دوباره علی آقا را روی برانکارد گذاشتند و به راه افتادند. هنوز چند صدمتر از راه را طی نکرده بودند که می بینند یک نفر بسیجی در حالی که به شدت زخمی است، به زمین افتاده و با التماس می گوید: «بر ادران، مرا هم با خود ببرید. نگذارید اینجا در تنهایی بمیرم. حالا شب است و آدم نمی داند چه خواهد شد؟»

‏علی آقا که این صحنه را می بیند، به امدادگرها می گوید: «مرا به ‏زمین بگذار ید.»

‏امدادگرها اعتراض می کنند که این درست نیست؛ ما فعلاً برای شما ماموریت داریم. دوباره برمی گر دیم! اما علی آقا آنقدر اصرار می کند که مجبور می شوند آن بسیجی را به جای او به عقب انتقال بدهند.

‏آن منطقه، ساعتی بعد دوباره به اشغال نیروهای دشمن درآمد و قبل از آن، ساعتها زیر آتش خمپاره و آتشبارهای دیگر بود. کسی نمی داند او چگونه به دیدار یار رفت؛ اما همه می دانند که او دنیا را برای چنین روزی می خواست تا یکه و تنها، در معصوم ترین لحظات، ‏معشوق را چنین سرخ و خونین دربر گیرد.

حرفها تمام نشده است. اما هق هق گریه، ‏می دانم مجال بیشتر گفتن را نخواهد داد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387 ساعت 16:38  توسط   | 


شهید علی آقا ماهانی و شهید حسین صادقی

 

فصل سیزدهم۱

 

 

 

 

 

 

 

 

... دستمال را از روی صورتش برمی دارد. چشمانش از اشک سرخ شد ه است. نمی تواند به راحتی حرف بزند. لحظه ای بی گفتگو به‏او نگاه می کنم و برادر سید حسین موسوی که دوست و همرزم علی آقا‏بوده، کمی آرام می شود می گوید اولین آشنایی ما برمی گردد به سالهای قبل از شهادت پسر عمه ام ابوالفضل سنجری، در حقیقت عامل این سعادت عظما ابوالفضل بود. اوایل ارتباط چندان گسترده نبود، یعنی در واقع قبلاً یک بار علی آقا را در زمان مجروحیتش در بیمارستان حاج آقا مصطفی خمینی تهران دیده بودم، و مسلماً با روحیات و مقام والایش آشنا نبودم. تا اینکه برادر سعید یزدانی را که برادر خانم من هم بود، برای مداوای مجروحیت، به بیمارستانی در مشهد انتقال دادند. در راهروی بیمارستان. دنبال اتاق سعید می گشتم که دیدم یک نفر را روی تخت برانکارد می برند که حالش هم خیلی وخیم است. نگاهش کردم.‏چهره اش به نظرم آشنا آمد . ناخود آگاه دستی به صورتش کشیدم.

چشمهایش را بازکرد. پرسیدم: «اسم شما چیه؟» گفت: «علی.»

‏گفتم: «علی چی؟»

‏گفت: «ماهانی!» از هوش رفت. دیگر سعید از یادم رفته بود. دنبال برانکارد، ‏به اتاقی که درنظر گرفته بودند، ‏رفتم و کمک کردم تا او را روی تخت بگذارند. یک ساعت بعد که دوباره به هوش آمد، پرسید: «شما کی هستید؟»

‏گفتم: «من پسر دایی شهید ابوالفضل سنجری هستم.»

‏تا اسم او را شنید، ‏شروع به گریه کرد. بعد اشاره کرد که کیسه همراهش را بدهم. کیسه را دادم. از داخل کیسه، ‏ساعت گل آلود و بریده روزنامه ای را که عکس ابوالفضل در آن چاپ شده بود، ‏بیرون آورد و نشان داد. دوباره گریه امانش را برید. حالا مطمئن شده بودم، ‏که او، ‏همان علی آقا ماهانی است. اتاق سعید را پیدا کردم. او را هم با درخواست از پرستارها، به اتاق سعید بردم. تا از هر دو نفر مواظبت کنم. چند روز بعد، حالش بهتر شد؛ اما درد شدیدی داشت که فقط آثار آن را از نگاهش می فهمیدم، برعکس سعید که خیلی آه و ناله می کرد. هرگز در مورد مجروحیت خودش صحبت نکرد. مدت ده روز آنجا بودم. وقتی برگشتم، ‏تحولی در من ایجاد شده بود که مسیر زندگی ام را تغییر داد.

   چه کسی را می دیدم؟ بارها این سئوال را از خودم کرده بودم. واقعاً روحیات و شخصیت والای او قابل تعریف نیست. هر کلامی برای بررسی ایشان لنگ می زند. واقعاً من تا آن روز عاشق ندیده بودم او هم عاشق امام حسین (ع) بود. وقتی در مورد این آقای شهیدان حرف می زد، احساس می کردی این آدم در صحرای کربلا در رکاب ایشان بوده که این همه در مورد خصوصیات سرورش اطلاعات دارد. از بدن پاره پاره آقا که صحبت می کرد، فکر می کردی زخمهایش را دیده.

    خودش چه وضعیتی داشت؟ بدنش پر از ترکش بود. پایش لنگان و ‏مجروح بود . دستش، کمرش و شکمش اصلاً جای سالمی نداشت. یک بار بدنش را دیدم. فکر کنم کتف چپش بود. این کتف را به هرشکلی که پانسمان می کردند، دوباره باز می شد. علی آقا قید پانسمان را زده بود. می گفت: «من از این زخمهای ناچیز خجالت می کشم.»

روزی آینه ای به دستش دادم تا با آینه ای نیز که از عقب گرفته بودم، ‏زخم کتف خودش را نگاه کند؛ زخم که چه عرض کنم، شکافی بزرگ. آینه را روی شکاف گرفتم. گفتم الان حالش دگرگون می شود؛ اما دیدم با زخم حرف می زند؛ نجوای عاشقانه می کرد. حقیر و کوچکش کرد. وقتی این صحنه را دیدم، تا صبح خوابم نبرد.

‏حالا اگر باور می کنید بگویم. هر چند به باور نزدیک نیست. چون‏هنوز او مرا رهبری می کند. چقدر باید بزرگ و بی نیاز باشی. من می دیدم که حجب و حیای علی آقا به حدی بود که پرستارها دائم ‏می پرسیدند: «چرا ایشان هیچ درخواستی ندارد؟ مگر مجروح نیست؟»

ما هم که نمی دانستیم وضعیت داخلی اش چگونه است؟ خلاصه ‏چند روزی بود که به دلیل مجروحیت شدید و عمل جراحی، دچار قطع و وصل شدید ادرار شده بود؛ اما نه به من گفته بود، نه به پرستارها.

‏روزی دیدم از فشار این بیماری، صورتش تغییر رنگ داده،‏ پرسیدم: علی آقا، ناراحت هستید؟ کاری از دست من برمی آید! سرش را به گوشم گذاشت و با شرم و حیای عجیبی موضوع را گفت؛ طوری که اشک در چشمانم جمع شد. گفتم: «مرد مؤمن، من الان چند ‏روز اینجا هستم و ندیدم تو یک آخ بگویی. مگر تو برای ما که اینجا‏ می خوریم و می خوا بیم، مجروح و زخمی نشده ای؟ «چرا اظهار شرمندگی می کنی؟»

     سرش را دوباره از شرم پایین انداخت. اگر از من بپرسند افتخار ‏زندگی ات چه بوده، می گویم: «آن ده روزی که من برای علی آقا لگن به دست گرفتم.»

‏جان مطلب این است که من تا به امروز در خودم چیزی را که می خواستم پیدا نکردم تا براساس آن خودم را یک رزمنده بسیجی معرفی کنم شنیدم که برای چندمین بار که علی آقا ناشناخته خودش را به جبهه می رساند، مسئول تقسیم نیروها می بیند جوانی با جثه ضعیف و پای ‏لنگان آمده، تقاضای کار دارد. هر چه فکر می کند، می بیند این جثه به ‏هیچ کاری جز کار در آشپزخانه نمی خورد.

      علی آقا مدتی در آشپزخانه مشغول پوست کندن سیب زمینی بوده که یکی از آشنایان، او را می بیند و می گوید: «اینجا چه کار می کنی علی آقا؟» معذرت خواهی می کند. علی آقا متواضعانه خواهش می کند ‏که به کسی چیزی نگوید. مدتی که می گذرد، تحمل این آشنا تمام ‏می شود و همراه چند نفر دیگر از رزمنده هایی که علی آقا را ‏می شناختند، به زور، او را از آشپزخانه بیرون می آورند. مسئولان سپاه که متوجه        می شوند، خیلی عذرخواهی می کنند؛ اما علی آقا خیلی ساده می گوید: «من برای خدمت آمده ام، ‏چه فرقی می کند؟»

     این است که من گاهی اوقات به خودم شک می کنم. چون اعمالی از او دیدم که نمی توانم به خود بقبولانم من هم همان راهی را می روم که این شهدای عالی مقام! حالا از دیدگاهش بگویم.

‏از خصائص بارز علی آقا این بود که دیگران را بهتر از خودش می دانست. عمل و عبادات دیگران را با نگاه خاصی می دید و به آن غبطه می خورد.

شبی برای نماز مغرب و عشا به مسجد کاشانی رفتم. علی آقا و برادرش آنجا بودند؛ اما به دکتر آخوندی که مشغول نماز بود. نگاه می کردند و «الله اکبر» می گفتند. جلو رفتم و بعد از احوالپرسی گفتم: «به چی دار ید نگاه می کنید؟»

گفتند: «نگاه کنید، ‏ببینید چقدر مخلصانه در نماز غرق شده اند. چه ارتباط خوبی با خدا برقرار کرده...  الله اکبر الله اکبر ... »

نمی دانم اسم این رابطه را چه بگذارم؟ بگویم استاد و شاگردی؟ یا چه چیزی؟ حقیقتاً ذهنم یاری نمی کند. بگذریم. یکی از مریدان علی آقا، ‏برادرش محمود بود، اما علی آقا به عکس این قضیه اعتقاد داشت. محمود شاید هفت ـ هشت سال کوچکتر از علی آقا بود؛ اما آنطور که شنیده ایم، او هم به درجات والایی از معنویت رسیده بود. وقتی خبر شهادت محمود را به علی آقا می دهند، چند بار با دست به زانو می کوبد و افسوس    می خورد. همرزماش فکر می کنند از غصه و داغ برادر است. وقتی تسلیت می گویند، ‏دوباره دست بر زانو   می کوبد و با لبجند می گوید: «الله اکبر! ناقلا اینجا هم زرنگی کرد...»

ببینید به چه کسی می گوید زرنگ و چه کسی را رند و ناقلا خطاب می کند. در کنار این مطالب اجازه بدهید شرمنده گی خودم را هم در مقابل چنین بزرگواری تعریف کنم، ‏تا متوجه بشوید تفاوت دیدگاه از کجا تا کجاست.

در پاسگاه زید، ‏در لشکر علی بن ابی طالب (ع) بودم. بعد از آن دوستی ریشه دار با علی آقا آمده بودم تا او را که در لشکر ثارالله بود، ببینم. ماه مبارک رمضان و تابستان بود و گرما بیداد می کرد. نشانی علی آقا را در «پل نورد» اهواز دادند. هر طوری بود، پیدایش کردم. وقتی دیدمش، از خودم خجالت کشیدم. لشکر، ‏اجازه روزه داری نداده بود؛ چون کسی یک ساعت بدون آب در آن گرما طاقت نمی آورد. اگر بچه ها روزه        می گرفتند، ‏سلامتشان به خطر می افتاد. علی آقا با لب و دهان خشک دست در گردنم انداخت و با روی باز پذیرایی کرد، گفتم: «علی آقا، ‏خدا شاهد است، ‏به صلاح شما نیست که روزه بگیرید.»

تبسمی کرد و یک کلام جواب داد: «حالا بماند.»

چند دقیقه ا‏ی که نشستیم. علی آقا با هندوانه ای خنک برگشت. فهمید که خجالت می کشم، ‏خودش هندوانه را قاچ کرد و به طرفم گرفت. گفتم: «در کنار شما باعث شرمندگی است.»

گفت: «این حرفها نیست! آن طرف را باید دید عمل دنیا آنجا محک می خورد.» دائم حرفهایی می زد که خوردن این هندوانه به من بچسبد.

‏حالا یکبار دیگر برگردیم بیمارستان، مطلبی را بگویم و تمام کنم، ‏که همین را هم که گفتم لایقش نبودم. الان که خوب فکر می کنم می بینم راه و نگاه و گفتارش عجیب نبود؛ اما برای ما که یاد گرفته بودیم تحت اللفظی دم از اعتقاد بزنیم، ‏باعث تعجب می شد. علی آقا می گفت: «راه را که انتخاب کردی، دیگر متعلق به خودت نیستی. اگر قرار است درد بکشی، ‏بکش؛ اما آه و ناله نکن.  وقتی آه و ناله کردی، ‏متعلق به دردی؛ نه به راه.»

‏در اتاقی که او بستری بود، ‏رزمنده ای را آوردند که شب و روز فریاد می کشید و بیتابی می کرد. کسی جرات نداشت به او دست بزند. علی آقا وقتی وضعیت روحی او را می دید، ‏تبسم می کرد؛ نه اینکه مسخره کند.

روزی با آن کلام شیوا و جذابی که داشت، ‏حرفهایی به آن رزمنده زد و در آخر او را بوسید. رزمنده که تحت تاثیر قرار گرفته بود، ‏آرام اشک می ریخت. علی آقا می گفت: «برادرم اینقدر بیتابی نکن. خدا با ما است. همین.»

   دیگر تا روزی که در بیمارستان بودم، ‏تنها خدا صدای این رزمنده را  شنید.

   من حالا باید کلاهم را قاضی کنم و بگویم: دیدی سیدحسین، ‏رزمنده چه کسی بود؟ بله! همان بود که در میان آتش و گلوله گفت خدا، و بالاخره هم پیدایش کرد ...


۱-روایت برادر سید حسین موسوی
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387 ساعت 16:33  توسط   | 


 

شهید علی آقا ماهانی

 

 

 

فصل دوازدهم۱

 

      

 

 

 

 

 

 

 محمد رضا سخی هم همرزم علی آقا بوده. می گوید با او در کرمان آشنا شدم، و بعد از اینکه فهمیدم چه گوهر گرانبهایی را پیدا کردم، ‏دیگر او را رها نکردم. وقتی او را در جبهه دیدم، روزها و شبهای پُربار زندگی من شروع شد. خدا وکیلی باید بگویم که شبهای منطقه، ‏به یاد ماندنی ترین شبهای عمر من است؛ به خصوص شبهایی که بحث مفید و داغی پیش می آمد و چانه همه گرم می شد. در چنین لحظاتی آرزو می کردم که این شبها پایانی نداشته باشد. خوشبختانه بعضی شبها، چادر ما، مجلس تعریفهای شبانه دوستان رزمنده بود. علی آقا هم به حساب دوستی می آمد و بعضی اوقات، ‏به اصرار من، ‏شب را در چادر ما می خوابید. شبهایی که علی آقا صحبت می کرد، ‏بهترین ساعاتی بود که احساس می کردیم بر توانایی و دانایی ما افزوده شده است. عملش هم که جای خودش را داشت؛ مثل پتک محکمی بود که فرود می آمد، خواب گران غافل ترین آدمها را هم می شکست. همان شبهایی که به اصرار پیش ما می خوابید، نیمه شب، پتوی خود ‏را روی یکی از بچه های سنگر می انداخت و بیرون می رفت. شبی‏دنبال او رفتم و دیدم که در آن هوای سرد زمستانی مشغول وضو گرفتن ‏شد. فهمیدم به سنگر مسجد می رود و نماز شب می خواند. هرچند ‏هیچ وقت دلم نخواست خلوت روحانی اش را به هم بزنم، اما خیلی‏دوست داشتم بگویم: علی آقا، درست است که ما لیاقت نداریم؛ اما حداقل پتوی خودت را روی ما نینداز تا خواب غفلتمان سنگین تر نشود.

همیشه اینطور بود. با قلبش حرف می زد. باید صدایش را می شنیدی تا بدانی مفهوم تأثیرپذیری چیست. اکثر اوقات هم سرش پائین بود و انگار لبهایش را به هم دوخته اند. اما امان از لحظه ای که به حکم عقل و شرع و دین لب باز می کرد، کلمه به کلمه اش حساب شده و دقیق بود. بعد از شهادت اکبر محمدحسینی، ‏برای مجلس ختم به منزلشان رفتیم. در این مجلس، ‏علی آقا هم حضور داشت.

‏فرصتی پیش آمد تا آیات قرآنی تلاوت کند. سوره یاسین را خواند. بعد در بهت و حیرت همه شروع به تفسیر کرد. به حدی تسلط داشت که همه مجذوب شدیم. آن جلسه برای من درس عبرتی شد تا فکر نکنم هرکس که کمتر حرف می زند، ‏لابد کمتر هم بلد است.

    و خدا خودش بهتر می داند که او برای هر عملی که انجام می داد حسابی باز کرده بود یکبار در یک بحث و گپ اعتقادی، حرف پیش آمد و علی آقا چنین تعریف کرد: روزی می خواستم برای انجام بعضی از کارهای شخصی به اهواز بروم. به بچه ها هم گفتم من رفتم اهواز.

    آمدم کنار جاده ایستادم تا با ماشینهای صلواتی یکراست به اهواز بروم؛ اما یک ساعت از من ایستادن، همان و نیامدن حتی یک ‏ماشین، ‏همان. با خود گفتم: خدایا چطور است که هر وقت می آمدم، اینجا پر از ماشین بود؛ اما امروز هیچ ماشینی نیست. ناگهان به ذهنم رسید زمانی که از سنگر بیرون آمدم، ‏غافل از یاد خدا گفته بودم: من رفتم اهواز، بی آنکه بگویم ان شاءالله. دوباره برگشتم سنگر و این بار به بچه ها گفتم: من ان شاءالله به اهواز می روم. این دفعه چند دقیقه سر جاده نایستادم که ماشینی ترمز کرد و راننده اش گفت: «بپر بالا اخوی»

‏او بحث دنیا و آخرت را برای خودش حل کرده بود. احتیاج به پیچ و خم گقتاری و کرداری نداشت، هر چند پیدا کردن همین راه که به نظر ساده می رسد، ‏چندان هم سهل نیست. خوب یادم می آید که در ستاد منطقه شش بودم که علی آقا ماهانی و مهدی سخی آمدند و گفتند: «می خواهیم به جبهه برویم.»

‏من با توجه به اینکه می دانستم علی آقا تمام بدنش پر از ترکش است و از ناحیه فک مجروحیت دارد گفتم: «کجا می خو اهید بروید؟ چه کاری آنجا از دست شما برمی آید؟»

‏علی آقا با این وصف تقوا و شجاعتش شهره بچه ها بود، ‏خیلی راحت جواب داد: «برای آدمی که می خواهد خدمت کند، ‏راهی پیدا می شود؟ من و مهدی، ‏هر کاری از دستمان بربیاید، ‏انجام می دهیم.»

      گفتم: «مثلاً چه کاری؟»

‏گفت: «آشپزخانه.» دیدم با اینها نمی شود طرف شد.

       دیگر حالا همه می دانیم این شهداء از آن خدا بودند. یک چند روزی آمدند، تا به ما بفهمانند، ‏راه درست آن است، ‏که آنها انتخاب کردند. احتیاج نیست که ما بگوئیم آنها چطور خواستند و چطور شد، ‏بنده و همه بچه های معتقد، می دانند آنها همانطور که دوست داشتند واصل شدند.

‏روزی در خیابان حضرت امام کرمان داشتم می رفتم که برادر اکبر شجره را دیدم. حال و احوالی کردیم و به یاد بچه ها گریستیم. برادر شجره تعریف کرد:

‏در منطقه که بودم، خواب دیدم شهید علی آقا ماهانی روی کاپوت ماشینی نشسته است. رفتم جلو، ‏احوالپرسی کردم و گفتم: «علی آقا، کجایی؟» حرفی نزد؛ فقط یک جمله گفت: «بگو مهدی سخی هم بیاید پیش من.» یکهو از خواب پریدم و مهدی را که همسنگرم بود، از خواب بیدار کردم. گفتم: «آقا مهدی، ‏چنین خوابی دیدم.» آقا مهدی خونسرد جواب داد: «به نظرت آمده.» 

‏چند وقت بعد، ‏به فاصله خیلی کمی، ‏مهدی هم در عملیات والفجر چهار به شهادت رسید. اینها در دنیا پیوسته با هم بودند. رفتند تا در آخرت هم با هم باشند.


۱-روایت برادر محمد رضا سخی

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387 ساعت 16:29  توسط   | 


فصل یازدهم ۱

 

بسیاری از بزرگان گفتند ما شاگرد علی آقا بودیم . بخاطر همین من، ‏خجالت می کشم بگویم او استاد من هم بوده ! من از خودش و روح ‏برفتوحش شرم می کنم . خدا می داند با چه صبوری مدتها این حقیر را تحمل کرد . می دانم اگر امروز بود ، می گفت : یوسف علویان ، مگر تو دوست و همرزم من نبودی، پس چرا عقب ماندی ... خوشا به سعادت تو علی آقا ، بدا به حال من ... یادم می آید تازه به منطقه ذلیجان اعزام شده بودم که متوجه شدم دو نفر از این عزیزان ، از لحاظ معنوی با دیگران خیلی تفاوت دارند . صفای خاصی در صورتشان بود که ‏جلب توجه می کرد . این دو بزرگوار، علی آقا و برادر خلیلی بودند که ‏بعداً همسنگری با اینها نصیبم شد . در این مدت ، شبها آهسته و بدون سرو صدا بلند می شدند و با معبود خود راز ونیاز می کردند . مدتی نگذشت

‏که از ذلیجان به منطقه ذبیدات منتقل شدم . حالا درست یادم نمی آید چطور شد که دوباره علی آقا را دیدم و قرار شد در سنگر مخابرات با هم باشیم ، اما قبل از اینکه در یک سنگر مشغول فعالیت بشویم ، چند روزی بلاتکلیف می رفتیم داخل مسجد تیپ حمزه، شبها را هم همان جا می خوابیدیم . در این شبها بعد از شام،  ‏علی آقا وضو می گرفت و در حالتی روحانی ، شروع می کرد به خواندن زیارت عاشورا . او می خواند و گریه می کرد ، من هم گریه می کردم . با خودم گفتم : چه سعادتی داری یوسف علویان .

‏مدتی که از آشنایی ما گذشت ، ‏این احساس که اگر او نباشد ، چه کنم؟ آزارم داد . فهمیدم مرید روحانیت این بزرگوار شدم . اما جدا از آن تأثیرات شگرف که در آن مدت کوتاه بر من گذاشته بود ، ‏حادثه ای باعث شد رشته الفت و پیوندم را نتوانم با او قطع کنم.

‏بیش از چند روزی که انگشتم آبسه کرده بود و به آن اهمیتی نمی دادم ، نیمه شبی درد چنان فشار آورد که به تب ولرز افتادم . نه دکتری بود، نه دوا و درمانی. در کوره تب می سوختم . در همان حال ، ‏علی آقا مثل پروانه دور وبرم می چرخید و دائم دستمال خیس را بر سرم می گذاشت . من لطف او را در حالی که از درد به خودم می پیچیدم ، می دیدم و از شرمندگی سرم را زیر پتو می کردم ، اما او مثل مادری که بر بالین فرزند بیمارش باشد ، ‏تا صبح بالای سر من نشست . البته من می خوا بیدم و هربار از درد بیدار می شدم ، اما او را می دیدم که دوزانو بالای سرم نشسته است .

‏صبح که طلوع کرد، ‏به جای درد مندی، ‏شرمندگی، ‏وجودم را پر کرده بود .

‏اما من برای او چه کرده بودم؟ هیچ! ‏او همیشه نه تنها در مورد من ، ‏بلکه ، ‏همه ، ‏احساس مسئولیت می کرد از زمان  همنشینی با علی آقا، به یاد ندارم کاری درخور توجه برای او انجام داده باشم . در کارهای مشترک سنگرهم منتظرنمی ماند که مثلأ من ظرف بشویم، او جاروکند . بارها از شرمندگی نمی دانستم چه بگویم . به آرامی برمی خاست و مشغول تمیزکردن دستگاههای مخابراتی می شد . یا پس از خوردن غذا که معمولاً آدم سنگین می شود و حال و حوصله بلند شدن ندارد،  دست سالم خود را به زانو می گذاشت ،  « یاالله» می گفت و بلند می شد تا ظرفها را بشوید. وقتی جلویش را می گرفتی . می گفت :  «فلان کار را هم تو بکن . » البته آن کار را هم خودش می آمد و انجام می داد . اگر می گفتی اجازه بده من ظرفها را بشویم، می گفت : « شما درز شلواری را که پاره شده ، بدوز .» اگردر حال انجام کار دیگری بود، چیزی دیگر می گفت، اما هنوز مشغول نشده بودی که وارد می شد و می گفت : « اجازه بده ، این کار را هم من انجام می دهم .»

‏روزی گفتم : « علی آقا ، این دفعه دیگر نوبت من است و نمی گذارم شما زحمت بکشید . » این بارهم ضمن انجام کار، با حالتی دلنشین گفت: «هول نشو برادر. اگه من این کارها را انجام ندهم، پس چه کار کنم؟ من کار دیگری بلد نیستم .»

‏این بزرگواری در همه شئونات زندگی اش به چشم می خورد و باعث می شد تا هر کس به او می رسد، نتواند از او دل بکند .

‏و این از جاذبه های معنوی علی آقا بود که وقتی مدتی در جایی می ماند و دیگران، شناختی از او پیدا می کردند، مثل پروانه به دورش حلقه می زدند و بعد ، حرف و سؤال و جواب بود که رد و بدل می شد . وقتی من این صحنه ها را می دیدم، دلم می گرفت، چون فکر می کردم او باید بیشتر با من که رفیق سنگر او هستم، باشد .

روزی دیدم آقای مصطفی مؤذن زاده و علی آقا روی دو تخته سنگ نشسته اند و آهسته حرف می زنند . خیلی دلم می خواست بدانم چه می گویند. تصور من این بود که دارد سفارش علیرضا حسنی، ‏جوان ریزنقش تازه ملحق شده به ما را می کند؛ غافل از اینکه آقای مؤذن زاده آمده بود تا از محضر علی آقا کسب فیض بکند!

‏صحبت این دو که تمام شد، ‏مهدی سخی که از بچه های، اطلاعات عملیات بود،  ‏پیدایش شد . مهدی به لحاظ نوع مسئولیت و خصوصیات فردی،  ‏با همه کس نمی توانست مأنوس باشد ، اما چنان دلبسته علی آقا بود که به قولی، ‏بدون وضو اسم او را نمی آورد . نیم ساعتی هم اینها با هم اختلاط کردند. دیدم انگار علی آقا ما را تنها گذاشته و اگر اینطوری پیش برود،  ‏فاتحه من خوانده است . آماده شدم بروم به ایشان بگویم : «پس سهم ما چی می شه» که به خودم نهیب زدم. این اولین باری بود که حسادت به سراغم آمده بود.

‏آن اوایل که تازه باهم آشنا شده بودیم شبها ، اگر فرصتی پیش می آمد ، ‏با علی آقا می نشستیم و از هردری صحبت می کردیم . شبی پرسید : « قبلاً کجا بودی و چه کار می کردی؟» 

‏من هم از زندگی خودم گفتم : از اینکه یتیم بودم و سختیهای زیادی کشیدم . بعد روزی را گفتم که در جبهه جانباز شدم ... و خلاصه ما گفتیم و او شنید تا رسیدم به اینجا که مدتی هم شاگرد حاج آقا شوشتری بودم و از محضر ایشان استفاده کردم . علی آقا دیگر مرا رها نکرد ، پرسید : « از حاج آقا چی یاد گرفتی؟»‌ تقویمی داشتم که مطالب و احادیث را در آنجا یادداشت می کردم. گفت: «احادیث را بخوان.» احادیث را برایش خواندم.  پرسید: « تفسیر حاج آقا چطوری بود؟ » 

شروع کردم به خواندن تفسیر حاج آقا که آنها را موبه مو نوشته بودم . آنقدر پرسید که حوصله ام سررفت ؛ او داشت مرا برای یک دوستی ایمانی محک می زد .

‏از خصوصیات مهم دیگر ایشان این بود که سفت و سمج نبود. راه را می شناخت . نمی  خواست کسی را به اجبار به راه بیاورد . هر چند با او که همراه می شدی،  ‏تا آخر می رفتی . اوایل به شکلی گریز پایی ام را در لفافه گوشزد می کرد. می دانستم می خواهد مرا تو خط بیاورد .

‏شبی بیدارم کرد و گفت : « نمی خواهی نماز بخوانی؟»

وقتی دیدم در آن سرمای زمستان منطقه ذبیدات که سنگ هم می ترکید ، ‏یک فاصله طولانی را رفته و با آب تانکر یخ زده وضو گرفته و می خواهد نماز شب بخواند، خجالت می کشیدم که بلد نشوم . می گفتم : «چرا ، همین الان بلند می شوم . » اما هنوز قدمی از من دور نشده بود که در خواب غفلت می افتا دم و صبح بیدار می شدم .

علی آقا برای هر کسی روشی داشت . زور نمی گفت : اما تلاشی می کرد لذت عمل را بچشاند، ‏بعد دیگر کاری به کارت نداشت . چندین شب، ‏کار علی آقا همین بود. وضو گرفته می آمد و بیدارم می کرد ، اما دریغ که چند ثانیه بعد دوباره در بستر خواب می افتادم. با این احوال ، ‏علی آقا کسی نبود که به این راحتی برنامه ریزی خودش را قطع کند.

شبی ، به هرسختی که بود،  بلند شدم . وقتی آب سرد ، ‏خواب را از سرم پراند ، ‏تازه متوجه شدم چه لذتی دارد در این شبهای خلوت ، ‏با خدای خودت تنها باشی و حرف بزنی . همان جا به زمین نشستم دستانم را به آسمان بلند کردم. لذت اولین نماز شب چنان در روحم اثر کرد که هنوز فراموش نکرده ام دیگر هیچ وقت نشنیدم علی آقا حتی یک کلام در مورد نماز شب با من حرف بزند . به اصطلاح افتاده بودم تو خط .

‏از عزت و بزرگواری او اینطوری بگویم که آن روزها با علی آقا شب و روز در یک سنگر زندگی می کردیم . بعضی وقتها هم برای وضو گرفتن با هم بیرون می رفتیم . به خاطر لطفی که خدا شامل حالم کرده بود ، ‏ارتباط تنگاتنگی با هم داشتیم ،‌ اما حالا بعد از چندین سال می گوید که علی آقا پاشنه پا نداشته و به خاطر اینکه کسی را به زحمت نیدازد،  ‏بعد از عمل جراحی، پاشنه چوبی ساخت خودش  را جایگزین کرده بوده است .

‏می پرسم : « چطور؟ »‌

‏می گوید : «پایش که اینطور شد ،  چشم در چشم فرمانده اش گفته : یک خراش کوچک است ... چطور می پرسی چطور؟ » 

‏ما در یک سنگر زندگی می کردیم و من می دیدم می لنگد، اما می گفت : «فکر کن مادرزادی است .»  گاهی با خود می گویم : کاش همان روز که پرسیده بود : مجروح هستی، ‏جای آن زخم کوچکم را نشان نمی دادم و نمی گفتم : « نگو علی آقا بدجوری هم مجروح جنگم...»  

‏البته تاثیر افکار و روحیات علی آقا را نمی شود اندازه گیری کرد. بر هر کس هم به شکلی تاثیر می گذاشت. بارها با افراد بی اعتقادی به صحبت می نشست و جرقه ای در ذهنشان می زد که وقتی می رفتند و به جایی می رسیدند ، موجب غبطه ما می شدند.

‏بارها خود من تا نزدیکی دامهای شیطانی پیش می رفتم،‌ اما علی آقا با دو کلمه نجاتم می داد وقتی محرم رازم می شد و گناهی پنهانی را با او درمیان می گذاشتم، با جمله ای دلم را می لرزاند تا درهای آمرزش خداوند به رویم باز شود . همچنین از گناهانی صحبت می کرد که از بس همه مرتکب می شوند،  ‏دیگر آنها را گناه به حساب نمی آورند. آن وقت با سخنانش، ریشه ارتکاب گناهان عمدی را می خشکاند و آهنگ گناهان غیر عمدی را به شدت کند می کرد.

‏من شرمنده هیچوقت آن روز را فراموش نمی کنم. هنوز هم عرق شرم پیشانیم خشک نشده خدا رحمت کند رفتگان همه را . بابای خدا بیامرز ما عادت داشت هروقت خیار می خورد ،‌ ‏ته اش را هم به پیشانی می چسباند و می گفت : « ته خیار ، ‏سردرد را خوب می کند»  روی این حساب ، ‏من هم از کودکی عادت کرده بودم که همین کار را بکنم؛ مگر در مهمانی و مجاس که خجالت می کشیدم. .

‏یادم می آید مقدار زیادی خیار به سنگر ما آورده بودند من بنا به عادت قدیمی،‌ ‏خیار را خوردم .و ته آن را به پیشانی چسباندم، اما بدون اینکه متوجه بشوم ، ‏اصطلاح محلی ته خیار را به زبان آورده بودم .

با نگاهی که علی آقا به من کرد ، ‏تمام تنم از عرق شرم خیس شد ، نگاهی که تا آخر عمر فراموش نمی کنم . اما همین نگاه ، ‏گاهی اوقات درون آدم را می خواند ، ‏می کاو ید ، ‏می فهمید تو چه خواستی ، ‏یا چه می خواهی . تقریباً هوا سرد بود که با بچه ها دست به کار شدیم تا سنگر بزرگتری برای خودمان دست و پا کنیم. مشغول که شدیم ، ‏عرق از سر تا پایمان بیرون زد . با اینکه هوا هم زیاد گرم نبود،  ‏با هر ضربه کلنگ مجبور می شدیم عرق پیشانی را بگیریم . علی آقا هم با اینکه یک دستش مجروح و فلج بود ، ‏شرمنده مان کرد و تا آنجا که توانست ، ‏با یک دست کار کرد، اما بچه ها او را به اصرار کار کشیدند . در اوج خستگی بودم که دیدم علی آقا جلوی سنگر ایستاده است و نگاه می کند. نمی دانم چطور شد که در یک لحظه به بچه ها گفتم : « شربت ، فقط شربت خنک» 

‏دوباره مشغول کلنگ زدن شدیم و عرق می ریختیم که یکدفعه دیدم علی آقا با کتری بزرگی بالای سرم ایستاده . گفتم : «خیر امام حسین ، ‏یک لیوان آب بده که بریدیم! » 

‏لیوان اول را همه خوردیم و از تشنگی نفهمیدیم چه بود . در دور بعدی ، ‏همه فهمیدند شربت بوده و علی آقا را در بغل گرفتند .

این شهید عالی مقام لحظه ای از وقتش به بطالت نمی گذشت یعنی هر وقت فرصتی یش می آمد ، ‏علی آقا مداد کوچکی را که پشت گوش گذاشته بود ، ‏برمی داشت و داخل صفحات قرآنی را که همیشه همراهش بود ، ضربدر می زد. واقعاً نمی دانستیم چه کار می کند؟ اما می دانستیم از حداقل وقت خودش بیشترین استفاده را می کند. قرآن او کم نظیر بود و من آرزو داشتم نمونه ای از آن را پیدا کنم.

‏روزی پرسیدم : «‌این ضربدرها چه مفهومی دارد؟»  می گفت : « چیزی نیست . »‌

اصرارم را که دید،  ‏گفت : « سه تا آیه انتخاب می کنم و ضربدر می زنم . دور اول را که شروع و تمام کردم ، ضربدری هم در حاشیه می گذارم تا تعداد دفعات تلاوت مشخص نشود. در آخر ، ‏ضربدرها را می شمارم و زمان بندی می کنم که طی چند دور ،  ‏تلاوت موفق به حفظ سوره شده ام .

‏نمی دانم چند دور این کار را انجام داده بودند ، اما در گفت وگوها معلوم بود که حافظ قرآن است .

بالاخره بعد از چند وقت انتظار یک روز قبل از عملیات ، ‏گردانها رسیدند به جایی که لشکر ما مستقر بود. محل لشکر ، ‏سهل ترین گذرگاه عبور نیرو های منطقه محسوب می شد. علی آقا که این موضوع را فهمید، ‏خیلی خوشحال شد؛ چون تصور می کرد . با این عملیات همراه خواهد بود . اما وقتی گفتیم قرار است شما اینجا باشید و به وضع ارتباطات سرو سامانی بدهید، خیلی دلگیر شد. از هر فرصتی استفاده می کرد تا پیشقدم باشد . توضیح و تفسیر موقعیت عملیات را که شنید قبول کرد بماند، اما موقع حرکت گردانها دیدم که با آن پای مجروح و مصدوم ، به دنبال بچه هایی که هرگز آنها را ندیده بود ، می دوید، دست در گردنشان می اندازد، ‌پیشانیشان را می بوسد ، حدیث شهادت می گوید و مظلو مانه با آنها وداع می کند، حالتی که ما به گریه افتادیم . موقع خداحافظی بغض گلویم را فشرده بود. می دانستم اگر دهان باز کند و چیزی بگوید ، ‏از خجالت آب می شوم .


۱-روایت برادر یوسف علویان
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387 ساعت 16:17  توسط   | 


  شهید علی آقا ماهانی

 

 

 

فصل دهم ۱

 

 

 

 

 

 

 

 

 

برادر علیرضا رزم حسینی هم از دوستان علی آقا بودند، ‏و در سالهای دفاع مقدس جانشین فرمانده لشگر ۴۱ ‏ثارالله بوده . درودی می فرستد به همه شهدا و می گوید سال ۶۰-۵۹ ، با علی آقا آشنا شدم . بعد از آن دیگر در سوسنگرد بودم .

‏روزی برای نماز مغرب و عشا به سجده رفتم . دیدم ساکت و صبور در صف نماز نشسته است . بعد از نماز نیم ساعت در کناری نشستم تا تعقیبات نمازش را تمام کند . خلاصه وقتی هم صحبت شدیم ، متوجه شدم که نزدیک بیست روز است که به این منطقه آمده است . خیلی تعجب کردم . بیشتر بچه ها ، ‏در چنین مناطقی ، ‏اولین کاری که می کنند ، ‏این است که دنبال دوست و آشنایی می گردند تا غم غربت خود را با دیدن روی همشهری یا آشنایی به خوشحالی مبدل کنند،  اما علی آقا انگار در خانه خودش بود . احساس غریبی نمی کرد تا به دنبال آشنایی بگردد . احتیاجی هم به این نداشت که کسی بداند او به جبهه آمده است . فکر نمی کنم کسی از نزدیکانش هم خبر داشت که او در کدام جبهه ، یا چکاره است . دقیقاً همان روزهای اول ، که علی آقا را در ‏سوسنگرد دیدم،  پرسیدم : الان کجا هستید و چه کار می کنید؟‌ خیلی ‏صادقانه گفت :« دژبانی. » 

‏با تعجب گفتم: « دژبانی؟ »‌ گفت : « بله ، در دژبانی هستم .» 

‏با سوابق مبارزاتی و تقوا و تلاش او مطمئن بودم که لیاقتش بسیار بالاتر از این مقدار بود، اما از صحبتهایش دریافتم که اگردر بدترین شرایط هم قرار بگیرد،‌ به شرط اینکه در خدمت جبهه و جنگ باشد .

‏همچنین دریافتم که این رفتار او برای تعلیم و تربیت من است تا اندازه خود را نگه دارم .

‏مدتی که در خدمت ایشان بودیم ، این سردار بزرگ آن چنان تاثیر روحانی یی بر بچه ها گذاشته بود که وقتی موقع نماز می شد، می دیدم به دور او حلقه می زدند و درخواست می کنند که امامت نماز را قبول کنند . اما از ما اصرار و از ایشان امتناع.

‏می گفتیم : «‌علی آقا، چرا نمی گذار ید به شما اقتدا کنیم. از نظر ما ، شما واجد شرایط پیش نماز شدن هستید. چرا اینقدر سر می دو انید و اذیت می کنید؟» 

‏می گفتند: « پیش نماز شرایط می خواهد. من بدبخت حقیر، خودم مشکل دارم ! حالا فرض کنید قرائت نمازم درست باشد ، اما چطوری ‏مسئولیت نماز شما را به عهده بگیرم؟ فردای قیامت چطور بگویم من ‏لایق بودم؟ الان مدتی است دنبال کسانی هستم که به من اقتدا کردند.

بعضی از اینها را پیدا کردم. و با خواهش و تمنا از ایشان خواسته ام نمازشان را تجدید کنند . 

‏وقتی این حرفها را می زد ، ‌با تمام وجود ناراحت بود ، در صورتی که ما می دانستیم به جای که باید ، ‏رسیده است . البته این آخرین بار بود که به بنده و دوستان توصیه کرد به او اقتدا نکنیم ، چون دیگر امکانش هم نبود هنگام نماز ، ‏به شکلی خودشان را به دیوار سنگر می چسبانید تا حتی یک نفر هم نتواند پشت سرش قرار گیرد .

‏با این احوال ، دلش ، صندوقچه اسرار بود . هیچ وقت نشنیدیم کسی حرف حساب نشده ای را به علی آقا نسبت داده باشد .

‏رازدار همه بود . سنگ صبوری که دردها و مشکلات را می شنید و در خودش فرو می داد. پناهگاه امنی بود تا دوستان و نزدیکان در مواقع گوناگون در دامن صبر و حوصله و راهنمای اش آرام بگیرند . هر کس که به او رجوع می کرد، محال بود دلش آرام نگیرد. اگر قرار بود حرفی را بشنود و به کسی نگوید، به هیچ قیمتی نمی گفت .

‏یادم هست ، ‏گاهی اوقات که اجازه می دادند تا بحث های دوستانه ای را به تعریف بنشینیم،‏از فرصت استفاده می کر دیم و می گفتیم . یکبار در منطقه ذبیدات بودیم که مسئله ازدواج پیش آمد. بنده و دوستان خیال می کر دیم که چون علی آقا مخالف ازدواج است ، ‏تا حالا ازدواج نکرده،‌ اما حرف ازدواج که پیش آمد ، ‏با بهره گیری از مفاهیم و آیه های قرآن ثابت کرد که ازدواج  ، آدم را کامل می کند، به قلب سکینه می دهد، ‏روح را به خدا نزدیکتر ، ‏می کند و... که برای ما تازگی داشت . وقتی در مورد خودش پر سیدیم ، ‏خندید و گفت : «ان شاء‌ الله.»

بعضی از دوستان هم تصور می کردند ایشان به علائق و حقوق دنیوی پشت پا زده اند . در جای خود بله ! اما حقوق دنیا را هم متصل به حقوق آخرت می دانست. هر چند تا آنجا که می دانیم،  علی آقا از طبقه ای بود که سالها تحت نظام سرمایه داری و خان و خان بازی قرار داشت . هروقت در این مورد بحثی پیش می آمد، ‏مبارزه با سرمایه داری را خیلی مهم می دانست ، چون دیده بود که در این نظام ،‏همه حقوق افراد فقیر، ‏از استعدادها گرفته تا نیروی بدنی ، ‏در بی ارزش ترین معامله ها تباه می شود در اوایل انقلاب ، ‏حضرت امام (ره) نیز به این نکته اشاره کرده بودند. علی آقا می گفت : « حکومتی که به رهبری امام هدایت می شود ، ‏عیناً شرایطی را پیش خواهد آورد که اندیشه های حضرت علی (ع) تحقق پیدا کند. یعنی امام به شکلی زندگی مردم را تحت پوشش افکار بلند مرتبه خود قرار خواهد داد که فقری وجود نداشته باشد. و جامعه را به سوی ساختن آن مدینه فاضله ای پیش می برند که روحانیت و معنویت، ‏سرمایه و ثروت را تحت تاثیر و پوشش خود قرار خواهد داد .

‏البته هر کس علی آقا را می دید ، ‏فکر می کرد برای دنیا ارزشی قائل نیست، در صورتی که او دنیا را کشتزار آخرت می دانست و عبادات معنوی عمیق،از رسیدگی به حال محرومان غافلش نمی کرد .

‏پای درد دل این عزیز هم که می نشستیم در پایان محبت های دوستانه اش همیشه یک پرسش بود : « چرا من شهید نمی شوم؟» 

‏هرچند دلمان نمی خواست چنین وجود پربرکت و بزرگواری را از دست بدهیم ، ‏اما ته دلمان می دانستیم که اگر قرار باشد شهدا را از روی لیاقتشان انتخاب بکنند، ‏او یکی از بهترین ماست .

برادری به نام زندی از کرمان آمد اهواز و ظرف بیست وچهار ساعتی که در عملیات بودیم ، به شهادت رسید . علی آقا همیشه می پرسید : « چرا یکی اینطوری است و دیگری باید این همه روز و شب در انتظار شهادت باشد؟» 

‏خدا می داند ما او را شهید زنده ای می دانستیم که باید بماند تا معلم و مربی و دستگیر دیگرانی چون خود شود. هم اینک هستتد کسانی که از شهد شیرین اندیشه او چشیده اند و بوی او را می دهند.

‏اما خدا شاهد است بوی خودش تا دنیا باقیست در مشام همه بچه بسیجیها باقی خواهد ماند . یادم نمی رود روزی که قرار بود در عملیات شرکت کند، ‏گفتم : « علی آقا ، ‏حالا که داری می روی ، ‏اگر به تونیق شهادت رسیدی ، ‏آن دنیا ما را هم فراموش نکن ! خلاصه هوایمان را داشته باش. » بعد ، از او شفاعت خواستیم، چون چهره ای که من می دیدم ، ‏برگشتش محال بود.

‏در برابر، ‏او هم توصیه هایی کرد ، ‏: « اگر ما رفتیم و شهید شدیم ، ‏سعی کنید احکام اسلام در جامعه پیاده شود. جوانها به عبادت ، ‏و خانمها به حجاب روی بیاورند. کاری کنید که اسلام جایگاه واقعی خودش را در قلب همه مردم باز کند.» 

‏عاقبت عملیات والفجر سه که شروع شد ، ‏فهمیدم قرار است علی آقا با سمت بیسیمچی با یکی از گردانها در عملیات شرکت کند. رفتم دنبالش و ساعت پنج بعدازظهر، زمانی که بچه ها برای عملیات آماده می شدند ، در منطقه شیار گاوی پیدایش کردم. دیدم تجهیزاتش را پوشیده و آماده است. گفتم : «علی آقا،  ‏اگر من فرمانده تو هستم ، باید سریع به عقب برگردی .»  

مظلومانه خندید و گفت : « آقا رضا، بحث فرماندهی نیست ؛ من الان عاشقم . اگر تا صبح هم بگویی، من رفتنی هستم. » 

‏خیلی ، با او کلنجار رفتم ، اما دیدم نمی شود . راست هم می گفت . صحبت عشق و فرماندهی با هم جور درنمی آمد . در آخر گفت: «حالا اگر مرا دوست دارید ، اجازه بدهید . چون خدا شاهد است ، دست ‏خودم نیست . من باید بروم ، یکی دیگر مرا می کشاند.»  

‏وقتی خندیدم ، خوشحال شد و به راه افتاد .

‏و رفت ، ‏تا ما عمری بدویم و نتوانیم با کاروانش همپا شویم .


۱-
روایت برادر علیرضا رزم حسینی
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387 ساعت 0:48  توسط   | 


 شهید علی آقا ماهانی

 

 

 

 

فصل نهم ۱

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

‏... دستش را روی چشمش فشار می دهد و دردی را که حالا قطره اشکی شده است و در پهنه صورتش ریخته پاک می کند. فرصتی هست ، تا او آرام شود. حرفی نمی زنم . خودش بهتر می داند از چه کسی باید بگوید . و می گرید :

‏من محمدرضا ایر انمنش هستم . با علی آقا در کرمان آشنا شدم . نمی دانم چه بگویم، فقط می توانم در یک کلمه بگویم او مرا به خودم ‏شناساند و رسم و آئین و شرافت یک انسان مؤمن را به من یاد داد . که ای کاشی لایق و مستحقش باشم . دقیقاً یادم نیست . سال شصت _ شصت ویک بود که در عملیات_ فجر مقدماتی ، مجدداً ایشان را دیدم . آن روزها شنیده بودم برادر سردار حاج قاسم سلیمانی نظر خاصی به ایشان دارد . چون وقتی به جبهه آمد دست و پایش در عملیاتهای گذشته آسیب دیده بود . نظر خاص حاج قاسم هم این بود که می دانست ، اگر علی آقا دوباره به خط مقدم برگردد حتماً شهید می شود . به همین خاطر او را به واحد مخابرات لشکر که آن موقع بنده مسئولش بودم . معرفی کردند. اینجا بود که وقتی اعمال و رفتار ایشان را می دیدم ساعتها به فکر فرومی رفتم . با آمدن ایشان به واحد مخابرات، ‏عاشقان اهل بیت دیگر رهایش نکردند .

‏روزی آقای مصطفی مؤذن  زاده که آن زمان در ستاد لشکر بود، ‏با عجله وارد سنگر ما شد و پرسید :«علی آقا کجاست؟» 

‏گفتم : «در سنگراپراتوری. » رنگ صورتش را که دیدم ، ‏گفتم : « اتفاقی افتاده،  ‏آقا مصطفی؟» 

‏دستش را روی قلبش گذاشت و گفت : «دلم گرفته،  ‏دارم می ترکم . » 

‏فهمیدم برای چه آمده؛ با هم رفتیم طرف سنگرمخابرات . آقا مصطفی که انگار عجله داشت، فوری پرید درون سنگرو از نظرناپدید شد . بیست دقیقه بعد که خواستم وارد سنگر بشوم، صدای روضه علی آقا و هق هق گریه آقا مصطلفی به گوش می رسید .

‏مرهمی بر دل، ‏دل سوختگان بود و کم کم به این واقعیت پی می بردم چون سراغ علی آقا که می رفتی و تقاضای روضه می کردی ،‌‏به همان سادگی رفتار و کردارش شروع می کرد ، بدون اینکه پیچ و تابی به کلمات بدهد یا اغراق کند، اما این صدا آنقدر نافذ بود که جلوی لرزیدن خودش را نمی توانست بگیرد. دعای کمیل یا زیارت عاشورای او هم همین طور بود . طوری می خواندکه جگر آدم می سوخت و دل آدم از دنیا و خوشیهای ظاهری اش کنده می شد. وقتی وسط خواندنش بغض می کرد،‌ ‏می گفتیم : خدایا ، ‏دنیا دیگر بس است، شهادت را نصیبمان کن .

‏واقعاً سرمایه ای عظیم، ‏و وجود بزرگوارش در همه جا موجب برکت بود . در محیطی که علی آقا بود گناه نبود. هر نقطه ضعفی با نظر او اصلاح می شد. به همین خاطر، ‏آمار شهدای مخابرات ، ‏از همه جا بالاتر بود . قدرت جاذبه عجیبی داشت . دوری از او برابر بود با سستی در نماز و عبادت ، ‏سستی در فروتنی یا بعضی اوقات، ‏غیبت . هیچ وقت امر یا نهی نمی کرد . گاهی اوقات که اتفاق یا کاری را برای علی آقا تعریف می کردیم،  ‏اگر تبسم می کرد، ‏می فهمیدیم رضای خدا در آن کار بوده یا هست . اگر سرش  را پایین می اند اخت،  متوجه می شدیم که آن کار مشکوک بوده یا درست نبوده است.

‏در عین حال متواضع بود . یعنی نمی گذاشت لغزشی در عملی به وجود بیاید . از تواضع گفتم یاد ادب و نزاکت او افتا دم .

‏روزی رفتیم «خانه عمه » تا علی آقا با مادرش تماس تلفنی بگیرد . حال و احوالی بپرسد . قبلاً ذکر خیری از واقف خانه عمه بکنم، ‏بعد یک خصلت دیگر از علی آقا را بگویم . خانه عمه ، خانه ای بود که یک مرد خیر اهوازی آن را در اختیار لشکر گذاشته بود . این خانه شامل چنداتاق متاهلی و مجردی و یک خط تلفن بود که بچه ها به دلیل راحتی و رفاهی که در این خانه بود،  اسمش را « خانه عمه » گذاشته بودند.

‏آن روز ، ‏علی آقا شماره را گرفت و با مادرش صحبت کرد . من متوجه رفتارش بودم . دو زانو نشسته بود، مثل اینکه مادرش روبه روی اوست . آنقدر هم متواضعانه و آرامش دهنده گفت وگو می کرد که این آرامش ناخودآگاه به من هم منتقل شد . من هیچ وقت این روز را فراموش نمی کنم. که از پشت تلفن با مادرش چنین با ادب و متواضعانه صحبت کرد .

این بنده خوب فقط خدا را می دید و عشق به ائمه اطهار داشت . دم دمای غروب بود که رفتم سنگر اپراتوری مخابرات که سری به علی آقا بزنم . دیدم همان دست مجروح و فلج شده را روی پوتین گذاشته و با نخ و سوزن مشغول وصله کردن آن است . پوتین او همیشه از قسمت پاشنه زود تر از هر جای دیگر آن پاره می شد و ما غافلان تا آخرین لحظات ‏شهادتش هم ندانستیم که او پاشنه پایش را هم از دست داده است . گفتم: « علی آقا ، ‏پوتین نو که هست، ‏چرا اینقدر خودتان را زحمت می دهید؟ چند سال می خواهید این پوتین را بپوشید؟»‌

‏لبخندی زد و گفت : « فعلاً جان دارد تا جان ما را بگیرد . از یکی دوتا وصله هم بدش نمی آید . » ناگاه به یاد قصه امام متقین افتا دم که وصله بر وصله می زد .

‏دیدن این صحنه ها ساده نیست . باید ببینی ، که وقتی دیدی ، ‏اگه دلت حلقه ای برای اتصال داشته باشد وصل می شوی . بخاطر همین بود که تا دهان باز می کرد مخلصش می شدی . نمونه های زیادی دیده بودم یکبار بعد از عملیات رمضان، ‏تعدادی از بچه های سیستان و بلوچستان به مخابرات لشکر ملحق شدند . اینها کارمندان شرکت مخابرات بودند که به عنوان بی سیم چی،‌‏همراه با رییس اداره به منطقه آمده بودند. بنابر شکل کار ،  ‏بین این بچه ها و آقای کردی که ریس اداره کل مخابرات بود، با علی آقا ارتباط برقرار شد . هوز مدتی نگذشته بود که ایشان یکی از مریدان علی آقا شد . این برای ما طبیعی بود . ما کسی را ندیدیم که دوبار با علی آقا سر یک سفره بنشیند یا شبی را با قرآن در محضر او باشد و دچار انقلاب درونی نگردد .

‏آقای کردی ، ‏مثل همه رزمندگان، کلنگ به دست می گرفت و با بچه ها همراه می شدند . بعد از اینکه ماموریت آنها در منطقه تمام شد ارتباط آقای کردی با علی آقا همچنان ادامه پیدا کرد.

‏دقیقاً باهمین رفتار و کردار که از اعتقادش بود جذب می کرد . خوب یادم هست از زمانی که وارد تیپ شد . هیچ وقت به کسی نگفت بیایید کلاس قرآن بگذارم ، ‏یا چرا نماز صبح را به جماعت نمی خو انید . اهل حرف نبود . اما قبل از نماز صبح وارد مسجد می شد و تا وقت صبحانه سرگرم تلاوت قرآن بود . همین حال،  بچه ها را دگرگون کرد . مخصوصاً وقتی که دیدند مسجدی که اکثر اوقات به دلیل وضعیت منطقه همیشه پر از گرد و غبار  بوده ،حالا از تمیزی برق می زند و بوی خوش آنجا ، ‏دل آدم را جلا می دهد. کم کم نماز جماعت هم با شور و شوق عجیبی برقرار شد . بعد جلسات قرائت و تفسیر قرآن شروع شد و شکلی به خودش گرفت . این تاثیر را در نماز جماعت رزمندگان هم به شکلی دیدیم . آنچنانکه هر روز نزدیک ظهر، ‏علی آقا قبل از اذان وضو می گرفت و به مسجد می رفت . بچه ها وضو گرفتن او را که می دیدند،‌ ‏می فهمیدند وقت نماز است . شکوه این لحظات ، ‏زمانی بود که می دیدیم قبل از اینکه اذان از بلندگو پخش شود، ‏همه در مسجد حاضر بودند .

‏وضعیت ظاهری این مؤمن را هم اگر بخواهم تشریح کنم اینطوری بود که علی آقا به نظافت خیلی اهمیت می داد . وقتی از منطقه به کرمان می آمد،  می دیدی لباس ساده سفیدی به تن کرده ، بوی خوش و ملایم عطری از او به مشام می رسید. هیچ وقت ندیدم موی سر و صورتش از یک اندازه مخصوص کوتاهتر یا بلندتر باشد . برای این کار، ‏شانه سه تیغی خریده بود و همیشه خود را مرتب می کرد.

حرفهایش هم همیشه ساده و پرمعنا بود. ما می دانستیم علی آقا در عملیاتهای گذشته یک دستش فلج شده. بنابراین فکر می کردیم روحیه اش برای انجام بعضی کارها مناسب نیست، یا حداقل ، ‏دیگر آن تحرک سابق را ندارد . اما روزی دیدم همراه مهدی سخی سوار بر موتور می آید . تعجب کردم ، چون علی آقا از دست چپ ، ‏و مهدی سخی از ناحیه دست راست فلج بود . پرسیدم : «شما با این وضعیت چطور موتور سواری می کنید؟‌»‌

‏خندیدند و گفتند: « کلاچ و گاز و ترمز را با همدیگر تقسیم کرده ایم . » 

‏گاهی اوقات ما گم می شویم و نمی توانیم جلو خودمان را ببینیم. بنابراین کارهایی را انجام می دهیم که از نظرخودمان هم باعث تعجب است . این پیش زمینه را می گویم که ذکر می کنم.

‏علی آقا اهل اسراف نبود . البته هیچ وقت کسی را با زبان منع نکرد، چون می دانست این بچه ها اگر کم و زیادی هم بکنند ، ‏چون برای خدا می جنگند، نباید با زبان به آنها بگوید . اما خودش موقع غذا، ‏خرده نانها را با کف دست جمع می کرد و می خورد . عملاً نشان می داد که چگونه باید مصرف کرد .

‏روزی چندنفر مهمان به سنگر ما آمدند. ظهر گذشته بود و در قابلمه کوچک ما قدری غذا مانده بود، اما فکر کردم غذا کم است فوری رفتم مخابرات تا شاید بتوانم از تدارکات چند قوطی کنسرو بگیرم . وقتی برگشتم ، ‏دیدم همه از همان قابلمه ای که به چشم ما کوچک بود ، غذایشان را خورده و سیر شده اند . هم ما از آن قابلمه غذا خورده ‏بودیم ، ‏هم آنها ، همه اینها را به علی آقا گفتم ، ‏توضیح داد هروقت سر سفره می نشینی این زانوهایت را به بغل می گیری ، مثل بنده ای که جلوی مولایش نشسته؟» 

‏گفتم : « بله !»

‏گفت : « پس خدا به خاطر ادبت ، به سفره ات برکت می دهد .»‌ 

‏چه کسانی را دیدیم خدایا ، هنوز باورم نمی شود . یک روز به برادر میرحسینی که خدا با آقا امام حسین محشورش کند، گفتم : «ما نفهمیدیم چطور شد که شما و حاج قاسم ، ‏بعد از اینکه گفتید: از شرکت علی آقا در عملیات جلو گیری کنید، ‏دوباره پشیمان شدید؟ » 

‏پاسخ داد : « شب بود و نیروها را به ستون یک به طرف خط می بردم که دیدم یک نفر عقب تر از همه دنبال ستون می آید . گفتم : « آی برادر بسیجی ‏کی هستی؟ سریعتر!»

‏همین طور که ستون حرکت می کرد، ‏ایستادم تا ببینم کیست.  یکباره چشمم افتاد به علی آقا . خدا می داند تا دیدمش،  زانو هایم سست شد و معذرت خواهی کردم . وقتی دیدم با آن وضع مجروحیت آمده، ‏پشیمان شدم، صورتش را بوسیدم و او همراه ما شد .

‏و آنشب علی آقا رفته بود تا به آرزوی خودش برسد .

‏روزی که خبر شهادت علی آقا را شنیدم، گفتم به منزل او بروم و درد دلی بکنم. رفتم و در کنار مادرش که مرد عارف و بزرگی را تحویل داده بود، نشستم . نمی دانستم از کجا شروع کنم، تسلیت بگویم یا تبریک،  علی آقا در زمان حیات خود همه حرفها را به آخر رسانیده بود . حرف زدن من ، صرفاً برای حرف زدن بود ، وگرنه در نبود چین بزرگواری چه می توانستم بگویم؟از طرفی می دیدم که روحیه مادرش بهتر از من است . بغض که گلویم را فشرد، ‏با ناباوری گفتم : «‌آخر چه کار کردی؟ چه کار کردی که علی آقا اینقدر بلند مرتبه شد؟ »

‏ایشان خیلی آرام نگاهم کردند و ساده گفتند : «مزد علی آقا شهادت بود، ! اگر شهید نمی شد، ‏در حقش ظلم شده بود.» 

‏دست خودم نبود،  ‏بغضم ترکید .

‏و بنده حقیر و سراپا تقصیری مثل من ، ‏وقتی علی آقا شهید شد تازه فهمیدم چه کسی از دست رفته است ،  این بزرگوار یک بار هم نگفت : من قبلاً این کار را کرده ام ، آنجا بوده ام ،  ‏فلان کس را نجات داده ام، یاور ضعیفان بوده ام و ... » هروقت او را می دیدی، ‏انگار طوق گناهی بزرگ را به گردن دارد ، ‏سر به زیر می اند اخت و خودش را کمترین می دانست . یک بار نگفت که این کلیه من در زندانهای ساواک ناقص شده ، ‏یا این تن علیل من شکنجه زیادی دیده، ‏گاهی اوقات با خودم می گویم : خدایا ، او چه بنده ای بود، ‏ما چه بنده ای هستیم . رفیق چندین ساله ما ، ‏از بزرگان خدمت بندگان تو بود و ما نمی دانستیم . رفیق ما پا نداشت ، دست نداشت ، ‏بدن مطهرش پر از ترکش بود و ما بی خبر بودیم، ! چه نارفیقانی بودیم ما ...
۱-روایت محمد رضا ایرانمنش
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387 ساعت 0:32  توسط   | 


 شهید علی آقا ماهانی

 

 

 

 

 

فصل هشتم ۱

 

 

 

 

 

 

 

 

 

‏. . . بنده کجا می توانم حق مطلب را در مورد شهداء ادا کنم؟ آن هم شهیدی به بزرگواری علی آقا ماهانی؟ !

‏به حاج جواد روح اللهی نگاه می کنم . بالای شصت درصد مجروحیت دارد که بخش مهم آن از ناحیه چشم است . حاج جواد دلتنگ تر از آن است که بتواند اشکهایی را بر پهنه صورت نریزد. می گوید : قبل از اینکه با علی آقا آشنا بشوم . با گروهی به سرپرستی برادر اکبر علوی برای یک ماموریت کوتاه به اهواز اعزام شدیم . آن زمان ،‌‏بچه ها که معمولاًکم سن و سال هم بودند و جمعشان،  جمعی ‏حرکتهایی می کردند که بیشتر جنبه تفریح داشت . برادر علوی که این حرکات را می دید ، به خاطر اینکه هم یادی از دوست بزرگوارش علی آقا ماهانی کرده باشد ، هم رفتارهای شایسته یک بسیجی را به گوش همه برساند، با صدای بلند می گفت : «جایت خالی علی آقا، ‏اگه بودی ، فلان حرف را نمی زدی ، ‏یا این کار را نمی کردی و چند تا حدیث بر ایمان می خو اندی . » 

‏به این ترتیب، بچه ها هم با شخصیت شنیدنی علی آقا و هم ‏الگوهای جبهه آشنا شدند .

‏من هرچه از این بزرگوار دیدم، درس عزت و بزرگی و شرف بود،‌ که خدا کند فراموش نکنم مدیون چه کس یا کسانی هستم ! آن زمان که ‏توفیق خدمتگزاری نصیبم شد و به منطقه رفتم . با یک برادر روحانی که ‏الان هم عضو سپاه است در مورد مسائل و تبلیغات ارشادی بچه ها حرف پیش آمد . من گفتم : «حاج آقا ، یک برنامه ریزی یی بکنید تا این بچه ها بیشتر از گذشته با تعالیم بزرگان اسلام آشنا بشوند . کمی هم این بچه ها را نصیحت کنید» 

‏پاسخ داد : « ما اینجا کسی را داریم که راه رفتنش ، خوا بیدنش، ‏رفتارش، کلامش، نگاهش و همه وجودش الگوی صامت . من تا ‏زمانی که این بنده خدا در اینجا هست ، چطور می توانم بچه ها را ‏نصیحت کنم؟ شما این مطلب را به این برادرمان بگویید . حتماً با نفوذ ‏کلامی که دارند،  بیشتر از بنده مثمرخواهند بود . » 

‏برسیدم : « حاج آقا چه کسی را می گویند؟» 

‏گفتند : « علی آقا ماهانی . » 

‏تو همین روزهایی که افتخار نوکری بچه های بسیج را داشتم .

‏مدتی هم مسئولیت تدارکات مخابرات منطقه با من بود . خیلی دلم می خواست علی آقا بیاید،‌ لباسی یا چیزی از بنده بخواهد،  چون هروقت او را می دیدی ، لباس بسیجی رنگ و رو رفته ای تنش بود که از ‏بس شسته شده بود،‌ کم کم داشت نخ نما می شد ‏روزی دیدم زیرپوش سفیدی را به دست گرفته ، می آید . گفتم : « این چیه علی آقا؟ » 

‏گفت : « پشت حمام صحرایی افتاده بود . اگه اجازه بدهید ، می خواهم استفاده کنم . واقعاً حیف است دور انداخته شود . » 

‏هر وقت می گفتیم بیا سهمت را بگیر، می گفت : « اینها سهم بچه های زحمتکش بسیج است،  نه من . » 

‏برخورد این عزیز چطور است،  اگر تمام سختی های دنیا را به دوش او بیندازی،‌ چون اعتقاد راسخ دارد که بچه های جنگ مردان واقعی راه خدا هستند،  می گوید کم است .

‏همه بچه های منطقه با شهردار سنگر آشنا بودند . وقتی علی آقا شهردار می شد،  بدون اینکه فرصت کمک به ما بدهد،‌ کارهایش را انجام می داد . و چقدر دقیق ! اما وقتی دیگران شهردار می شدند، می آمد آستینها را بالا می زد ،‌بسم الله می گفت یا صلوات می فرستاد و مشغول مثلأ شستن ظروف غذا می شد . هرچه بچه ها مانع می شدند و اصرار می کردند، علی آقا گوش نمی کرد و ضمن کار می گفت : «من فقط به شما کمک می کنم . کمک از من ، ثوابش مال شما . » 

‏همیشه کمک از او بود و شرمندگی از ما .

‏از طهارت و پاکی او بگویم . هرچند برای آدمی به آن درجه از ایمان طبیعی بود . اما دیدن این آدمها هم خودش سعادتی بود . یادم است به مرور دیگر تجدید وضوی علی آقا هیچ وقت باعث تعجب کسی نمی شد ؛ چون همیشه سعی می کرد با وضو باشد. یک بار که برای مرخصی به کرمان با هم همسفر بودیم،‌‏وقتی اتوبوس ایستاد، تجدید وضویی کرد و در جای خود نشست . تقریباً نیمه های شب بود که هنوز چانه من از صحبت تکان می خورد . علی آقا گفت : « جواد ، تو خسته ای،‌ ‏بگیر بخواب . » 

‏متوجه نشدم ،‌ فکر کردم خودش خسته است و می خواهد من کمتر حرف بزنم . در چرت بودم که حرکات سایه واری روی پلکم را سنگین کرد . زیر چشمی که نگاه کردم ، دیدم علی آقا مهر را با دست به پیشانی گذاشته و کمی خم شد، ‏فکر می کنم حالت سجده بود . متوجه نشدم در حال خواندن نماز شب است . مسافران اتوبوس در خوابی عمیق فرو رفته بودند و زمزمه دعای عارفا نه خواب را از سرم پرانده بود .

‏بیا حالا برگردیم عقب و برویم در قلب گرما . خدایا، ما چی می دیدیم؟

‏ماه رمضان بود و گرمای پنجاه درجه اهواز . لشکر هم روزه داری را به خاطر حفظ سلامت بچه ها ممنوع کرده بود . واقعاً اگر در هر چند دقیقه ، ‏لیوانی آب نمی خوردی، گلویت از گرما خشک می شد و از گرمازدگی به حالت مرگ می افتادی .

‏همین روزها علی آقا آمد و تاکید کرد که کسی نفهمد . بعد آهسته گفت تا آخر ماه مبارک، مهمان شما هستم . خیلی خوشحال شدم که برای آدمی با صلابت کوه، ‏کاری انجام می دهم . هر روز کمپوتی برای سحر تحویلش می دادم و از خدا می خواستم در این گرمای کشنده یاری اش کند . سر سفره همیشه جایی خالی بود و بچه ها دائم سراغش را می گرفتند . اما چون قسم خورده بودم که از روزه داری اش چیزی نگویم، می گفتم موقع ناهار می رود پیش فلان کس . خودم باور نمی کردم حتی چهار روز طاقت بیاورد : اما بعد از سی روز،  ‏با ضعفی در چهره و نگاهی روحانی آمد و گفت : «خدا اجرت بده. »

‏حاصل ارتباط این شده بود،  ‏که این آدم بخش بزرگی از نیازهای روحی مرا برآورده می کرد . باور نمی کنید که اگر بگویم مثل اندیشه و ‏فکر من بود . یادم است در بحبوحه انقلاب،  یعنی پیش از ورود حضرت ‏امام به ایران ، کتابهایی را از مقابل دانشگاه تهران خریده  بودم که بعداً  ‏متوجه شدم ، تعدادی از آنها به درد نمی خورند . یا شعار بیخود داده اند ، یا همسو با اندیشه های مردم این مملکت نیست . حقیقت مطلب،  آراء و ‏عقاید خیلی از نویسنده ها را هم نمی شناختم . با شروع جنگ تحمیلی ‏هم این فرصت تقریباّ از من گرفته شده بود،  از جهتی، خودم را هم دارای این صلاحیت نمی دانستم که کتابها را پاکسازی کنم . نمی دانستم چه کار کنم . خجالت می کشیدم . به کسی بگویم تا کمکم کند .

‏روزی اتفاقاّ درهمین فکر بودم که علی آقا وارد شد،  ‏از همان جلوی در تا چشمش به کتابها افتاد،  گفت : «جواد، می خواهی کتابهایت را پاکسازی کنم .»

 ‏زبانم قفل شد . نمی دانستم چه بگویم. .

‏قلب بررگی داشت،  پر از محبت . عرض کردم که یکبار سعادتی نصیبم شد و این دو تا چشم را گذ اشتیم به طبق اخلاص . آنروزها مجروح بودم و جلوی ساختمان مخابرات نشسته بودم و با بینایی کمی ‏که داشتم،  به بچه ها و علی آقا نگاه می کردم .  آن روزها چشمانم به ‏شدت آسیب دیده بود و تحرک زیادی نداشتم . درهمان حال آرزو کردم که کاش من هم می تو انستم با این بچه ها والیبال بازی کنم . احساس تنهایی عجیبی می کردم .

‏بعد از بازی، علی آقا آمد و دست اند اخت گردنم و گفت : « جواد،  وسط بازی می خواستم ول کنم و بیایم ، که دیدم علیزاده کنارت نشسته . تو بازی،  همه فکرم پیش تو بود.»  

‏با خودم گفتم : خدایا ، این پسر چقدر آقا است !

‏آن روزها وقتی می دید من از ناحیه چشم مشکل دارم از آنجایی که با قرآن انسی داشتیم ،اگر روزی صدای تلاوت قرآن را نمی شنیدم ، در عذااب بودم . آن زمان که به خاطر جراحت چشم نمی تو انستم کلمات مبارک قرآن را ببینم ، علی آقا چند آیه ای می خواند و من گوش می کردم .

‏روزی گفت : «جواد ، اگر کلمات بزرگ باشند،  مثلاً با ماژیک درشت نوشته بشوند ،می توانی ببینی؟»

‏گفتم : « بله ! »

‏لبخندی زد و گفت : « خیلی خوب شد ، اگر از این عملیات زنده برگشتم ، یک قرآن با خط درشت برایت می نویسم.»  که قسمت نشد . اما تا زمانی که افتخار داشتم در کنار ایشان باشم . مدام روزگارم متحول می شد. 

در منطقه ذبیدات که بودیم ، یکی از بچه ها تعریف کرد :

‏_ بعد از نماز جماعت دیدم علی آقا نشسته است و ذکر می گوید . بعد از ذکر،  نگاهی به انگشتان دستش کرد و گفت : « بد نیست ما هم ‏یک انگشتری عقیق بخریم . ثواب دارد . » 

‏نماز و تعقیباتش که تمام شد ، از مسجد بیرون رفت . جلوی سنگر‏مخابرات ، برادر رزمنده ای به نام یوسف شریف که بعدها به فیض ‏شهادت رسید ، یک انگشتری به دست گرفته بود و انتظار علی اقا را ‏می کشید .

‏وقتی علی آقا را می بیند،  با عجله پیش می رود و می گوید : « این ‏انگشتری مال شماست . »

‏علی آقا اول قبول نمی کند ؛ اما بعد از اصرار و پافشاری یوسف شریف ،  انگشتری را می گیرد . شریف  می گوید : « این انگشتری را ‏پیرزنی در جیرفت به من داد و گفت که این را به یکی از رزمندگان بدهم ؛ چه کسی بهتر از شما؟» 

اما این انگشتری به خاطر طبع سخاوتمند علی آقا دست به دست گشت تا به علی حاجبی و برادر کریمی رسیدکه بعداً تعریف کرد که این ‏انگشتری در سپاه ساری، گم شا که گم شد . ناشناس آمد و ناگهان ناپدید  شد.

خدا می داند که بزرگوار و مظلوم بود . به یاد دارم از بین ما دو تا ، قرار شد علی آقا به عنوان بیسیمچی در منطقه عملیاتی مهران بماند و من برگردم . معمولاً‌ قبل از عملیات،  ‏همه رزمنده ها همدیگر را بغل می کنند و خلاصه شور حالی دارد، لحظات وداع این یاران گریه می کردند و همدیگر را می بوسیدند ، از هم حلالیت می طلبیدند ، تقاضای ‏شفاعت می کردند، می گریستند و خلاصه ، شور و حالی بود . بچه ها می دانستند علی آقا بسیار مؤمن و پاک است، به همین خاطر، بیشتر بچه ها او را در بغل می گرفتند و از اوتقاضا می کرددأ که اگر شهید شد، شفاعتشان کند . علی آقا که همیشه خودش را کوچکترین می دانست ،اظهار تواضع می کرد و می گفت : ما کی هستیم که شفیع شما باشیم و حرفهایی از این دست .

‏یک بار هم وقتی همه رزمنده ها به دورش جمع شدند و تقاضای شفاعت کردند، برای بالابردن روحیه بچه ها گفت : «من قول نمی دهم ، چون آدم بدقولی هستم .»

‏با این حرف،  گل لبخند بچه ها شکفت .

‏خلاصه ، این شهدا، ‏رفتند و با باقیات عمل صالح و نوع نگاهشان به دنیا ، گفتند که ، ما در خودمان دقت کنیم . نشانه بودند این بزرگواران به یادم مانده هروقت حرفی از شهادت به میان می آمد،  علی آقا می گفت :  « دوست دارم مثل آقا امام حسین شهید بشوم . »‌

‏بعد از اینکه ایشان به فیض عظمای شهادت نائل آمد . یکی از برادران رزمنده به نام محمد حسین فتحعلی شاهی را دیدم که تعریف می کرد :

‏_ خواب دیدم پیکر پاک علی آقا را در کرمان تشییع می کنند . وقتی تابوت را به زمین گذاشتند، رفتم و روی جنازه را کنار زم . دست اندا ختم زیر سر علی آقا . سرش را که بلند کردم ، سر از بدن جدا شد . من هم سرش را چند بار برداشتم و بوسیدم . هربار که سرش را برای بوسیدن برمی داشتم ، از تن جدا می شد ، اما وقتی دوباره به تابوت می گذاشتم، به بدن می چسبید . وقتی حرفهای او را شنیدم ، یقین پیدا کردم چون سرورش آقا امام حسین(علیه السلام) به شهادت رسیده است.


۱-روایت از اکبر علوی رضوی
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387 ساعت 0:20  توسط   |